جستاره هائی از بورکی و رویدادهای دشت خشت

نوشته ای از آقای دکتر محمود دهقانی

پیش گفتار:

اگر به پیشینه و گفته های  بیش از یک سده پیش روستای بورکی و دیگر روستاها و شهرهای دشت خشت که سینه به سینه  روایت شده اما  نوشته نشده اند توجه بشود و آن ها را جمع آوری کنند، شاید پژوهشگران جوان در استان فارس ویا استان بوشهرکه به دشت خشت چسبیده است بهتر بتوانند این منطقه را به مردم دیگر شهرهای کشور معرفی نمایند. در گذر ازسفرنامه های تنی چنداز جهانگردان اروپائی که در سر راه خود از بوشهر به شیراز در آنجا توقف کوتاهی داشته اند و همچنین گزارشات نظامیان انگلیسی، فارس نامه ناصری نیز باید مد نظر پژوهشگران جوان دشت خشت باشد.

 با گسترش رسانه های الکترونیکی و دیگر رسانه های گروهی بر دانشجویان تاریخ و فرهنگ این دشت است تا با ترتیب مصاحبه وگفتگو با سالمندان، سعی در جمع آوری گوشه هائی از تاریخ شفاهی دشت خشت که در تقسیمات کشوری دارای دو شهر جوان کنارتخته و خشت شده است، بنمایند.

از سوی دیگراین مهم با پشتوانه  سازمان های فرهنگی و شهرداری های خشت و کنارتخته و دسترسی دانشجویان به پرونده ها و نوشته های دولتی سده های پیش این منطقه میسر خواهد شد. سند ها، نامه ها، دست نوشته ها،عکس ها، قصه ها ، دوبیتی ها، ترانه های محلی، جشن ها، غذا ها، نمایش ها و بازی ها و همه  آثار فرهنگ شفاهی و «فولکلور» می بایست ثبت شود. همچنین بردست اندر کاران محلی است تا با توجه به جوانی شهرهای خشت و کنارتخته از دانشگاه های استان فارس بخواهند تا برای دانشجویان بومی و غیر بومی رشته  هنرو تاریخ، فرصت پژوهش ایجاد کنند.آثار نیاکان با پژوهش و پشتکار پژوهشگران امروز می بایست برای سپردن به نسل های آتی و آینده دشت خشت گردآوری، رده بندی و حفظ شود.هر چند که شوربختانه کاروانسرا ی تاریخی کنارتخته در حال ریزش است و در آینده ای نچندان دور باید ویرانه های آن را در عکس دید و صدای هیچ مسئولی هم برای بازسازی و جلوگیری از ریزش آن بگوش نمی رسد.

سازمان میراث فرهنگی کازرون با نگهداری از  کاروانسراها و ساختمان های قدیمی از جمله آب انبار، و همچنین گسترش کاوشگری و گمانه زنی ها،  برای پیدا کردن آثار باستانی می بایست بر تلاش خود در شهرهای خشت و کنارتخته بیفزاید. در انتهای دره  «تنگ جیز»  مشرف به امامزاده، بر تپه ای چند حلقه چاه با دیواره سنگ چین و بقایای یک ساختمان وجود داشت. همچنین دربالای کوه ( قلعه) یا قله مشرف به بورکی نیز از دیر باز آثاری از یک ساختمان بود. دیرینگی آن ها به چه روزگاری می رسد بر کسی روشن نبود. هم اکنون با گزارش سایت خشت و با پیدا شدن جمجمه های روزگار ساسانیان در دشت خشت، شاید باستان شناسان بتوانند رد آن ساختمان ها را پی گرفته تا روشن شود چه بوده و در چه  روزگاری ساخته شده و چگونه از آن استفاده می شده است.

در مورد قلعه لازم به یاد آوری است که در آئین ذردشتیان مرده را بر قله  کوه های بلند برای خوراک پرندگان گوشت خوار می گذاشتند و استخوان ها و باقیمانده های جسد را می سوزاندند. جای آن دارد تا گروه باستان شناس میراث فرهنگی کازرون در آنجا دست به گمانه زنی زده و کاوشگری کنند. بوِیژه آنکه در این کوه نه تنها پر سیاوشان بلکه بوته «هوم» که گیاهی داروئی  و مورد احترام آئین ذردشتی بوده نیز یافت می شد.  در بخش هائی از اوستا به هوم پرداخته شده است.

پژوهش در مورد دشت خشت برای این ارزشمند خواهد بود که نه تنها در  روزگار زندیه از دید  استراتژیکی کارساز بوده، بلکه با نزدیک بودن به تنگ چوگان در شاپور از یکسو و از سوئی مسلط بودن بر دشتستان بوشهر و خلیج فارس شاید در روزگاران هخامنشیان و ساسانیان پر اهمیت بوده است.

Boorekey   بورکی :

هر چند نگارنده در سال ١٣٧۴ کتاب رمان روستائی به سبک نگارشی کلاسیک با نام بورکی به چاپ رسانده ام و بر روی جلد کتاب نوشته ام بورکی نام یک روستاست اما چون دراستان فارس سه روستا بورکی نامیده می شوند باید یادآور شوم یک بورکی از توابع شهر مرودشت و دوتای دیگر در دشت خشت قرار دارند که یکی از آنها با پسوند آغالی مشخص می شود . روی سخن در این نوشتاربورکی روستای بزرگی است که هم اکنون به دهستان تبدیل شده و  در سینه کوه قرار دارد ونزدیک به جاده شیراز به بوشهر می باشد و از دیر باز باغ های میوه بویژه لیموی آن معروف بوده است.

در روزگاران دور تاریخی نیز بورکی مرکز کشت خشخاش و حبوبات بود. قند و شکربرای بورکی و خشت از طرف اداره کل قند و شکر بوشهر تامین می شده است. کربلائی رضا محمد زمان (کهرضا )، از اداره قند و شکر جنوب در استان بوشهر،  با کاروان قند و شکر به منطقه می فرستاد. رضا محمد زمان  پدر بزرگ نگارنده، همسرش از سادات خشت بود و خود نیزهمراه کاروان بازرگانی، برای سرکشی به بستگان، گهگاهی به دشت خشت می آمد. از آن رو که همسرش خشتی بود هر دو دخترش طلا بانو و هاجر بانو را یکی به شادروان حاج سید مهدی ساجدی پسر خواهر همسر خود، شوهر داد و دیگری را به کربلائی کرم (کل کرم) در بورکی. طلا بانو در خشت دچار بیماری می شود و همراه کاروان بازرگانی در کجاوه ای که بر کوهان دو شتر قرار داشت او را برای معالجه به شیراز بردند و بستری کردند. در شیراز با انفجار انبار باروت ارتش که صدای مهیب آن در درمانگاه آن روزگار شیراز پیچید، با ایست قلبی چشم بر جهان فرو بست.

پیش از آن نیز در درگیری های مردم جنوب با انگلیس رضا محمد زمان (کهرضا) جان باخته بود. مدت ها پس از آن کربلائی کرم  همراه کاروان در سر کتل ملو با درگیری با راهزنان جان باخت و همسرش هاجر بانو  با پدر نگارنده این سطور ازدواج نمود که برای جوانان خانواده در تکمیل شجره نامه خانوادگی در جائی دیگر به همه چیز اشاره کرده ام… اداره قند و شکر تا اواخر روزگار رضا شاه نیز دایر بود و در روزگار فرزندش محمد رضا پهلوی نام برخی ادارات عوض شد. آخرین رئیس کل امور خواربار، در اوایل روزگار محمد رضا شاه، آقای اردوبادی بود.

آب آشامیدنی خشت و کنارتخته:

مردم خشت و کنارتخته نه تنها آب آشامیدنی اشان از بورکی بوده بلکه با سبزیجات بورکی روزگار گذرانده اند. تا بیش از نیم سده پیش با مشک و تانکر به بورکی می آمدند و آب می بردند. آب کنارتخته از چاه مزرعه (مش ابریم) مشهدی ابراهیم از محله بالائی بورکی که خود در دخانیات کنارتخته کار می کرد تامین می شد. چاه «آرتیژن» اولین طرح لوله کشی آب به کنارتخته هم در محله ی بالائی حفرشد. شادروان شاه جی خان بخارائی پدر احمد شاه راننده اتوبوس مسافری میان شیراز و بوشهر جاده ها و گردنه های خاکی ملو، رودک،  دختر و پیر زن  بود. فرزند دیگر شاه جی خان عباس بخارائی هم کلاس من بود. شاه جی خان مکانیک برجسته منطقه آموزش دیده هند بود و در هند  نیز دنیا آمده بود. او مسئول تلمبه چاه در بورکی شد. شادروان شاجی خان خدمات شایانی به مردم منطقه بویژه جعفرجن و کنارتخته و بورکی کرد. همسر شاجی خان از طایفه سرشناس جنیدی، از جعفر جن بود. ایشان نسل جدیدی مکانیک و راننده برای منطقه تربیت کرد که در آن روزگار ارزش بالائی داشت.

آب خشت نیز از مزرعه رضا (چهاب رضی) شادروان ملا غلامرضا از محله پائینی بورکی بود. محمدرضا از اهالی خشت با صدای دلنشینش با تانکری که بر گاری داشت آوازخوانان به بورکی می آمد و آب به خشت می برد و از آن راه پول دار شد و با چهارده هزار تومان ماشین» شورلت» امریکائی سبز رنگ مدل پنجاه و هفت (۱۹۵۷ میلادی) خرید و بین خشت و کازرون مسافر کشی می کرد. برای صرف ناهار در رستورانی که در سایه های مشت چنار» بلکتک» کازرون بود توقف می کرد و شادروان «کل ممجواد» (کربلائی محمد جواد) صاحب رستوران چون محمد رضا صدای دلنشینی داشت ،از او پول ناهار درخواست نمی کرد. آوازهای محمدرضا با صدای خوشی که داشت مسافران  را بر سر شوق می آورد.

آب و هوای بورکی مناسب تر از خشت و کنارتخته بود. از این روپیشرفت کشاورزی در بورکی باعث رونق بازارسبزی کنارتخته و خشت شد. پس از سال ها چند نفر در خشت ماشین خریدند ومسافران از کازرون سبزی و میوه به خشت و کنارتخته می آوردند. ازرانندگان آن دوران (مش عبدالکریم ) حاج عبدالکریم قاسمی، آقای یدالله اسمال جونی، آقای یدالله نورمحمد، شادروان ایرج، آقای سید محمود (سید ملک) هاشمی و شهید الله کرم بوستانی فرزند ماشاالله بودند. در کنارتخته سید فتح الله و سید نمکی و سید رضا از سادات کنارتخته ماشین دار منطقه بودند. غلامحسین خدامراد در کنارتخته اولین مکانیک وسائط نقلیه موتوری از جمله موتور سیکلت و دوچرخه بود. از بورکی هم شادروان شیخ حسین فرزند محمد حسین که با تصادفی در زندان به سر می برد آزاد شده و با خرید ماشین به جمع دیگران پیوست وبا وجود او کاهوی بورکی به بازار کازرون راه یافت. کشاورزان بورکی دست به تلاش های دیگری زدند و اینبار سبزی بورکی بازار تازه تری پیداکرد و پیله وران آن را به بورکی آغالی و چغا ساعی و شهباز خانی، بزین، بنه سید، تل اسپید، خواجه جمالی ، ایجانی، جعفرجن، بنکی و دیگر روستاهای دشت خشت می بردند. یکی از محصولات پر درآمد بورکی تنباکو بود که نه تنها در رودک بلکه در کازرون، چنارشاهیجان، ممسنی و یاسوج هم خریدار داشت و پابپای تنباکوی برازجان بازار خوبی پیدا کرده بود.

از بیش از یک قرن و در روزگار ملوک الطوایفی که هر خان و خان زاده ای روستائی برای خود داشت، بورکی زیر سیطره  محمد علی خان بهبهانی بود. هنگام برداشت خرمن مامورانی از طرف خان می آمدند و غله کشاورزان را مهر و موم می کردند و درصد بسیاری از دست رنجشان به خان تعلق داشت.

رویدادهای بورکی  و دشت خشت:

 از حوادث تاریخی این روستا می توان به آتش سوزی مهیبی اشاره کرد که حدود نیم قرن پیش چندین هکتار زمین زیر کشت گندم در آغاز فصل درو طعمه آتش شد. مردم روستا از زن و مرد بسیج شده بودند تا آتش را مهار کنند. درسرآغاز برنامه تقسیم اراضی نیز مردم بورکی با ماموران دولتی درگیر شدند که آقای سعدآبادی از سعدآباد دشتستان بوشهر رئیس تقسیم اراضی زخمی شد و ژاندارمری بسیاری از مردم بورکی را دستگیر و به پاسگاه کنارتخته برد و پرونده هایشان را به دادگاه کازرون فرستاد.

یکی دیگر از حوادث ناگوار هفتاد پنج سال پیش آن بود که با قحطی وحشتناکی که سرتاسر منطقه را در خود فرو برده بود دزدی های زیادی می شد. غلو سهراب از دزدان معروفی بود که تمامی مردم خشت و گوریگاه و کنارتخته و بورکی و دیگر روستاهای دشت خشت از او می ترسیدند. ازگفته های مادر بزرگ پدری می شود پنداشت که غلو سهراب در آن روزگار دچار ناراحتی شدید روحی بوده و علم روانشناسی پایش به مناطق دور افتاده که هیچ به پایتخت هم نرسیده بود تا این گونه افراد را معالجه کنند.مسبب خیلی از جنایات، ضعف اجتماعی نیزبوده است چرا که به گواه تاریخ همه مجرمان در بطن مادر مجرم نبوده اند. او در تاریکنای ذهن خود دشمن داشت. خیلی ها را به قتل رسانده بود. به طوری نامش بر سر زبان ها افتاده و لرزه بر گرده ها انداخته بود که دیگر نیاز به دزدی شبانه نداشت. در دل روز می آمد و هر چیزی که می خواست با خود می برد و کسی در برابرش جرات عرض اندام نداشت.

در نشستی پنهانی که سرشناسان دشت خشت در منزل غلام شاه دهقانی در محله پائینی بورکی داشتند غلام شاه قول داد تابا طرحی غلوسهراب را از پا دربیاورد.غلام شاه مردی رک و روراست بود .چون بی پروا سخن می گفت در  دشت خشت  پر آوازه بود و شخصیت های سرشناس از جمله الله کرم قادری کدخدای گوریگاه و مشهدی خداکرم یزدانی کدخدای خشت و آقای جلالی از کنارتخته او را دوست داشتند.

غلام شاه قاصدی به منزل غلو سهراب که در یکی از روستاهای منطقه زندگی می کرد فرستاد و از او برای ناهار دعوت کرد. غلو سهراب اسب زین کرده و(تفنگ زار) ش را بر دوش گرفته و به بورکی آمده بود. غلام شاه ناهار مفصلی تدارک دیده بود و در آن روز دو راس تیشتر(بز جوان) برای مهمان ها که سرشناس بورکی بودند سر بریده بود. طرحی که برای کشتن غلو سهراب چیده بودند بسیار ظریف و فنی بود. در دیوار سربونک منزل همسایه  غلام شاه یعنی عمو عوض و باقرعباس آقا (حاج باقر کدخدای محله  پائینی) ، سوراخی مشرف به دستشوئی منزل غلام شاه تعبیه کرده بودند. به اندازه ای که لوله تفنگ بتواند از آن عبور کند. بعد از ناهار مهمان ها به بهانه خواب  نیمه روز «قیلوله» در کپر دراز کشیدند اما همگی از گوشه چشم غلو سهراب را می پائیدند. او که دزدی ماهر و کارکشته و بشدت روان پریش بود، چون به هیچکس اعتماد نداشت، تن به خواب  نیمه روزنمی داد. بعد از نوشیدن چای آفتابه ای آب خواست و تفنگ اش را بردوش گرفت و به دستشوئی رفت . در آن روزگار دستشوئی ها سقف نداشتند و با خار و خاشاک دیواری به دور آن می کشیدند. تفنگ چینان ماهری که در سربونک منزل عمو عوض با تفنگ «برنو» کمین نشسته بودند غلو سهراب را در حین قضا حاجت نشانه گرفتند و به قتل رساندند.

ولوله بزرگی در بورکی و روستاهای اطراف به پا شد. جسدش را با بندی که به یک قاطر بسته بودند روی زمین می کشیدند و مردم به جسدش سنگ می پراندند.لاشه ی غلو سهراب را بدون غسل و کفن در محله  پائینی بورکی، درست در قطعه زمینی که بانک صادرات آن را خریده، در گودالی انداختند و بر آن خاک ریختند. داستان قتل غلو سهراب نقل و نبات قصه  شب ها شده بود و مردم در کنار چاله  آتش تا سال ها آن را برای همدیگر تعریف می کردند. شخص دیگری نیز با نام غلو سوزو (غلام سبزه) را نیز در کنار رودخانه بورکی آغالی، منصور خان به قتل رسانده بود.

روستای بورکی با طول زیاد و عرض کم بنیاد شده است. دلیل اصلی آن از نظر ساختار معماری تجربی، باران و سیل بود که از کوهستان سرازیر می شد . جویبارها در کنار کوه به دره ها می ریختند و سیلاب به راه می افتاد و این خود می توانست خانه های روستا را ویران کند. بر این اساس رشد روستا با طول زیاد و عرض کم باعث شد تا مزارع و زمین های حاصل خیز دست نخورده سر جای خود باقی بمانند. در گذشته خانه ها با خشت های گلی ساخته می شدند. اولین بنای سنگ و سیمانی بورکی مرده شورخانه بود. مدرسه و مسجد و خانه ها با خشت و گل بودند. مرده شور خانه  سنگ و سیمانی بورکی هم بدلیل نامعلومی پس از مدتی متروکه ماند و کسی رغبت نمی کرد مرده اش را در آنجا بشوید. بعد ها شایع شد آنجا بد یمن است (آمد و نیومد دارد) و اگر کسی یک مرده آنجا شست، باید منتظر مرگ زود رس یکی دیگر هم باشد. شوربختانه خرافات و اوهام به دلیل فقر فرهنگی در روستا وجود داشت و سراسر دشت خشت را فرا گرفته بود. دو دستگی و چیز دیگری در کار نبود.

طایفه ها ی ساکن در بورکی:

یکی از ویژه گی های منحصر بفرد بورکی چند فرهنگی بودن این روستا است. اگر به گذشته و تاریخ مهاجرت مردم به این روستا مراجعه شود، با اسامی طایفه ای مردم ساکن در بورکی، که هرطایفه ای برای خود سنت و رسومی داشت، می توان دریافت که از جاهای دیگر بوده اند و به این روستا کوچ کرده اند.

طایفه «موردکی» از موردک در نزدیکی تنگ ابو الحیات و چنار شاهیجان بودند. «نمد مال ها» از دلوار تنگستان آمده اند. «دریسی ها» از دریس، «لیراوی ها» از لیراو، «مشتونی ها» از مشتون و گروه های دیگر هریک از نقاطی دور به این روستا مهاجرت کرده اند. دلیل عمده این مهاجرت ها احتمالا مساعد بودن آب و هوا و یا سهولت فراهم آوردن آذوقه در این روستا بوده است.

بورکی به سه محله تقسیم شده. قسمتی که به جاده شیراز و بوشهر و کنارتخته نزدیک است محله  بالائی، قسمتی که به خشت نزدیک است محله  پائینی و میانه روستا را محله  میانی می نامند. به دلیل آنکه خانه ها شماره  پلاک و کد پستی نداشتند، بر روی پاکت نامه های چهل تا پنجاه سال پیش، بورکی سفلی، بورکی علیا و بورکی وسطی می نوشتند تا به دلیل همگونی نام خانوادگی، نامه بدون سردرگمی به دست گیرنده برسد. با این تقسیم بندی است که مردم محله  پائینی بیشتر با مردم خشت ازدواج کرده اند و مردم محله بالائی با مردم کنارتخته واز این رو مردم بورکی بیشتر از روستاهای منطقه، با مردم  گوریگاه ، مافی آباد (تل قنبر قاسمی)، خشت و کنارتخته   قوم و خویش اند.

آنها بیش از به یک سده پیش  پا  فراتر گذاشته با کازرونی ها نیز پیوند داشته و ازدواج کرده اند. نمونه های آن در بورکی فراوان است. از سوی دیگر با برازجانی ها و شولی ها و بیضائی ها هم پیوند خانوادگی داشته اند. دلیل عمده آن از نظر جامع شناختی شاید به روح سنتی چند فرهنگی این روستا بستگی دارد. حتا «فولکلور» این روستا نیزشاید این حقیقت را ثابت کند. مثلا در یک ترانه  روستائی خوانده می شود: «گناوه بار کرده ام بارم سی (برای) خشت است». یا در وصف عروسی که می خواستند از کنارتخته به بورکی بیاورند در شروه محلی در جشن می خواندند: «داغونی داغم کرده … » ، که البته  نگارنده  تا به امروز نمی دانم چرا در گویش محلی، به کنارتخته داغونی می گفتند.

یک سر بورکی تحت تاثیر کنارتخته بود و سر دیگرش تحت تاثیر خشت و این را از واژه های محلی هم می توان دریافت کرد. مثلا به واژه ی ( خوردم) در محله  بالائی می گویند (خاردوم) ولی در محله  پائینی می گویند (خردوم). در اینجا تاثیرات و پیمان ازدواج در نزدیک به یک سده پیش مطرح است که کسی زن به راه دور نمی داد. وگرنه درروزگار کنونی   روستا و شهر و استان مطرح نیست.ازدواج با مردم شهر ها و استان های دیگر نه تنها مفید است بلکه با در نظر گرفتن تنوع قومی در کشور می بایست برای تقویت و همدلی ملی مد نظر باشد و تبلیغ بشود.

جشن و نمایش:

یکی از نمایش های هنری محلی در بورکی رقص (چوپی) نام داشت. هنگام عروسی توانگران روستا، گرگعلی را از خشت می آوردند و ساز و نقاره می نواخت. گرگعلی مرد قد بلند ی بود. در رشته هنری خود نظیر نداشت. نام او به عنوان یک هنرمند در تاریخ جشن های دشت خشت تا همیشه  پایدار خواهد ماند. نمایش ترکه بازی در سراسر دشت خشت رسمیت دارد و گاه عاشقان این رشته به هنگام جشن عروسی در روستاهای اطراف با شنیدن آواز دهل به آن روستا می رفتند. از همه  قشر اجتماعی در این بازی هیجان آور و رزمی شرکت می کردند.

یکی از نمایش ها و یا «کارنوال» هنری دیگر در بورکی زمانی بود که داماد را به حمام می بردند. از شواهد امرچنین برمی آید که در گذشته های تاریخی بدلیل فرهنگ بازمانده باستانی، داماد را به رودخانه می برده اند و این » کارنوال» را در بورکی ( دومارو) یعنی( رفتن داماد به رود) می نامیدند. این جشن با رقص بسیار زیبائی که در استان های کهگیلویه و بویر احمد و خرم آباد و ممسنی در استان فارس اجرا می شود جزئی از فرهنگ عروسی این روستا بود. با لباس های خوش رنگ همراه با گردش دستمال های رنگارنگ در هوا بدنبال داماد و عروس که بر اسب سوار بودند رقص کنان براه می افتادند. زیبائی این نمایش هنگامی اوج می گرفت که عروس یا داماد به دشت یا فضای باز می رسیدند. در آنجا نمایش اسب سواران چابک و ماهر آغاز می شد. اسب ها چهارنعل می رفتند و سواران، دشت را در می نوردیدند و مسابقه می دادند.

از اسب سواران چابک آن دوران شادروان حاتم فرزند حاج باقربود. در حین تاخت از روی زین پاهای خود را چفت و سر ش را رو به زمین آویزان می کرد. با ایفای نقش ماهرانه او تماشاچینان غرق در شادی می شدند. این شیوه نمایش با اسب، بنا به شواهد تاریخی در روزگار صفویه، در میان قزلباشان مرسوم بوده است.

سنت دیگر حنا بندان بود. شب حنا بندان با آینه و رسم و رسوماتی که ریشه در آئین باستان دارد دست و پای داماد و عروس را حنا می بستند. این سنت در بورکی فرصتی برای محبت خواهر و مادرها ی عروس و داماد بود. با پخش و ریختن گل و شیرینی بر فراز سر داماد و عروس، نوبت به همسایگان می رسید. با آوائی هماهنگ ( کل ) می زدند و یک دسته می خواند: «امشو حنا بندونشه». دسته دیگر پاسخ می دادند: «دیش و ددش قربونشه». درگویش محلی دشت خشت به واژه های مادرش و خواهرش «دیش و ددش» می گویند.

فرهنگ بورکی که از فرهنگ طایفه های مختلف تشکیل شده است بکر و زیبا بود. با جمع آوری فرهنگ شفاهی و فولکلور بورکی ودیگر روستاها به جرات می توان گفت که دشت خشت درحکایت ، ترانه  محلی، دوبیتی، و انبوهی از واژ های بکر اصیل پارسی غنی بوده و در استان فارس سرآمد دیگر شهر هاست. دریغا که در هجوم بعضی برنامه های بی محتوای قصه و آواز در رادیو و تلویزیون در پیش از انقلاب فرهنگ سنتی و ترانه ها و موسیقی و دوبیتی های محلی بر باد نیستی رفت.

متاسفانه در حال حاضر نیز به فرهنگ این منطقه اهمیت داده نمی شود و حتا آرایش خیابان ها و ساختمان ها نیز بر اساس اسلوب معماری و شهرسازی نیست و هیچگونه پیش بینی کارسازی ارائه نمی شود. ازبناهای خوب گلی روستا در گذشته، یکی مدرسه  خواجو بود که درمحله ی میانی با همت و تلاش پیگیر شادروان فتحعلی نوری (آفتحعلی) ساخته شده بود.

سرشناسان و تلاش گران تسهیلات در روستا:

 یک دستگاه حمام عمومی سنگ و سیمانی  نیز  طایفه  مشتونی ها همت کرده و زمین آن را داده بودند. درمحله  بالائی هم مسجد ی بود که خانواده مشهدی ابراهیم (مش ابریم) دستی در تهیه مخارجش داشتند. از افراد سرشناس محله  بالا ئی مرد با سواد و کتاب خوان شادروان کربلائی ابراهیم (کل ابریم) بود که در همین چند سال پیش چشم بر جهان فروبست. کل ابراهیم ادبیات ایران و جهان را خوب می شناخت. آثار نویسندگان و شعرای کلاسیک و عصرجدید اروپا، از جمله سروانتس ، پوشکین، شکسپیر، بالزاک، ژان ژاک روسو، چخوف، کافکا، رومن رولان ، ویرجینیا ولف و آلبرکامو ودیگر نویسندگان آن قاره را ژرف خوانده بود. بدون اینکه به اروپا سفر کرده باشد فرهنگ و ادبیات آن قاره را خوب می شناخت.

درمحله  پائینی عبدالله دارابی ( وکیل عبدالله) نیز مرد با سوادی بود. بر سر در ورودی مسجد حاج غلومی بر لوحه ای سنگی با خط نستعلیق شعری بود که از میان اشعار شعرای نامدارآن را گلچین کرده بود: «ای که دستت می رسد کاری بکن/ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار/ نام نیک رفتگان ضایع مکن/ تابماند نام نیکت برقرار». بر روی دیوار این مسجد از درون، خطاطی ناشناس با خطی زیبا اما با زغال شعر عماد قزوینی شاعر روزگار صفویه را نوشته بود: «دراین دیرینه دیر دیر بنیاد/عجب غافل نهادست آدمی زاد».

ازآدم های با سواد محله  پائینی ملا سردار کد خدای بورکی و داماد کدخدای قبلی یعنی حاج باقر نیز سرشناس بود. ملا سردار در امور اجتماعی فعالیت داشت و مردم را تشویق می کرد تا بچه ها را به مدرسه بفرستند. در همان دوره حاج میرزا از محله  پائینی به قم مهاجرت کرد ومحرم هر سال به بورکی می آمد. علی میرزا فرزند کربلائی غلامعلی و برادرش شادروان علی مراد از نسل جدید با سواد بورکی بودند.

پیش از آن که دبستان در بورکی پدید آید شادروان حاج حسین نوری در منزل مکتب خانه ساخته بود. آقای غلامرضا زمانی (احتمالا حجت الاسلام یا آیت الله در زمان کنونی) نیز با ساختن مکتبخانه در منزل خود برای با سواد کردن مردم تلاش بسیار کرد. با پیدایش مدرسه های سبک نو،  این حقیقت همیشه در تاریخ منطقه استوار خواهد ماند که تمدن و پیشرفت تحصیل گسترده  در دشت خشت بویژه بورکی، مدیون کازرونی ها بوده است. تا سالیان سال آموزگاران مدرسه خواجو بورکی ، مدرسه ساسان خشت و مدرسه شاپور کنارتخته کازرونی بودند. کازرون بر گردن دشت خشت حق بزرگی دارد. استان بوشهر نیز درگویش محلی و بسیاری از سنت های فرهنگی بر دشت خشت، تاثیر گذار بوده است.

از آموزگارهای نسل تحصیل کرده در مدرسه نوساز بورکی، آقای مصطفی دهقان و آقای نورمحمد نوری از محله  میانی، آقای اسماعیل دهقان و محمدخان دهقان از محله بالائی، نخستین آموزگارهای بومی به شمار می رفتند که مدارج بالای تحصیل در منطقه یعنی کلاس نهم دبیرستان «سیکل» را طی کرده بودند. اولین دیپلمه  بورکی مهندس عباس دهقانی فرزند شادروان غلام شاه بود.

با گسترش مدرسه و بیشتر شدن باسوادان روستا، بورکی در حال دگرگونی بود و داشت به مسیرتازه ای گام می نهاد. با انقراض چرخ چاه ها که آب کشاورزی را بوسیله حیوانات تامین کرده بودند کم کم تلمبه پایش به بورکی رسید. یک تلمبه » بمفورد» نه اسب، قیمتش هشت هزار تومان بود.  شادروان نسیمی و برادران بهزادی  که در سال های ١٣٣٧٣٨ هجری شمسی از خوزستان به بورکی آمده بودند هم سهم بسزائی در پیشرفت بورکی داشتند. آن ها کارخانه کوچک برق بر پا کرده بودند . نخستین باغ سرسبز لیمو  برادران بهزادی از جمله شادروانان کربلائی عوض، کربلائی حسین و کربلائی غلامحسین مشوقی برای کشاورزان و باغداران و پیشرفت باغداری در منطقه شد. آقای محمد علی دهقان «محلی آقا» فرزند شادروان علی کاظم نیز مسئول نگهداری موتورهای دیزلی و آسیاب بورکی بودند.

  درآن روزگار آقای غلامحسن شادمان فرزند حاج باقر نیز مکانیک ماهر تلمبه های «بمفورد» نه اسب و» بلاکستون» بیست و چهار اسب چاه های بورکی بود. او حق زیادی به گردن مردم بورکی دارد. بدون وجود او کشاورزی در این روستا مختل می شد. در همان ایام یعنی بیش از چهار دهه پیش برای نخستین بار یک بانک صادرات در کنارتخته باز شد که رئیس آن بانک آقای میرزا محمد صیادی از برازجان بوشهر، دوست نزدیک آقای شادمان بود. 

بازتاب این نوشتار در رسانه های الکترونیکی و دیگر رسانه های گروهی از جمله صدا و سیما با ذکر سرچشمه و نام نویسنده آزاد است  

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

پرویز پروین، ستاره ای که در آسمان شعر و ادبیات درخشید و خاموش شد

 

دکتر محمود دهقانی

چند سالی پس از انقلاب هنوز ایرانی ها به روال گذشته برای ورود به کشور اسپانیا به روادید نیاز نداشتند. درهمان روزگار در مادرید دانشجو بودم. صبح یکشنبه بود تلفن خانه زنگ زد گوشی را برداشتم صدائی از پشت سیم گفت نمی دانم من را به یاد می آورید یا نه؟  ادامه داد در ایران نتوانستم نمره تلفنت را گیر بیاورم تا این که دیشب در  برخورد و گفتگو ئی با یک ایرانی،  نمره شما را برای کاری به من داد. او از پشت سیم می گفت و من داشتم آن صدای دیرآشنای شاعرانه را در خاطر مرور می کردم. باز ادامه داد: نمی دانم من را به خاطر دارید یا نه ؟. گفتم نه تنها به خاطر دارم بلکه با شنیدن صدایت دست و پایم را گم کرده ام. آقای پرویز پروین کجای شهر هستید، الان می آیم!

پرویز پروین شاعر و نمایشنامه نویس را از دبی می شناختم. در روزگاری که من دانش آموز مدرسه  ایرانیان دبی بودم برای کاری فرهنگی به مدرسه ما آمد  و پس از سال ها حالا از ایران به اسپانیا سفر کرده بود. چون برخی از افراد خانواده مادری من در استان بوشهر را می شناخت، همین باعث ارادت قلبی من به این شاعر بود.

 در خیابان «گران ویا»ی  مادرید خاطرات گذشته و روزگار دانش آموزی در دبی  را مرور می کردم که ناگهان چشمم به نیمرخ آشنای پرویز افتاد.  کمی دورتر در پیاده رو، در انتظار من با  غمی که در چهره داشت با خودش غرق صحبت بود  یا شاید برای دل خودش شعر می خواند. من که چند دقیقه ای به او خیره بودم دیدم روزگار بد جور پیشانی اش را شخم و شیار زده است. با شیطنت، درست در یک متری او ایستادم تا ببینم من را که در سن کمی دیده است و حالا حسابی بزرگ شده و تغییر کرده بودم می شناسد یا نه. اما او به نقطه دوری خیره بود. در یک قدمی او، صدا زدم:  «پرویز !». یکه خورد و سرش را چرخاند ومن را در آغوش گرفت. از پشت یقه پیراهنم اشک داغ روی گردنم فرو غلتید. گفت: «بچه حسابی بزرگ شده ای اصلا نشناختم» !

گفتگو کنان به  کافه ای در همان نزدیکی رفتیم و پس از آن با هم به خانه آمدیم. از دوری با فرزند خردسال خودش بردیا که عکس او را نشانم داد، حسابی دلش گرفته بود و اشک در چشمش حلقه  می زد. پس از آن با مکثی از گره کارهایش گفت. با خنده گفتم نگران نباش، گره را باز می کنم. با تردید گفت:» محمود جان راست میگی؟ راستی راستی از دستت برمیاد؟ » خندیدم و گفتم: «قسم حضرت عباس بخورم تا باور کنی؟ » خندید و باز هم از خوشحالی در آغوشم گرفت.

 پرویز پروین  ازنسل شاعران پس از محمد رضا نعمتی زاده و منوچهر آتشی در بوشهر، از موج نوئی بود که در شکل گیری شعر و ادبیات  جنوب بسیار تاثیرگذار بوده و پای آن را با تلاش بسیار به مجلات پرآوازه کشور کشاند. با چاپ نخستین شعر در سن ١٨ سالگی جای پای قرصی در ادبیات برای پرویز باز شد.

 او از نخستین نمایشنامه نویسان و از پایه گذاران تئاتر بوشهر نیز بوده است؛ اما با همه تلاش شگرف و شگفتی که داشت، با سفرهای دور و دراز و گاه سکونت در شهرهای بزرگ ایران و کشورها ی اروپائی برای نسل های پس از انقلاب بهمن ماه ٥٧، در ایران و شهر محبوب خود بوشهر ناشناخته مانده است.از او شعر و نقد و مقالاتی در نشریاتی چون «سخن » (روزگار سردبیری دکتر پرویز ناتل خانلری) ،»کتاب هفته» و غیره به چاپ رسیده و برای دعوت های فرهنگی، از سوی رادیو شیراز نیز  برای شعر خوانی و مصاحبه

هائی از بوشهر به شیراز می رفت

 

پرویز پروین زاده ٢٥ شهریور ١٣١٨ شیراز است.  اسم کوچک او عبدالرحمان بود؛ اما از کودکی پرویز صدایش کردند. تبار پرویز از بندر لنگه و بستک است. خویشاوندان او هنوز در بندر لنگه و بستک در استان هرمزگان زندگی می کنند و از طایفه های سرشناس آن شهرها هستند. او به بوشهر بیشتر عشق می ورزید. دلیل این عشق رابطه دوستی ژرف او با شادروان منوچهر آتشی، صادق چوبک، محمدرضا نعمت زاده، رسول پرویزی و خیلی از ادیبان و هنرمندان  گستره  شعر و داستان و تئاتربوشهر بود.

در روزگار دانش آموزی در مدرسه ایرانیان دبی، روزی مدیر مدرسه از من خواست تا به دفترمدرسه بروم. مرد خوش پوشی را که کروات قرمز بر پیراهن سفید و کت  و شلوارسورمه ای و کفش واکس خورده براق پوشیده بود به من نشان داد و گفت برو مشکلات خودت و همکلاسی هایت را با او در میان بگذار؛ ایشان در حال سر و سامان دادن به انجمن خانه و مدرسه است. هنگامی که بر روی مبلمان خوش رنگ مدرسه در کنارش نشستم استکان کمرباریک چای تازه دمی که عبدالرضا مستخدم مدرسه برایش آورده بود را با دست برداشت و پیش روی من گذاشت و گفت چای بخور. این آقا عبدالرضا آدم خوبی است؛ برای من هم  الان چای می آورند.

 بوی خوش عطر «آرامیس» پرویز در دفتر مدرسه پیچیده بود و شادروان حکمت آمد و با او گرم صحبت شد و من که بهانه ای برای دیر رفتن به سر کلاس داشتم با نوشیدن چای تازه دم هل وزعفران دار و بوی دل انگیز عطر پرویز و صحبت او با  شادروان حکمت (که رئیس آموزش پرورش برون مرز بود)، کلی حال کردم و دلم می خواست تا ساعت ها زنگ استراحت به صدا در نیاید. دقیقا به یاد دارم شادروان حکمت از پرویز می خواست در هفته چند ساعتی را در مدرسه ایرانیان دبی تدریس کند.

پس از آن روز از کودکی ، دبستان ، دبیرستان و بسیاری خاطرات پشت سر گذاشته و آموزگاری در بوشهر و جزیره خارگ  را برایم تعریف کرد. آنجا بود که پی بردم چرا شادروان حکمت که از خانواده فرهنگی و بلند آوازه  ایران بود از پرویز پروین می خواست تا در مدرسه ایرانیان دبی تدریس کند. او نه تنها می توانست آموزگار ادبیات باشد، بلکه چون زبان انگلیسی را ژرف آموخته وبرای آن چندین بار به انگلستان سفرکرده  بود ، می توانست در رشته زبان هم آموزگاری با دانش باشد.اما او در دبی رئیس یک شرکت بود.

پرویز پروین مدتی پیش از انقلاب در تهران زندگی و پس از آن به دبی آمده بود. آقای احمدیان از بازرگانان سرشناس شهر اوز لارستان که در دبی صاحب شرکت ساختمان سازی «البرج» بود، مسئولیت یکی از شرکت هایش را به پرویز داد و با ماشین شخصی بسیار گران قیمت «پونتیاک» سعی می کرد او را در کنار خود برای رتق و فتق کارها داشته باشد؛ اما پرویز نسبت به زندگی پر زرق و برق و داشتن ماشین گران قیمت بی پروا بود و از ادبیات دل برنمی کند. با آن که کله اقتصادی داشت و در مدیریت  کوشا بود، کمند رشته ابریشم  احساس و رویاهای شاعرانه  او در شهرهای جهان به دنبال رد اندیشه شاعران و ادیبان جهان بود. پرویز کرور کرور مال و منال دنیا را به یک کتاب شعر برابر نمی کرد.

 من نوجوان بودم در سن و سالی که گنجایش ضبط خیلی از خاطره ها را داشتم. روزگاری که در مدرسه ایرانی دبی درس می خواندم، او نه تنها در درس من را یاری داد بلکه به توصیه او برای تقویت درس ریاضی به مدرسه خصوصی آقای محمد یگانه از قلاتی های شهر اوز در دبی  رفتم. با سفارش پرویز آموزگاران مدرسه ایرانیان هم به من محبت می کردند. برای آموختن ادبیات و حتا گویش درست فارسی من تلاش می کرد و با تبسمی می گفت: «شیر یک زن از خطه  بوشهر خورده ای» و پس از آن با لهجه بوشهری سر به سرم می گذاشت که: «شیرش را حلالت نمی کنه اگر تنبل بازی دربیاری» و بعد قاه قاه می خندید و من هم خنده ام می گرفت.

 پرویز با زبان عربی نیز آشنائی خیلی خوبی داشت. در دبی که بود از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا برایش نشریه می فرستادند. کلید صندوق پستی ویژه دریافت نشریات سیاسی را به من داد. در دبی سروکارم با برخی از کسانی بود که فعالیت سیاسی داشتند و سه تا کلید صندوق پستی را به من سپرده بودند. چون دانش آموز بودم  در آن روزگارحساسیت ها  روی من کمتر بود.

 امروز که بقول سینماگرها به گذشته «فلش بک» می زنم، می بینم پرویز به شدت تحت تاثیر محیط بوشهر قرار داشت. همه چیز برایش بوشهر بود و می گفت: «خاک دامن گیری داره». پرویز قد بلند بود و با چشمانی پر فروغ از پشت عینک آنچنان به چهره آدم صمیمی نگاه می کرد که  کم رو ترین آدم هم فرصت سر چرخاندن نداشت و به حرف هایش دل می سپرد. همیشه پاکیزه و خوش پوش بود. نیاز نداشت که حتما با او دوست باشی، با هر کسی حتا با رهگذر خیابان هم بسیار مودبانه و شاعرانه برخورد داشت. تن صدایش بسیار دلنشین و در هنگام دکلمه و شعر خوانی، صدایش با احمد شاملو که او را خوب می شناخت، مو نمی زد و یکسان بود. برخی از شعر های خودش را همراه با گیتار نواختن دوستم «لئونل پاز» در مادرید دکلمه کرد و نواری ضبط شد؛ اما شوربختانه در خانه تکانی ها نوار پیش پرویز آسیب دید.

یک هفته پس از آن، حدود ٣٥ سال پیش  نزدیک تئاتر»پرنسیپه گران ویا»  پشت خیابان «گران ویا» خانه ای اجاره کرد.  شبی در همان خانه در حین شعر خوانی یک نوار دیگری از شعرهای خودش «فصل روستا» و «مرثیه ای برای دل تنگم»، به همراه شعر «اسب سفید وحشی» منوچهر آتشی و شعر»طرح» از محمد زهری، دکلمه کرد وآن را ضبط کردم  که در سفری به ایران همراه خودم نوار را به بوشهر آوردم. در حضور شادروان محمد حسن آرش نیا و بچه های بیله ادبیات هفته نامه نسیم جنوب آقای قیصی زاده، نوار را روی پخش صوت گذاشتیم ولی در آغاز کار، برق رفت و پخش صوت هم لطمه دید و من هم بدلیل مسئولیت نتوانستم آن را به دوستان بدهم. نسخه هائی از همه اشعار و یک نوار با شعر و صدای شاعر را به برادر ایشان تحویل دادم تا از همه سو محکم کاری کرده باشم. نسخه ای از نوار را نیزپیش خودم نگه داشتم. این نوار را چون بیش از سه دهه پیش  ضبط کرده ام، ترسیدم بیشتر از پیش از کیفیت آن کاسته شود.از سوی دیگر به دلیل آن که خیلی از یادها و یادگارهای دوستان و هنرمندان ایرانی و غیر ایرانی را من در سه کشور از جمله ایران، اسپانیا و استرالیا دارم ، تنها در هنگام سفر به این سه کشور به آن ها  دسترسی پیدا می کنم.

پس از نزدیک به ٣٥ سال اکنون با کمک فرزند برومندش بردیا پروین وخواهر زاده ام بردیا دهقانی توانستیم نوار را به «دیجیتال» برگردانیم. عکس هائی از پرویز نیز برای نخستین بار در چمبره الکترونیک، برای چاپ به هفته نامه نسیم جنوب داده ام. از سوی دیگر فرزند برومندش  و خواهر زاده ام  هر دو قول داده اند به زودی صدایش را نیز بر روی اینترنت به گوش دوستان پرویز که  سن و سالی دارند و شمارشان نه تنها در بندر بوشهر بلکه در شیراز، بندر لنگه، بستک، تهران ، دبی ، اروپا، کانادا ، امریکا و سراسر شهرهای جهان بسیار است و پراکنده اند  برسانند.

به آن دلیل که من در مادرید، در رشته سینما درس می خواندم و پرویز در تدوین نمایشنامه و نمایشنامه نویسی و تئاتر همیشه راهنمایم بود، اشاره به کارهائی که در بوشهر انجام داده بود می کرد. همیشه در گستره ادبیات، هنر و شعر فارسی صحبت داشت که این برای جوان دانشجوی هنر یک نعمت بود بویژه آن که با او احساس خوبی داشتم و از روزگار دانش آموزی و دانشجوئی در فراگیری خیلی چیزها مدیون او بودم.

او از ادبیات و شعر و داستان های جهان آگاهی گسترده داشت. این همان چیزی بود که من دانشجوی هنر در پی فراگیری آن بودم. «میگل د اونامونو» شاعر، داستان سرا، نمایشنامه نویس و فیلسوف اسپانیائی،  «فدریکو گارسیا لورکا»  و «میگل د سروانتس» را از برخی از اسپانیائی ها بهتر می شناخت. هر برنامه ادبی و سیاسی و فرهنگی در سطح مادرید برگزار می شد به او زنگ می زدم و باهم در برنامه ها شرکت می کردیم.

چند بار در برنامه شعر خوانی شاعر اسپانیائی «رافائل آلبرتی» شرکت کردیم. در نشستی که خانم «ایسابل آلنده» بر علیه پینوشه  دیکتاتور شیلی ترتیب داده بود با هم به آنجا رفتیم. هنگامی که شنید می خواهم با دوستم «لئونل پاز» به دیدن «خوان کارلوس اونوتی» نویسنده و داستان سرای اروگوئه ای به منزلش در مادرید بروم، تا یکی دو ساعت از سبک داستانی «اونوتی» و قهرمانان داستان هایش که سر خوردگان و تهی دستان و خودفروشان بودند گفتگو داشت. او به زبان اسپانیولی نیز بخوبی آشنا شده بود.

 پرویزهمیشه در کافیتریای مرکز فرهنگی اسپانیا و امریکای لاتین در خیابان «ال کالا»  و کافیتریای بسیار قدیمی «خیخون» در بلوار «ریکو لتوس» جائی که پاتوق  «فدریکو گارسیا لورکا» شاعر بلندآوازه اسپانیا بوده، می نشست. در هنگام غروب آفتاب در «پلازا اسپانیا» (میدان اسپانیا) نیز تا رمق پایانی رنگ نارنجی غروب در گوشه ای برای خودش می نشست و می نوشت و درنظر داشت  آن ها را به چاپ برساند.

خیلی از شعرای ایرانی را می شناخت و از آن ها نامه دریافت می کرد و آن را با شور و شوق برایم  می خواند. اشعار احمد شاملو، محمد زهری ، محمدرضا نعمت زاده و منوچهر آتشی را همیشه برای من دکلمه می کرد و این نشان می داد که روال شعری او در آن حال و هوا و صمیمیت ها بی تاثیر نبوده است. از رسول پرویزی خالق «شلوارهای وصله دار»، صادق چوبک و همچنین برخی از شعرا و نویسندگان جوان بوشهری یاد می کرد. در مورد شعرا و نویسندگان جوان می گفت این ها نابغه های آینده ادبیات بوشهرو ایران خواهند بود

 

.

در روزگار جنگ ویتنام و آوازه «هوشی مین» که نویسندگان و شعرای جهان در نکوهش جنگ نابرابر امریکا با ویتنام  شعر می سرودند و مقاله و داستان می نوشتند، تا حدودی رد اندیشه پرویز پروین را می شود در شعر بلند «همسفر بود مرا دریا» چاپخش شده در مجله سخن دریافت که این شاعر نیز همچون خیلی از نویسندگان و شعرای خود امریکا، «بیرق تنفر» را بر علیه جنگ و ستم در شعرش برای نسل انقلابی روزگار خود در بوشهر به اهتزاز درآورده است.

پس از مدت ها اقامت در اسپانیا، پرویز درخواست ویزای امریکا کرد و سرانجام از سفارت امریکا در مادرید ویزا گرفت. یک هفته پیش از سفر به امریکا دوست و همدم او «پالوما» خانم، با تلفن به من اطلاع داد که حال پرویز به هم خورده است. فوری خودم را به بیمارستان رساندم اما پرویز در غروب غم انگیز ماه «آوریل» سال ١٩٨٢ میلادی برابر با ١٣٦٠ دور از ایران و در فراق بوشهر که همیشه شیفته آن بود، با ایست قلبی درگذشته بود و بر روح و روان من آنچنان پتکی فرود آمد که تا به امروز آن غم جانکاه را فراموش نکرده ام. با دلداری ها وحرف های آقای عباس جوانمرد هنرمند بلند آوازه تئاتر ایران در مورد هنر و مرگ و زندگی، کم کم آرام شدم. سرانجام برادر وفادار پرویز به مادرید آمد و جسد او را به ایران برد و درگورستان «دارالرحمه» شیراز به خاک سپردند.

چون فصل نامه «الفبا» ی شادروان غلامحسین ساعدی، ماهنامه «روزگار نو» به سردبیری شادروان اسمعیل پوروالی و هفته نامه «جبهه ملیون» به سردبیری شادروان احمد انواری، را در مادرید پخش کرده و همکاری داشتم برای نخستین بار خبر درگذشت پرویز را تلفنی به آن ها گفتم و در داستان کوتاه «خش خش ترد برگ ها» در مجله گردون عباس معروفی در ایران از مرگ پرویز نوشتم. علی باباچاهی و منیرو روانی پور نیز پرویز را خوب می شناختند. در گفتگوهائی با این دو عزیز  بوشهری در جشن «قلم زرین» مجله گردون در تهران و در چند نوبت دیگر هم از پرویز پرسیدند. آقای باباچاهی خاطراتی گفتند و خانم روانی پور نیز که جدا دارای حافظه ای بسیار قوی است شعر پرویز را زمزمه کرد: کاشکی بارون نزنه نم نم/ بلکه خوابم ببره کم کم…

در سفر به ایران قرار بود با شادروان منوچهر آتشی نیز ملاقات داشته باشم. با چاپ «خش خش ترد برگ ها» ، شادروان  آتشی می خواست دیداری برای گفتگو در مورد سرگذشت پرویز داشته باشیم که گرفتاری من در تهران و پس از آن سفر به تبریز و تاخیر حوصله سوز هواپیمائی هما، من را برای ناکامی در آن دیدار، تا همیشه شرمنده کرد.

 پرویز پروین همچون ستاره ای در آسمان شعر و ادبیات خوش درخشید  و در اوان جوانی در نشریات ادبی مطرح آن روزگار سربرآورد و شعرهایش به چاپ رسیدند، اما مرگ زود رس مهلت نداد تا شاهد چاپ کتاب هایش باشیم. او تنها ٤٣ سال مجال زندگی یافت. شوربختانه همسر فرهیخته پرویز پروین نیز نزدیک به دو سال و نیم پیش در ایران درگذشت که یاد هر دو گرامی باد.

 
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

چهار تاقی محلچه شهر اوز در لارستان

 

در میان آثار معماری برجامانده از روزگار ساسانی، چهارتاقی محلچه اوز نیز برگی زیبا از شناسنامه معماری تاریخی لارستان است. اگر میراث فرهنگی برای برجا ماندن این چهارتاقی و ساختمان های باستانی دیگر لارستان تلاش کند، این کار می تواند روزنه ای مالی برای صنعت گردشگری اوز و لارستان شده و در سرزمینی که چاه های نفت آن در حال خشکیدن است، مرهمی بر زخم اقتصادی لارستان فردا باشد. شوربختانه چون آتشکده ها رنگ و بوی ذردشتی دارند نسبت به نگهداری از آن ها بی مهری شده است. در ده کوره ها و بر سر راه ها، در کوه و کتل ها با آجرهای مرغوب به ساختن و بازسازی برخی از ساختمان های بی نام و نشان که هیچ سندی از راستی و ناراستی آن ها در دست نیست و به امامزاده شهرت گرفته اند، می پردازند اما ساختمان هائی که برگ های تاریخ گذشته ملتی گردن فراز است با بی مهری، به دست ابر و باد و مه و خورشید فلک سپرده و بی رحمانه نابود می شوند.
در این نوشته بسیار کوتاه مجال پرداختن به ضعف مدیریت مسئولان بومی نیست، اما تاریخ با بی رحمی بر ملا کننده این سیل ویرانگر بی تفاوتی ها خواهد شد. از چهار ستون چهار تاقی روستای «محلچه» در بخش شهر اوز یکی از ستون ها بشدت سائیده شده و از میان رفته و بازسازی این ساختمان تاریخی نیز ادامه نیافته و به حال خود نیمه کاره، رها گشته است. این ساختمان و ساختمان های تاریخی دیگر در سراسر کشور از جلوه های زیبای هنری و معماری نیاکان، با از سر گذراندن توفان های سهمگین یورش های بیگانگان از تارتار، عرب و مغول تا به امروز سده در پی سده فرهنگ هزاران ساله سرزمین ما را به پژوهشگران و اندیشمندان پیشینه جوی درونی و جهانی بازتاب داده است. در روزگار کنونی ملت های کشورهای جهان در همه شهرها و روستاهای خود به دنبال جای پائی از گذشته می گردند. در لارستان برخی از سر نا آگاهی به این میراث های برجسته فرهنگی رو ترش کرده و بی تفاوتند اما هستند کسانی که برای پا بر جا ماندن میراث و نام و نشان شهر خود از کمک مادی و معنوی دریغ نمی کنند.
هرچند انبوهی از چهارتاقی ها چه در پیش از انقلاب و چه پس از آن در سراسر کشور از میان رفته و نابود شده اند اما جای آن دارد از شمار بسیاری از این چهارتاقی ها و از جمله چهارتاقی محلچه که یادآور نیکی ، راستی و روشنی در فرهنگ ملی است و روزگاری مورد استفاده نیاکان بوده نگهداری شود. نابودی چهارتاقی محلچه سرگذشت نامهربانی روزگار ما را به آیندگان بازنمائی خواهد کرد.
از میان چهارتاقی هائی که در برخی از شهرها و روستاهای ایران دیده می شوند، چهار تاقی محلچه به گونه چهارتاقی های آتشکده نیاسر کاشان که بخشی از استان اصفهان بوده، آتشکده نویس تفرش در استان مرکزی و آتشکده جره کازرون در استان فارس و بویژه چهار تاقی های فراشبند و شمار بسیاری از چهار تاقی ها در سراسر ایران دارای ارزش و اهمیت است.
چهارتاقی «بازه هور» نیشابور در تربت حیدریه نیز به گونه چهارتاقی محلچه اوز با ملات گچ و سنگ و ماسه ساخته شده و گمان بر این است که بازمانده از روزگار اشکانی است. از چهارتاقی ها به عنوان یک تقویم برجسته خورشیدی اندازه گیری و ثبت آیینی زمان در ساختمان استفاده می شده است اما دانستنی های دیگری نیز در گستره چهارتاقی می بایست بر ملا شود که این کار نیاز به پژوهش های بیشتر دارد. هر چند شناسنامه چهارتاقی ها و شبهه چهارتاقی ها گاه در هاله ای از سردرگمی بیان شده و برخی بدون پژوهش ژرف، سایه بان گورها ی پس از اسلام را نیر چهار تاقی قلمداد کرده اند اما به هر روی چهارتاقی محلچه یادگاری از روزگار ساسانی است.
چهارتاقی ها در برخی نقاط معمولا بر فراز تپه و در نزدیکی رود ها ساخته شده اند. در استان کهگیلویه و بویر احمد نیز بر سر راه بهبهان به دهدشت چهارتاقی خیرآباد شباهت بسیاری به چهارتاقی محلچه دارد. هرچند معماری برخی از ساختمان ها دارای شالوده و گاه طرح هائی یکنواخت است اما در گوشه هائی از طرح ها، با توجه به چشم انداز دشت و کوه، دگر گونی هائی در آتشکده ها و چهارتاقی ها دیده می شود و این خود می تواند پژوهشگر را با شناسنامه ساختمان و شیوه استفاده از آن بیشتر آشنا کند. از این دیدگاه نیز نباید چشم پوشید که چهارتاقی ها نیز به گونه کاروانسراها گویای آبادانی و ارتباطات در زندگی روزمره مردم بوده و می توان پنداشت که ازکنار آن، کاروان ها در گذر بوده اند. با توجه به آتشکده های جویم، فیروزآباد و محلچه در بخش شهر اوز، احتمالا با عبور کاروان، بازرگانی از جنب و جوش ویژه ای برخوردار بوده است.
با پیشینه اوز و بویژه روستای محلچه که ریشه در پیش از اسلام دارد مردم آنجا سر انجام پذیرای اسلام شده اند. پیروان مکتب شافعی که در میان شاخه های مذهبی نزدیکترین شاخه به مذهب شیعه است پس از اسلام حتا تا روزگار شاه اسماعیل یکم صفوی که خشونت های بسیاری بکار رفت، پیرو مکتب خود ماندند و شیعه و سنی در لارستان در کنار همدیگر زندگی مسالمت آمیزی در پیش گرفتند و این ضرب المثل عوام که تا به امروز در جنوب ایران و آنسوی آب در کویت و دبی و قطر بر سر زبان هاست و گفته می شود:» شیعه، شیعه گراش و سنی، سنی اوز «، شاهدی بر این مدعاست که این خود نشان از شعور و فرهنگ غنی مردم لارستان دارد. برجا ماندن یادگارهای تاریخی در گرو حس مالکیت ملی بوده که خوشبختانه درمیان مردم لارستان با هر مکتب و آئین این حس ارزشمند، برجسته است .
ازآنجا که دهستان «فیشور» و روستای «محلچه» در کنار هم قرار دارند و هر دو بخشی از شهر اوز می باشند، برخی به آتشکده تاریخی بر جا مانده ، «آتشکده محلچه» و برخی به آن «آتشکده فیشور» می گویند. از سوئی این نا همگونی اگر پیشینه دار باشد و یا سینه به سینه تا به امروز نقل شده است، شاید در آن جا و در مجاور هم، دو چهارتاقی و یا شبهه چهارتاقی قرار داشته که یکی سده ها پیش بکلی از میان رفته و تنها چهار تاقی کنونی بر جا مانده است که این حدس و گمان به پژوهش های علمی بیشتری نیازمند است. اما این چهارتاقی به هر نامی که نامیده شود برگی از شناسنامه نه تنها محلچه، ، کهنه، اوز، فیشور، خنج، گراش و دیگر شهرهای لارستان، بلکه برگی از شناسنامه مردم سراسر ایران است. در این راستا باز هم مسئولان پیشین میراث فرهنگی نخواسته و یا نتوانسته اند با پخش آگاهی نامه کوتاه گردشگری در فرودگاه لار و در شهرهای مهم لارستان از جمله شهر اوز، لار، گراش، و خنج نام این ساختمان تاریخی را که با مصالح سنگ و گچ و ساروج ساخته شده به گردشگران معرفی نمایند. هر چند حس مالکیت نشانه عشقی است که مردم به آثار نیاکانی خود دارند اما میراث فرهنگی لارستان شانه خالی کرده و ناتوان تر از آن نتوانسته است اهمیت بازسازی این ساختمان تاریخی را به شهروندان محلچه، فیشور، «کهنه» و اوز یاداوری نماید تا از فروریختن آن جلوگیری شود.
توضیح:
برخی از این کتاب ها و مجلات دانشگاهی در برگیرنده نوشتارهائی در باره چهارتاقی های ایران است.
رضا مرادی غیاث آبادی در گستره چهارتاقی های ایران پژوهش هائی دارد که علاقمندان می توانند کتاب و نوشتار ایشان را بر پایگاه اینترنتی بررسی نمایند.
http://irania.ir/ie/1827
* مرادی غیاث آبادی: «دایره المعارف عکس ایران» در برگیرنده عکس هائی از آتشکده ها ، منارها و سازهای ایرانی است که در سال 1376 به چاپ رسیده است.
*- مرادی غیاث آبادی: » نظام گاهشماری در چارتاقی های ایران: معرفی چارمین گونه از تقویم های آفتابی نویافته در ایران»، تهران: پژوهشهای ایرانی، شیراز: نوید.
* مرادی غیاث آبادی:»چهارتاقی های ایران» انتشارات ایران شناسی
محمدرضا پور جعفر: «تاثیر چهارتاقی های ایران باستان در معماری مساجد». همایش معماری مساجد. دانشگاه هنر. صص 157-175
عباس نامجو: «بناهای چهارتاقی ایران». سازمان انتشارات جهاد دانشگاهی.
یوسف مرادی: «چهارتاقی میل میله گه. آتشکده هائی از دوره ساسانی». مجله مطالعات باستان شناسی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران. ش 1، دوره 1، صص 155-

 

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

به یاد مهندس عبدالحمید اشراق،خادم جهانی فرهنگ ایران

به یاد مهندس عبدالحمید اشراق،خادم جهانی فرهنگ ایران

eshragh

مهندس عبدالحمید اشراق خادم جهانی فرهنگ ایران که تا واپسین دم عمر دست از تلاش در راه هنر زادبوم  خود بر نداشت، در پاریس چشم بر جهان فرو بست. این فرهیخته بلند آوازه در گستره هنر و معماری نه تنها در ایران بلکه در جوامع دانشگاهی سراسر جهان نیز شناخته شده بود. مهندس اشراق بیش از سه دهه  در ایران و پس از آن سی سال در اروپا در محافل فرهنگی و هنری برون مرز با تلاش و گرد هم آوردن هنرمندان بلند آوازه ایرانی و غیر ایرانی، شعله جاویدان فرهنگ ایران را به آن گونه که لایق ستایش است در انجمن ها و در میان اساتید هنری دانشگاه های برون مرز برافروخته نگاه داشت. روزگاری که در بلندگوهای دشمنان با سم پاشی های ضد ایرانی و  ناوک های زهر آلود، فرهنگ ملی ایران را نشانه می گرفتند، مهندس اشراق با سخنرانی ها و تلاش در دانشکده ها و نمایشگاه های هنری در اروپا و دیگر کشورها، هدف دشمنان را نقش بر آب می کرد و چهره زیبای فرهنگ و هنر زادبومی خود را برجسته به نمایش می گذاشت. این هنرمند بزرگ خستگی ناپذیر ایرانی که روزگاری سردبیر مجله های “موزیک ایران” و مجله دوزبانه فرانسوی – فارسی “هنر و معماری” در ایران بود، در اروپا نیز  پایه گذار انجمن های هنری و فرهنگی شد و دسته ها و گروه های هنری را در ارتباط تنگاتنگ با هنرمندان و دلسوزان فرهنگی درون ایران قرار می داد. وجود این هنرمند آزاده که سال ها در دانشگاه های ایران درس داد، پل سترگ تبادل فرهنگی میان هنرمندان خارجی و ایرانیان برون مرز با هنرمندان درون ایران بود.

مهندس اشراق در پیش از انقلاب و در روزگاری که معماری ایران نیاز مبرم به یک رسانه داشت، با چاپخش مجله ای در گستره معماری و با تاسیس نخستین بنگاه “کارتوگرافی” در کشور، پانزده جلد نقشه شهرهای ایران را به دو زبان فارسی و انگلیسی آبرومندانه چاپخش نمود. همراه بلند آوازه گانی چون شادروانان مهنس فروغی،مهندس پیرنیا و شادروان مهندس هوشنگ سیحون به شایستگی توانستند به معماری ایرانی سر و روئی ارزشمند بدهند. شادروان مهندس اشراق که زبان فرانسه را خوب آموخته بود پس ازآن که سال ها در زمینه موسیقی ایران کار کرد و در دانشکده هنرهای زیبا ی تهران آن رشته را فرا گرفت برای ادامه تحصیل به عنوان دانشجوی برگزیده به پاریس رفت و در رشته معماری دانش آموخته دانشکده هنرهای زیبای پاریس (بوزار) شد.

در بازگشت به ایران توشه راه او پایان نامه ای بود که  در باره شهرسازی و پیرامون مسئله زباله های پاریس نگاشته بود. در روزگاری که شادروان مهندس هوشنگ سیحون در سال ۱۳۳۴ ریاست دانشکده هنرهای زیبای تهران را بر عهده داشت، از مهندس اشراق جویای پایان نامه شد تا در کتابخانه دانشکده، دانشجویان بتوانند از آن استفاده کنند. از آنجا که پایان نامه بسیار ارزشمند بود، رونوشت آن را به شهردار و انجمن دست اندرکار امور شهرها دادند و پایان نامه توانست خدمت شایانی برای پیشبرد بهسازی در گستره شهر تهران شود.

مهندس سیحون چون مهندس اشراق را که سر شار از نیرو و اندیشه ژرف در امور شهر سازی بود بخوبی می شناخت با او به گرمی سخن گفت و چیزی نگذشت مهندس اشراق انجمن آرشیتکت های ایران که در سال های دهه بیست پایه ریزی شده و در نیمه راه از فعالیت بازمانده بود را با گرد هم آوردن معماران و دست اندرکاران، پر جنب و جوش کرد. دسته ای از نیروهای جوان دانش آموخته از دانشکده، در کنار شادروان فروغی، بدیع ، فرمانفرماییان و شادروان سیحون انجمن را دوباره به راه انداختند و آن انجمن تا سرآغاز انقلاب بهمن ۱۳۵٧ به کار خود ادامه داد.

کار ارزشمند و اندیشمندانه مهندس اشراق در جامعه سنتی ایران که از دیرباز تا سال های نخست روزگار قاجار حتا در بیشتر موارد شالوده و پی ساختمان ها از طرحی یکنواخت پیروی می کرد، دگر گون کردن روال پیشین و گرد هم آوردن مهندسان و معماران بود. با سمینارها و سخنرانی ها و برقراری رابطه هنر معماری که همچنان برای خیلی ها ناشناخته بود آن را به میان مردم کوچه و بازار بردند و مقوله معماری در اندیشه عامه مردم در جامعه جا باز کرد.

به همت ایشان نه تنها معماری ایران دارای نشریه ای آبرومند در حد اروپا شده بود بلکه در شصت و یک سال پیش درمجله ” موزیک ایران” نیز بحث “ربع پرده” را به میان آورد که مورد پسند هنرمندان قرار گرفت و از آن میان با پاسخ استاد ابوالحسن صبا در مجله  بحث های علمی داغی در باره موسیقی ایرانی در گرفت. با مقاله ای از سعدی حسنی بحث گسترده ای در گستره موسیقی سنتی راه افتاد چرا که نوشته بود : “علت اصلی آن که موسیقی دان های ما فاصله “ربع پرده” را که در موسیقی ایرانی وجود دارد به عنوان یک سنت دیرینه و مهم تلقی کرده اند و با وجود موانعی که در پیشرفت موسیقی ایجاد شده حاضر نیستند آن را حذف کنند”. این فرهیخته ایرانی مقالات بسیاری در گستره معماری و موسیقی در ماهنامه “روزگار نو” به سردبیری شادروان اسمعیل پوروالی که در دولت ملی دکتر محمد مصدق معاون رئیس تبلیغات دولت او بود، در فرانسه به چاپ رساند و بحث “ربع پرده” موسیقی را پس از چند دهه دوباره در “روزگار نو” ادامه داد که نسخه ای از ماهنامه “روزگار نو” هر ماه به کتابخانه ملی دانشگاه تهران برای استفاده اساتید و دانشجویان فرستاده می شد.

هم زمان با چاپ مقالات مهندس اشراق در مورد موسیقی ایران، در کنگره ای که توسط پروفسور “شوماخر” رئیس مرکز مطالعات موسیقی دانشگاه  کلن آلمان باز گشائی شد و سخنرانان سرشناس ایرانی و اندیشمندان غیر ایرانی شرکت داشتند در باره  موسیقی ایرانی و بویژه “ربع پرده”بحث دامنه داری به میان آمد.

مهندس اشراق در پیشبرد دانشنامه “ایرانیکا” که با همت پروفسور احسان یارشاطر و با پشتیبانی دانشگاه کلمبیا به زبان انگلیسی به قلم متخصصان برجسته در مورد فرهنگ و تاریخ ایران به چاپ می رسد نیز با تلاش شبانه روزی خود سهیم بود. این دانشنامه سرچشمه بزرگی برای دانستنی های گسترده در باره فرهنگ و پیشینه و تمدن ایران و کشورها و نواحی دیگری که به یکی از زبان های ایرانی سخن می گویند به چاپ می رسد.  با ابتکار فرهنگی و پشتیبانی های او انجمن های دوست داران دانشنامه “ایرانیکا” نه تنها در فرانسه و برخی از شهرهای اروپا بلکه در استرالیا نیز پایه گزاری شده است تا در جوامع دانشگاهی کشورها مشعل فرهنگ ایرانی جاودانه بماند و نسخه های دانشنامه در دسترس دانشجویان و اساتید قرار بگیرد.

در برگزاری نمایشگاه هائی که از سوی کتابخانه ها ی دولتی فرانسه و موزه های اروپائی برگزار می شد از مهندس اشراق پژوهنده تاریخ معاصر و رئیس انجمن آرشیتکت های ایرانی در فرانسه و مسئول انجمن فرهنگ ایران در پاریس دعوت شده و در رابطه با فرهنگ باستانی و ملی ایران با ایشان مشورت می شد. مهندس اشراق شناخت ژرفی از تبادل فرهنگی ایران با اروپا بویژه ایران با فرانسه داشت چرا که پیشینه فرانسه در گرد آوری آثار هنری شرق از سال های ۱۶٧۵ میلادی برابر با ۱٠٨۶ هجری، در روزگار فرمانروائی شاه سلیمان صفوی آغاز شده است. در آن روزگار کتابخانه لوئی چهاردهم به فرمان پادشاه فرانسه نزدیک به ۱۳۳ نسخه از آثار ایران را خریداری کرد و گرد آوری آثار هنری ایران و ابتکار آن در سفرهای “ژان شاردن” طلا فروش و جهانگرد فرانسوی که سال ها در اصفهان زندگی کرده و به زبان فارسی تسلط داشت صورت گرفته بود.

شادروان مهندس اشراق در سراسر زندگی پر ثمر خود لحظه ای از فرهنگ و هنر ایران غافل نماند و همیشه در حال پژوهش، سمینار، سخنرانی و برگزاری نمایشگاه بود. این نگهبان و دلسوز فرهنگ ایران ٨۴ سال مجال زندگی یافت.  در ۲۳ ژانویه سال ۱٩۳۱ در شیراز چشم بر جهان گشود و در ٩ دسامبر ۲٠۱۵ در پاریس تختگاه فرانسه چشم بر جهان فرو بست. یاد این شمع فرو خفته گرامی باد.

توضیح: برای این نوشته از یاداشت هائی که در حین گفتگوهای های تلفنی با شادروان مهندس اشراق بر روی کاغذ می نوشتم، نامه هائی که از ایشان دریافت می کردم  و همچنین مجلات “روزگار نو” و “ره آورد” که پیشتر از پاریس برایم پست شده بود استفاده شده است.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

گردشگری و سینه پر درد نگهبانان میراث فرهنگی

مجله هفته

P54-Esmail-haddadi
اسماعیل حدادی، نگهبان کاخ چشمه بهشهر / عکس از: محمود دهقانی

دکتر محمود دهقانی
یکم تیرماه در واپسین رمق روز که آفتاب به گونه تشت طلا به آب‌های نیلگون خلیج من رنگ نارنجی داده و گرمای سوزان و تش بادهای دگرگون‌کننده خارَک به دمباز نخل‌های بوشهر، این بندر پیر و رنج کشیده‌ی نیک‌پی، فرو نشسته بود؛ هواپیمای «هما» با غناهشت گوش‌خراش که نشان از سن و سال ساخت خود داشت، در فرودگاه بوشهر به زمین نشست. دید و بازدیدها که پایانی نداشت، خوراک قلیه‌ماهی، سبزی‌های کاکول و منگک را سرانجام پس از یک هفته رها کردم تا سری به ساختمان‌های یادگار شاه عباس یکم در بهشهر مازندران بویژه «چشمه عمارت» (کاخ چشمه)، شاهکار معماران صفوی آن روزگار بزنم و از آنجا به دهدشت کهگیلویه و بویراحمد بروم و دوباره بافت کهن بجا مانده از روزگار صفوی در دهدشت کنونی و به گفته ابن بلخی در سده پنجم، «بلاد شاپور» (شهر شاپور) روزگار ساسانی را ببینم و از حاصل چند سفر و دیدار با ساختمان‌های کهن این دو استان، قلم پردرد در دوات مرثیه‌ی فروریزی ساختمان‌ها و میراث معماری بزنم که تیشه کینه به ریشه آن‌ها زده می‌شود و همه چیز در حال نابودی و سائیده شدن است.((1))

P54.Mahmoud-Dehghani

                                               دکتر محمود دهقانی
با آن که بلیط سفر با هواپیما از کشور به کشور تا ایران و از شهر به شهر در درون ایران راست و ریس بود و ساعت و روز پرواز نیز در چمبره الکترونیک در برون مرز، از سیدنی به توکیو و از آنجا یک نفس تا دوبی و تهران به بوشهر نمایان، اما کارمندان دفتر هما گفتند در رایانه‌های ما جا نیفتاده و باید از همین بوشهر ساعت و روز مبارک پرواز از نو گنجانده شود. سرانجام پس از آن که خشم و دندان‌قروچه تلفنی من ره به جایی نبرد، سوار رخ برشته‌ای با موتورسیکلت زنگار بسته از دفتر هواپیمایی بلیط از نو نوشته‌ای برای پروازهای درونی به خانه ما آورد.
با کوله پشتی آمدم فرودگاه تا نخست به تهران و از آنجا به ساری مازندران بروم و پس از آن راهی دهدشت در استان کهگیلویه و بویراحمد شوم. در تالار فرودگاه بوشهر نمی‌دانم آتش درونی من بود یا ایرادی که در درازنای تاریخ دامنگیر تاسیسات فرودگاه‌های کشور است، هوای درون تالار خنک نبود و با بسته و باز شدن در ورودی تالار، تش باد بر گرده‌ام شلاق می‌زد و پوست بدنم را بیشتر از پیش می‌برشت.((2))
از تهران بزرگ خواهر دوقلوی شهر «شانگهای» چین، که زیباتر از گذشته شده اما چند برابر کشورهای اسرائیل و لبنان جمعیت دارد، اتوبوس به راه افتاد و با بدرقه قله دماوند، من و مسافران اتوبوس راهی ساری شدیم. جنگل‌های سرسبز شمال بر رنگ نخودی جنوب خاطرم پرده کشیدند. ساری شهر دلنشینی است که هیچ‌وقت از ورود به آن پشیمان نشده‌ام و همیشه هنگام ترک این شهر، لشکر غم بر دلم خیمه می‌زند. خیابان فرهنگی یادگار دیرپای این شهر را بارها پیاده طی کرده‌ام و هر بار بیشتر از پیش از زیبایی آن لذت برده‌ام.

P54.2-vahdanmanesh
قادر وحدان‌منش، بنا دهدشت
در بهشهر، همسایه دیوار به دیوار بندر فرح‌آباد حاشیه دریای مازندران، هوا شرجی و تب‌دار بود اما باران دانه‌درشت هم یکریز بر سر بی‌پناهم می‌بارید. در کنار نهر پرآب «باغشاه» (پارک ملت) که روزگاری جهانگردان، بازرگانان و فرستاده‌های اروپایی برای باریابی به حضور شاه عباس یکم به آن پا گذاشته بودند، در زیر باران آهسته گام بر می‌داشتم تا تاثیر گرما و تش باد بوشهر را بر بدنم رم بدهد. از درختان سرو روزگار صفوی یکی دو تا از تبر روزگار جان بدر برده و تنومند و استوار در باغشاه بر جا مانده‌اند. ساختمان دیوانخانه شاه عباس با نمای امروزی دفتر شهرداری بهشهر نیز در این باغ، بیننده را بر بال خیال تاریخ پر می‌دهد. کرشمه لعبتان گرجی و شکوفه‌های بهار را هنوز هم می‌شود همراه با بوی دل‌انگیز گل‌ها در سپیده‌دم باغشاه بهشهر حس کرد. اگر از ته دل گوش بخوابانی نواهای کمانچه و چنگ و نی و تار، به هنگام شادنوشی شاه عباس در گوشه و کنار این باغ عدن‌گون به گوش می‌آید. جای شمع‌ها در کنار نهرها، که در هر یک متر روزگاری شب تاریک باغ را روشن می‌کرده‌اند، بر جا مانده است. آهوان و قوها و پرندگان بومی دیگر نیز نماد گذشته این بهشت زیبای امروز شهر بهشهر هستند و در زیر یک سایه‌بان آهوان لم داده و برای خود نشخوار می‌کردند.((3))
در کنار این باغ زیبا و پر از جویبار و فواره آب، کاخ چشمه بهشهر اوج هنر روزگار صفوی را به نمایش گذاشته است. پیش از انقلاب بازسازی کاخ چشمه آغاز شده بود اما پس از انقلاب به‌دلیل جنگ هشت ساله، کار بازسازی آن متوقف شد. پس از جنگ، بازسازی کاخ ادامه پیدا کرد اما هم‌اکنون کار به گونه گذشته پیش نمی‌رود. چشمه‌ای از روزگار نخست در دل ساختمان، حوض درون را سر ریز می‌کند. روشن نیست جریان آب این چشمه به کاخ کشانده شده و یا آن که خودجوش است اما روشن است که سرچشمه آن چشمه‌های کوچک بر فراز کوه و جنگل بوده و همدست شده و به تالار همکف ساختمان در شهر بهشهر راه یافته است. گردش آب در کاخ چشمه و سد کاخ «جهان مورا» عباس‌آباد، از هنرهای بسیار زیبا و شگفت معماری روزگار صفوی در مازندران است. در کاخ چشمه، آب از فراز کوه سرازیر شده در چشمه تالار همکف بدون هیچ‌گونه ابزار برقی به اشکوب بالا می‌رود و در حوضچه‌ها به گردش درآمده، دوباره به اشکوب هم‌کف برمی‌گردد و در نهرهایی از ساختمان بیرون رفته و با گردش در باغ کاخ، راهی شالیزار می‌شود.

P54.3-farzinnia
  قنبر فرزین‌نیا . نگهبان بافت تاریخی دهدشت
رمز بر جای ماندن کاخ چشمه، قرار گرفتن در یک گوشه شهر است که کمتر مورد یورش قرار گرفته هر چند در روزهای نخست انقلاب مورد سودجویی سوداگران بوده و برخی خودسرانه در زمین‌های آن خانه برای خود ساخته‌اند. نگهبانی که پیش از انقلاب از آن نگهداری می‌کرده، سنگ تمام گذاشته و همه را گزارش داده اما در سرآغاز انقلاب کارهای ناشایست بسیاری با آثار تاریخی شد. پس از درگذشت او، فرزندش اسماعیل حدادی، نگهبان ساختمان شده است. هر بار که به بهشهر سفر می‌کنم بر سر چشمه درون کاخ با این نگهبان با چای همیشه دم او به گفتگو می‌نشینم.
آقای اسماعیل حدادی، نگهبان کاخ چشمه بهشهر می‌گفت: پس از انقلاب خیلی‌ها شبانه می‌آمدند که قاچاقی در پیرامون کاخ زمین را برای گنج شاه عباس بکاوند اما جلو آن‌ها را گرفتم. عده‌ای آمدند و گفتند زیر کف حوض‌ها گنج است، بگذار زمین را بکنیم و گنج را در بیاوریم و با هم تقسیم کنیم. بارها آمدند و از من خواستند تا به خواسته‌هایشان گردن بنهم، اما نگذاشتم بیل یا کلنگ قاچاقی بیرون یا درون این کاخ فرو کنند. در روزهای نخست انقلاب می‌آمدند و خیلی کارهای غیر‌قانونی می‌کردند. من آن‌ها را گزارش می‌دادم اما همه می‌گفتند اجازه دارند برای نمونه‌برداری، کاشی بکنند یا سنگ جابجا کنند. جلو همه می‌ایستادم اما آن‌ها که مدرک و کاغذ داشتند دیگر از دست من کاری بر نمی‌آمد. سرانجام در روزگار سرپرستی دلسوزانه بانو سهیلا رجایی علوی، او همراه با مهندسان و کارکنان مازندرانی میراث فرهنگی که جای «سازمان ملی حفاظت آثار باستانی ایران» را گرفت، برای جلوگیری از سوداگران، کمک‌های بسیاری کردند اما چه سود که دیگر بسیاری از کاشی‌ها و سنگ‌ها را پیش از آن‌ها برده بودند. آنچه هست با خون‌دل از آن نگهبانی کرده‌ام و تا زنده‌ام مثل پدرم از این کاخ مواظبت می‌کنم. گل گچبری‌های قرمز رنگ و تکه‌های کوچک کاشی‌های روزگار صفوی را در تاقچه نشانم می‌دهد و به ایوان‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید همه جا تزئینات و کاشی‌های خوشرنگ به گونه این تکه‌ها داشته‌اند اما همه را به نام مسئول آمدند کندند و نمی‌دانم کجا بردند.
با آوازهای درهم پیچیده پرندگان بر شاخه‌های درختان پیرامون کاخ، در پسین‌گاه دل‌انگیزی که بعد از باران بوی نمناک خاک در هوا پراکنده بود، با آقای اسماعیل حدادی خداحافظی کردم و کاخ چشمه بهشهر که روزگاری شاه عباس و همراهان او در آن به شادی می‌پرداختند و شراب شیراز می‌نوشیدند را، من با خوردن خون‌دل ترک کردم و به ساری آمدم و فردای آن روز روانه تهران شدم تا از آنجا به یاسوج پرواز کنم.
در فرودگاه تهران با پروازی که چند روز پیش از آن، از بوشهر با دندان‌قروچه ترتیب داده بودم نیز نتوانستم به یاسوج سفر کنم. هنگام درددل با مسافر بغل‌دستی پیشنهاد او این بود که بروم از میز پذیرش بخواهم بلیط را با پرواز تهران به اهواز عوض کنند چرا که با اتوبوس فاصله جاده یاسوج به دهدشت، و اهواز به دهدشت کم و بیش به یک اندازه است. در نگاه ناباور من که آخر چگونه چنین چیزی امکان دارد، به چهره‌ام زل زد و با تبسمی کشدار گفت: اینجا در سرزمین ما همه راه‌ها برای رسیدن است. پس از آن بلند شد و باز هم نگاهی به سر و رویم انداخت و پرسید: ایران نبودی، تازه آمده‌ای؟ وقت‌کشی نکن! پدرتان کی رحمت خدا رفته؟ گفتم: سال‌هاست عمرش را به شما داده! و سرانجام در چند جمله که من از هیچ کدام سر در نمی‌آوردم، به میز پذیرش گفت که پدر ِسال‌ها مرده‌ی این آقای مسافر، زنده شده و در اهواز است و می‌خواهد مسیر پرواز را تغییر بدهد. مشگل گشوده شد و بخت یار افتاد و جا گیر آمد و ساعتی پس از آن به جای یاسوج، به اهواز پرواز کردم تا از آنجا راهی دهدشت شوم.
شهر دهدشت پیش از آنکه شهری در استان کهگیلویه و بویراحمد باشد، روزگاری از شهرهای استان خوزستان بود. دهدشت با مردم صمیمی و یکرنگ خود به گونه گل‌های شاداب کوهگیلویه، در حاشیه تندار قالی باستانی «انشان» و میان رودان (بین‌النهرین) خوش می‌درخشد و از شهرهایی است که می‌بایست از سر و روی آن غبار زدوده شود. باید سنگ نگاره‌های بخش «لیکک» که گفته می‌شود از روزگار اشکانی است، سنگ نبشته‌های باستانی شاهزاده «ایلمائید»، سنگ‌نگاره‌های تنگ «سروک» را برای گردشگران برجسته نمود.((4))
در آنجا باید شیهه اسبان شاهکان ساسانی و پیش از آن اسب‌های رهوار چاپار هخامنشی استخر به «انشان» و سپاه «شاهیسون» شاه عباس در پیمودن راه اصفهان، پایتخت خود به شاخاب فارس و سواران پرشتاب گل سر سبد تاریخ لر، لطفعلی خان زند، دوباره بر گستره فرش خوشرنگ روزگار دهدشت در کهگیلویه و بویراحمد بلند شود و برجسته به نمایش گذاشته شود و گردشگران را به سوی آن بکشاند چرا که چاه های نفت رو به خشکیدن هستند و اکنون که دیگر بهانه‌ای برای تحریم‌ها نیست، نوبت بازسازی علمی ساختمان‌های تاریخی و آثار باستانی و پیشبرد صنعت گردشگری است.
هوای دهدشت به‌شدت گرم و سوزان بود. در سمت باختری بافت کهن و در نزدیکی امامزاده جابر، یک کاروانسرای زیبا با یک حلقه چاه آب شیرین به گونه همه کاروانسراهای روزگار صفوی، جای آسایش و درنگ کاروان‌هایی بوده که از هر سوی دهدشت با پیمودن پنجاه فرسخ به شهرهای بزرگ و بلندآوازه استخر، اصفهان و اهواز می‌رفته‌اند. پس از خیابان خاوری بافت، گرمابه‌ای هست که در پیرامون آن به گفته سالمندان، بازار گیوه‌بافی قرار داشته است. از آنجا که دهدشت بر سر راه شهرهای پرآوازه قرار داشته، بازار گیوه‌بافی آن پررونق بوده و شاید گیوه دهدشت راهی بازارهای گناوه، ریشهر، دشتستان بوشهر در شاخاب فارس می‌شده است.((5))
در بافت کهن که پیش‌تر کار بازسازی آن انجام داده می‌شد، هم‌اکنون از ادامه باز مانده و ساختمان‌ها نیز بیشتر از پیش از میان رفته‌اند. کاروانسرا و گرمابه، پیشتر در حال بازسازی آبرومندانه بود. در آنجا در و پنجره‌های تخته‌ای با میخ‌های کله‌قارچی و درکوب آهنی را به سبک روزگار صفوی ساخته بودند اما این بار از پیشرفت کار چیزی به چشم نمی‌خورد. روزی که با آقای قادر وحدان‌منش، بازساز تجربی تاق‌های فرو شکسته در هنگام کار گفتگو داشتم، دیدم در لنگه‌های گچی نمای سردر تاق‌ها، برای استوارسازی و خم آن، در گچ ساقه‌های نازک نی به کار می‌برد. یادآوری این نکته در پیشینه معماری بی‌جا نیست که بدانیم پیش از آن که تاق‌های ضربی روال‌مند شوند، در لنگه‌های گچی پیشانی تاق و تاقچه‌های ساختمان‌های دهدشت که سراسر با مصالح سنگ لاشه و گچ بوده‌اند، نی استفاده می‌کردند. در خشت‌های گلی ساختمان‌های جنوب کشور نیز کاه و موی حیوانات بویژه یال اسب به کار می‌بردند. به کار بردن چوب در ساختمان بویژه بخش‌هایی که زیر فشار نیروها هستند و همچنین ساقه نی در شاخه‌های گچی تاق‌های ساختمان‌های روزگار سلجوقی و پیش از آن‌ها نیز با ویژگی فنری در رویارویی با نیروهای کششی، روال‌مند بوده است.
آقای وحدان‌منش که می‌گفت سواد خواندن و نوشتن هم ندارد، بهتر از برخی سوداگران دانش قلابی آموخته، با شیوه معماری پیشینیان آگاه بود. از آن رو در نوآبادی لنگه‌های گچی با چیره‌دستی به کار ادامه می‌داد. شخصا در خیلی از شهرها، ناکارآمدی برخی نوسازی‌ها را دیده بودم. برای نمونه بازسازی نیمه‌کاره پل شکسته ساسانی در خرم‌آباد لرستان و پل و کاروانسرای «زیر کتل ملو» در کنار جاده کوهستانی شیراز به بوشهر در نزدیکی کنارتخته و دالکی برازجان، بسیار ناشیانه بوده و هزینه هنگفتی روی دست میراث فرهنگی گذاشته است. آقای وحدان‌منش این انسان پاک و سرزنده در زیر آفتاب سوزان با دستمزدی ناچیز و تنها با عشق به دهدشت، کارهای باارزشی انجام داده اما نه او را بیمه کرده بودند و نه به او دستمزد خوبی می‌دادند.
در دهدشت به همت آقای عزیزی، در بافت کهن نیز با نوشیدن استکانی چای تازه‌دم با نگهبان به گفتگو نشستم. آقای قنبر فرزین‌نیا، نگهبان شرافتمندی که به جای هشت ساعت مزد ناچیز، بیست و چهار ساعت در کاروانسرا نگهبانی می‌دهد و با چنگ و دندان از به یغما بردن سنگ‌های ساختمان‌ها و هجوم یغماگران در شب و روز جلوگیری می‌کند اما هیچ‌گاه از رنجی که کشیده، قدر‌دانی نشده است. هم‌اکنون جای آن دارد تا مسئولان از این انسان‌های شریف که دل در گرو میراث زادبوم خود داشته‌اند، دلجویی کرده تا سرمشقی برای آیندگان شود. گفتگوی آقای قنبر فرزین‌نیا، همچون همه نگهبانان بافت‌های کهن سراسر کشور، پر از گلایه بود و از دست مسئولان می‌نالیدند. او با تکیه بر عصای خود، با کهولت سن به تلی از سنگ لاشه و قلوه‌سنگ شهر شاپورساسانی اشاره می‌کند و می‌نالد که اگر روزگاری در تاریکی شب سنگ ساختمان‌ها را بار کامیون می‌کردند و در گوشه و کنار خانه می‌ساختند، الان دیگر تعارف را کنار گذاشته‌اند و سوداگران در دل روز به ویرانی و سائیدگی ساختمان‌های بافت کهن ادامه می‌دهند.
روزگاری «هاینس گاوبه» در سفر پژوهشی خود به واژه‌های نقش بسته بر سنگ گوری که احتمالا از روزگار سلجوقی بود، اشاره داشت اما هم‌اکنون نبشته‌ها در ابر و باد و مه و خورشید و فلک رنگ باخته و خوانا نیستند چرا که سایه‌بان‌ها را نیز به یغما برده‌اند.((6))
باری، بازسازان تجربی ساختمان‌ها و نگهبانان پیر شده‌ی بافت‌های کهن با چشم‌های کم‌سو و با دل‌های مالامال درد، چشم به راه آستین بالا زدن جوانان دانش‌پژوه هستند تا با نگهداری از شناسنامه‌های باستانی شهر و کشور خود، بر زخم خنجر زهرآلود فرود آمده بر مازه تاریخ مرهم بنهند.

توضیح‌ها:
((1)) ابن بلخی در سده پنجم نوشته است: «بلاد شاپور میان پارس و خوزستان است؛ نواحی خراب و بروزگار (به روزگار) قدیم سخت آباد بودست (بوده است) اما اکنون خراب شدست (شده است) و گرمسیر معتدلست (معتدل است) و آبهاء (آب‌های) روان دارد». فارسنامه ابن بلخی، ص ۱٤٧.

((2)) در روزگار نوجوانی و قیل و قال مدرسه در پیش از انقلاب، برای بدرقه یکی از همکلاسی‌های مدرسه ایرانیان دوبی که با خانواده راهی تهران بود، با بیله‌ای همکلاسی به فرودگاه دوبی آمدیم. سرگرم نوشیدن چای در خوراک‌خوری فرودگاه بودیم و خنده‌هایمان گوش آسمان را کر کرده بود که از بلندگوی فرودگاه گفته شد به دلیل فروریزی نا‌به‌هنگام سردر فرودگاه مهرآباد تهران، پرواز به تهران لغو می‌شود. به هر روی یادآوری آن فروریزی تاریخی دروازه کشور (فرودگاه تختگاه) پیش از انقلاب برای این است که در فرهنگ ما نظم برجسته نشده، با معماری بساز و بفروشی خو گرفته‌ایم و همیشه هر چه پیش آید خوش آید، زندگی کرده‌ایم.

((3)) برای پیشینه و آشنایی بیشتر با کاخ‌های صفوی «اشرف» (بهشهر کنونی)، کاخ «جهان نما» فرح‌آباد ساری و کاخ «جهان مورا» بر فراز کوه در عباس‌آباد بهشهر و ساختمان‌های تاریخی گیلان و مازندران، نگاه کنید به پنج جلد کتاب پژوهشی: «از آستارا تا استارباد»، نوشته دکتر منوچهر ستوده. انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.

((4)) یادآوری می‌شود که برای نخستین‌بار «بارون دبود» جهانگرد روسی در سال ۱٨٤۱ میلادی برابر با ۱۲۵٧ هجری سنگ‌نگاره‌های تنگ «سروک» را شناسایی و پس از او آقای «الستین» کتابی با نام «»جاده های قدیم ایران غربی» چاپخش نمود و از آن یاد کرد.

((5)) در شهرهایی از استان بوشهر، شهروندان با گویش لری گفتگو می‌کنند و گویش آن‌ها دارای واژه‌هایی همانند در گویش لری مردم دهدشت است. در شهر برازجان، مرکز دشتستان بوشهر نام فامیلی برخی از شهروندان «دهدشتی» است.

((6)) برای آگاهی بیشتر با دهدشت و ساختمان‌های تاریخی آن بنگرید به کتاب پژوهشی: «ارجان و کهگیلویه»، از فتح عرب تا پایان دوره صفوی، نوشته هانیس گاوبه برگردان: سعید فرهودی. تحشیه و تصحیح و تنظیم فهارس: احمد اقتداری، تکلمه و مجلد چهارم در مجموعه آثار خوزستان. انجمن آثار و مفاخر فرهنگی. همچنین، مقاله های «معرفی شهر تاریخی دهدشت» نوشته: سید ابوالحسن دانشی، در مجموعه مقالات سومین کنگره تاریخ معماری و شهرسازی ایران، جلد سوم، فروردین ماه ۱۳٨۵ و مقاله «حمام کهیار دهدشت»، نوشته: شکرالله علیزاده در مجموعه مقالات سومین کنگره ، جلد چهارم ۲۵ تا ۳٠ فروردین ۱۳٨۵، به کوشش: شادروان دکتر باقر آیت‌الله زاده شیرازی، دبیر کنگره.

http://www.hafteh.ca/index.php?option=com_k2&view=item&id=5991:%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C&Itemid=685#.Vl-U3dIwjcs

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

آدم حسامی (یدالله حسامی) چشم بر جهان فرو بست.

هنگامی که خبر بیماری آدم حسامی (یدالله حسامی) را به من دادند به هم ریختم. باورم نمی شد مردی که در زندگی سالم خود با ورزش کوهنوردی، عشق به طبیعت و سرسبزی، دریا و شنا، آب و رود، دشت و دمن میان همه ما در جامعه ایرانی سیدنی پرآوازه بود دچار بیماری سرطان شود و با سرعت رد یک شهاب چشم بر جهان فرو ببندد و بر دل یکایک دوستان با اندیشه و باور متفاوت غم و اندوهی جانکاه بگذارد. امروز مراسم آدم حسامی بود. دلیر مردی از خوانین طایفه عرب خمسه باصری استان فارس. خیلی گریه کردم اما شوربختانه مرگ بر سر راه آدمیزاد است. آدم در دانشگاه های تهران و ایالات متحده امریکا درس اقتصاد خوانده و سال ها در شرکت نفت ایران کار کرده بود. در مراسم آدم جمعیت بسیاری از مرد و زن ایرانی و استرالیائی و ملیت های دیگر به گورستان شرق سیدنی در حاشیه اقیانوس آرام، آمده بودند. همسر داغدار او مدت نزدیک به سه ماه همچون ستونی در بیمارستان کنار تخت او بود و لحظه ای تنهایش نگذاشت. برادر خانم آدم جوانمردانه فرزندان دختر و پسر او را زیر چتر محبت خود دارد. این دو کودک با گام های شمرده و شگفت آور از میان جمعیت در سالن گذشتند و گل بر تابوت پدر گذاشتند. پس از خاطراتی که برادر خانمش و تنی چند از دوستان ایرانی و ملیت های دیگر پشت تریبون در مورد آدم گفتند، پرده ای به گونه یک سالن تئاتر میان جمعیت و تابوت پوشیده از گل آدم حسامی بسته شد و من که بارها با او در قید حیات آب آتشین به خندق بلا ریخته بودم، این شعر عمر خیام را برای دل کولی وش خود زمزمه کردم که: «چون پرده در افتد نه تو، مانی و نه من…». روابط آدم با نزدیکان، مسیحا گونه برای وصل کردن بود نه فصل کردن. حرص و طمع مال و منال دنیا در زندگی او معنائی نداشت. دوستان بسیاری با باورهای متفاوت داشت. هنگامی که برای آخرین بار به تابوتی که در آن غنوده بود خیره شدم در میان جمعیتی که با ملیت های متفاوت همراه همشهریان او در سالن مراسم نشسته بودند دوباره این شعر فارسی را با خود زمزمه کردم که می گوید:»چنان با نیک و بد عرفی، به سر کن کز پس مردن / مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند». آدم هفتاد و دو سال مجال زندگی یافت. در ۲۳ سپتامبر ۱٩٤٤ در استان فارس ایران چشم بر جهان گشود و در ۲۲ اکتبر ۲٠۱۵ در استان «نیو ساوت ویلز» استرالیا در سیدنی چشم بر جهان فرو بست. یاد آدم حسامی تا همیشه در خاطرمن و همه دوستان خوش می درخشد

Mahmoud Dehgani's photo.
نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

ویرانی کاخ شاه عباس به دست افسر قزاق

ویرانی کاخ شاه عباس به دست افسر قزاق

dfbh457

دکتر محمود دهقانی

xvcdst

پس از فرو خفتن نقاره جنگ میان عثمانی و صفوی در روزگار شاه عباس یکم، در سایه آرامشی که گسترده شد نوبت به آبادانی رسید. بدنبال راه سازندگی که امام قلی خان در فارس و گنجعلی خان در کرمان و سران لشکری و کشوری درهمه جا پیش گرفتند میرزا تقی خان نیز با کمک شاه عباس غبار از چهره مازندران زدود وبا امنیت راه ها، ابریشم و کالاهای ایران بیشتر به جهان صادر شد. اما سال ها پس از آن در پایان فرمانروائی شاه عباس دوم و سال های نخست فرمانروائی شاه سلیمان، گروه ها ئی ماشک دماغ کشورهای ایران و روسیه شدند که به گونه خلیفه داعش امروز در کشورهای سوریه و عراق، آن ها در کناره های رود ولگا عرض اندام کردند. هر چند در آن سوی رود ولگا به یغماگری می پرداختند اما قدرت یافتن یاغیان این سوی مرز را نیز با خطر بسیار روبرو کرد چرا که سران تزار برای امتیازات بازرگانی با ایران و رهائی از دست یورشگران، آن ها را به این سو می تاراندند.

اگر خلیفه سده بیست و یکم داعش، در روزگار کنونی با جنگجویان به آن گونه که خود گفته می خواهد از راه دمشق و بغداد در آن سوی خلیج فارس به ایران به گونه روزگار ساسانیان پا بگذارد، یورشگران قزاق نیز در آن سوی رود ولگا برای خود ثروت و قشونی تدارک دیده بودند و به این سوی مرز به ایران روزگار صفوی پا می نهادند. هدف نگارنده در این نوشته خیلی کوتاه پرداختن به یورش داعش در سوریه و عراق نیست بلکه هدف برافروختن شمعی در دالان تاریک پیشینه دیگری از یک رویداد به فرماندهی افسر قزاق استفان استینکو رازیندر کناره رود ولگا و شبیخون به فرح آباد در کرانه دریای مازندران ایران روزگار صفوی است.۱

در ۲۵ کیلومتری ساری روستائی به نام طاهان، در کنار رودخانه تجنقرار داشت واز دیرباز کشاورزی و شالیزارهای پرآوازه آن بر سر زبان ها بود. مهندسان شهرسازی شاه عباس یکم به سرپرستی ساروتقی استاندار مازندران که در گستره معماری و شهر سازی با دانشی فراگیر پر تجربه بود، با  طرح خانه‌ها و ساختمان‌های کاخی که شاه فرمان ساختن آن ها را داد، در انجا دست به کار شدند. با آغاز شهر سازی و بالا رفتن ساختمان‌ها و با ساختن  پل، بازار و جاده ها خیلی از خانواده‌های گرجی و ارمنی و یهودی نیز در طاهان و پیرامون آن جاگیر شدند و به کار و بازرگانی پرداختند. بیشتر مهاجران به آنجا کوچ داده شدند و برخی نیز در بالا گرفتن آوازه طاهان خود به آنجا مهاجرت کردند. گزارش اسکندر بیگ منشی و گزارش د لاوالهآغاز و روند شکل‌گیری و توسعه شهر را نشان می‌دهند.۲

این شهر در حین ساخت، با مسجدی بسیار زیبا که از آن برای مدرسه نیز استفاده می شد همراه کاروانسرا، گرمابه و جاده سنگ فرش و گل ها و باغ ها و جویبارها آنچنان به سر و رویی زیبا و دل انگیز دست یافت که بر آن فرح آبادنام نهادند. شاه عباس برای ساختن خانه در شهرفرح آباد به مهاجران زمین واگذار می کرد و گاه با قیمتی ناچیز زمین در اختیار برخی از اسرای جنگی که با ازدواج سرگرم زندگی و بازرگانی شده بودند می گذاشت و آنان را به کار و پیشرفت تشویق می کرد. در گذر از بومی‌ها و سران سپاه و نزدیکان شاه، بیشتر شهروندان فرح آباد یهودی و مسیحی بودند. در آن روزگار فرح آباد دارای نزدیک به سه هزار خانوار شد. کاخ جهان‌نمادر انتهای شمالی شهر بود. این کاخ نگارگری‌های زیبا و خوش رنگ داشت و از ایوان آن چشم‌انداز دلپذیر شالیزار، رود و دشت و دریا پیدا بود.

کاخ جهان نمابه دست افسر قزاق استفان استینکو رازینویاغیان او در بهار شوم سال ۱۶۶۸ میلادی، در روزگار آلکس میخائیلویچپدر پطر کبیردر روسیه و هم زمان با سال های پایان فرمانروائی شاه عباس دوم چپاول و به آتش کشیده شد. نگارگری هائی که جهانگردان اروپائی از آن یاد کرده اند، همراه آینه های بلند و همه تزیینات کاخ یکسره ویران شد. یاغیان مسلح رازینبا چند کشتی، با حقه داد و ستد به آنجا آمده بودند. شب هنگام با یک یورش، کشتار بی گناهان شهر فرح آباد و چپاول خانه ها را آغاز کردند. پس از کشته شدن انبوهی از مردم، یاغیان متواری شدند.

آن رویداد ترمز روانی شد و مردم دلواپس کمبود امنیت بودند چرا که با یورش های پیاپی، فرح آباد تاختگاه تراکمه و گروه های دیگر نیز شده بود. شهروندان یکی پس از دیگری شهر را ترک نموده و به جاهی دیگری کوچ کردند. از ساختمان دو اشکوبه کاخ جهان نما با آینه‌های بزرگ همراه با کاشی‌های خوش رنگ گرمابه که در گمانه‌زنی‌های باستان‌شناسی کنونی در آنجا دیده می‌شوند تنها پلی شکسته و تکه ای از دیوار کاخ به جا مانده، اما مسجد شاه عباس فرح آباد با معماری منحصر بفرد خود هنوز پا برجا است.

افسر قزاق استفان استینکو رازینبرادرش در مسکو محکوم به مرگ شده بود و از آن روی، نخست در اندیشه انتقام از دولت روسیه برآمد. او از راه چپاول و راهزنی ثروت هنگفتی به دست آورده و یاغیان نقاط دیگر را در کنار هم گرد آورده بود. پیش از آن وقتی از سوی روس ها احساس خطر کرد از دولت صفوی درخواست تابعیت ایرانی نمود اما شاه عباس دوم درخواست او را نپذیرفت. “رازیناز هر دو سو نگران جان خود و جنگجویانش بود. او تا مدت ها نامش در کتاب های داستان روسی بود و حتا دانشنامه روسیه نیز از او صحبت به میان آورده است.

شهر زیبای فرح آباد در سال های پایان فرمانروائی شاه عباس دوم چند بار مورد یورش قرار گرفته بود. “استینکو رازیناز قزاقان ناحیه رود دنبا گروهی از مردم بخش دنیترهم دست شده به سواحل دربند و باکو حمله کردند و تا دروازه رشت پیشروی نمودند. فرمانفرمای گیلان به جنگ با آن ها شتافت و بیرون رانده شدند. آن ها پس از مدتی دوباره برگشتند و این بار از راه دریا در فرح آباد پیاده شدند. برای ترس مردم فرح آباد نخست چند نقطه شهر را به آتش کشیدند و برای رعب و وحشت عده ای را در جا بجای شهر گردن زدند. خیلی ها را اسیر کرده و در خن کشتی ها زندانی کردند و خود به میانکاله گریختند. در جزیره میانکاله از سوی مردم پیرامون جزیره مورد هجوم قرار گرفتند و عده ای از آن ها با هجوم پشه های مالاریا فرار را بر قرار ترجیح داده اما از پا درآمدند. بازمانده قشون رازیندر نزدیکی رود ولگا با سربازان تزار درگیر شدند و عده ای از سربازان روس را کشتند و با خفه کردن اسرای ایرانی آن ها را به آب انداختند. دولت شاه عباس دوم به روس ها اعتراض کرد و سرانجام پس از جنایت های بی شمار، رازیندستگیر و روس ها با ساطور او را چهار شقه کردند.

این یورش ها درگذر از راهزنی گروه های ماجراجو، ریشه سیاسی نیز داشت. چون در روزگار الکسی میخائیلویچ پدر پطر کبیرفرستاده تزار به دربار شاه عباس دوم پیروزی سیاسی چندانی برای بازرگانی نیافت در سال های نخست روزگار شاه سلیمان، در ١٠٧٩ قمری برابر با ١۶۶٨ میلادی شش هزار قزاق را برانگیخت و به آن ها سفارش کرد که خود را به ستوه آمده از ستم پادشاه روس معرفی کنند. پس از آن اشرار دسته دسته با چندین ناو که هر یک با دو توپ مسلح بود از راه دریا روانه شدند. گفته می شود کار که از کار گذشت پادشاه روس با حیله سیاسی به ایران گزارش داد که حدود شش هزار از اتباع ما برای گرفتن تابعیت ایرانی بسوی مرزهای آبی شما می آیند و بهتر است از پذیرش آن ها خودداری نمائید. ۳

یاغیان قزاق در سواحل گیلان و فرح آباد پیاده شده و گفته بودند ما به سرزمین شما پناه آورده ایم. پس از چندی که با شهر آشنا شدند در یک شبیخون مردم را کشتند و کاخ و بازار و همه جا را به آتش کشیدند. ناآرامی و یورش این گونه یاغیان به ایران در روزگار شاه صفی نیز گزارش شده است. یاغیان گاه خود سرانه و گاه با چشمک پادشاهان تزار که می خواستند به گونه ای از شر آن ها، رها شوند به مرزهای ایران نزدیک می شدند. این یورش ها همیشه در روزگاری بود که ریخت و پاش و اختلاس و دزدی و ریا و تزویر و خودخواهی های سیاسی درون این سوی آب بالا می گرفت و از کسی نمی پرسیدند از کجا آورده ای. با نا آرامی درونی، شهرها ی کشور دستخوش اغتشاش می شدند و شهروندان زخم خورده نیز سر در گریبان، با بهت و حیرت به خود فراموشی رو می آوردند و آماج تیر و شمشیر دزدان غیر خودی نیز می شدند.

سند های بسیاری جسته و گریخته از چپاول شهرهای ساحلی شمال ایران در درازنای تاریخ به ثبت رسیده اما یاد آوری این نکته نیز لازم است که جنایتی که یاغیان قزاق در روزگار صفوی به فرماندهی استفان استینکو رازینبه اجرا درآوردند چیزی به گونه یورش داعش به کشورهای سوریه و عراق امروز بود. اگر در روزگار شاه عباس دوم در مازندران به زیر ساخت کشتی سازی و آن صنعت نیاز پیدا شد و کشتی رانی دریای خزر رونق گرفت و به تشویق او ایرانیان کشتی هایی چند ساختند که شاه عباس دوم خود برای تشویق صنعت گران ایران در آن ها نشست، برای یورش ها و تهدیدی بود که پی در پی در مرزهای آبی دریای مازندران به خاک ایران صورت می گرفت.۴

پانوشت:

۱ – نگاه کنید به جلد نخست تاریخ سیاسیسعید نفیسی ص ٨۵. “در تاریخ میهن مانوشته محمد حجازی ص ١۲۴.همچنین بنگرید به سفرنامه ملگانف به سواحل دریای خزر،با تصحیح مسعود گلزاری، ص ۱٠۴. انتشارات دادجو، تهران ۱٩٨۵.

۲ – در گذشته به تجن رود تیزین رود می گفته اند. “پیترو د لاوالهجهانگرد ایتالیائی از ملازمان پاپ بود. در روزگار شاه عباس یکم به ایران سفر کرد. سفرنامه او را شادروان شعاع الدین شفا به فارسی برگردانده است. همچنین برای پیشرفت شهر فرح آباد نگاه کنید به اسکندر بیگ منشی: “تاریخ عالم آرای عباسی، ایرج افشار،ج دوم، تهران ۱۳۳۴.

۳تاریخ مازندران“. جلد دوم. اسمعیل مهجوری. چاپ اول تیرماه ۱۳۴۵ چاپ اثرساری، ص ٩۱.

۴ – در مورد کشتی سازی و کشتی رانی در روزگار شاه عباس دوم نگاه کنید به پاریزی، سیاست و اقتصاد عصر صفوی، ص ۲۲٩، به نقل از روضه الصفاج ٨، ص ۴٨۳.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید