پرویز پروین، ستاره ای که در آسمان شعر و ادبیات درخشید و خاموش شد

 

دکتر محمود دهقانی

چند سالی پس از انقلاب هنوز ایرانی ها به روال گذشته برای ورود به کشور اسپانیا به روادید نیاز نداشتند. درهمان روزگار در مادرید دانشجو بودم. صبح یکشنبه بود تلفن خانه زنگ زد گوشی را برداشتم صدائی از پشت سیم گفت نمی دانم من را به یاد می آورید یا نه؟  ادامه داد در ایران نتوانستم نمره تلفنت را گیر بیاورم تا این که دیشب در  برخورد و گفتگو ئی با یک ایرانی،  نمره شما را برای کاری به من داد. او از پشت سیم می گفت و من داشتم آن صدای دیرآشنای شاعرانه را در خاطر مرور می کردم. باز ادامه داد: نمی دانم من را به خاطر دارید یا نه ؟. گفتم نه تنها به خاطر دارم بلکه با شنیدن صدایت دست و پایم را گم کرده ام. آقای پرویز پروین کجای شهر هستید، الان می آیم!

پرویز پروین شاعر و نمایشنامه نویس را از دبی می شناختم. در روزگاری که من دانش آموز مدرسه  ایرانیان دبی بودم برای کاری فرهنگی به مدرسه ما آمد  و پس از سال ها حالا از ایران به اسپانیا سفر کرده بود. چون برخی از افراد خانواده مادری من در استان بوشهر را می شناخت، همین باعث ارادت قلبی من به این شاعر بود.

 در خیابان «گران ویا»ی  مادرید خاطرات گذشته و روزگار دانش آموزی در دبی  را مرور می کردم که ناگهان چشمم به نیمرخ آشنای پرویز افتاد.  کمی دورتر در پیاده رو، در انتظار من با  غمی که در چهره داشت با خودش غرق صحبت بود  یا شاید برای دل خودش شعر می خواند. من که چند دقیقه ای به او خیره بودم دیدم روزگار بد جور پیشانی اش را شخم و شیار زده است. با شیطنت، درست در یک متری او ایستادم تا ببینم من را که در سن کمی دیده است و حالا حسابی بزرگ شده و تغییر کرده بودم می شناسد یا نه. اما او به نقطه دوری خیره بود. در یک قدمی او، صدا زدم:  «پرویز !». یکه خورد و سرش را چرخاند ومن را در آغوش گرفت. از پشت یقه پیراهنم اشک داغ روی گردنم فرو غلتید. گفت: «بچه حسابی بزرگ شده ای اصلا نشناختم» !

گفتگو کنان به  کافه ای در همان نزدیکی رفتیم و پس از آن با هم به خانه آمدیم. از دوری با فرزند خردسال خودش بردیا که عکس او را نشانم داد، حسابی دلش گرفته بود و اشک در چشمش حلقه  می زد. پس از آن با مکثی از گره کارهایش گفت. با خنده گفتم نگران نباش، گره را باز می کنم. با تردید گفت:» محمود جان راست میگی؟ راستی راستی از دستت برمیاد؟ » خندیدم و گفتم: «قسم حضرت عباس بخورم تا باور کنی؟ » خندید و باز هم از خوشحالی در آغوشم گرفت.

 پرویز پروین  ازنسل شاعران پس از محمد رضا نعمتی زاده و منوچهر آتشی در بوشهر، از موج نوئی بود که در شکل گیری شعر و ادبیات  جنوب بسیار تاثیرگذار بوده و پای آن را با تلاش بسیار به مجلات پرآوازه کشور کشاند. با چاپ نخستین شعر در سن ١٨ سالگی جای پای قرصی در ادبیات برای پرویز باز شد.

 او از نخستین نمایشنامه نویسان و از پایه گذاران تئاتر بوشهر نیز بوده است؛ اما با همه تلاش شگرف و شگفتی که داشت، با سفرهای دور و دراز و گاه سکونت در شهرهای بزرگ ایران و کشورها ی اروپائی برای نسل های پس از انقلاب بهمن ماه ٥٧، در ایران و شهر محبوب خود بوشهر ناشناخته مانده است.از او شعر و نقد و مقالاتی در نشریاتی چون «سخن » (روزگار سردبیری دکتر پرویز ناتل خانلری) ،»کتاب هفته» و غیره به چاپ رسیده و برای دعوت های فرهنگی، از سوی رادیو شیراز نیز  برای شعر خوانی و مصاحبه

هائی از بوشهر به شیراز می رفت

 

پرویز پروین زاده ٢٥ شهریور ١٣١٨ شیراز است.  اسم کوچک او عبدالرحمان بود؛ اما از کودکی پرویز صدایش کردند. تبار پرویز از بندر لنگه و بستک است. خویشاوندان او هنوز در بندر لنگه و بستک در استان هرمزگان زندگی می کنند و از طایفه های سرشناس آن شهرها هستند. او به بوشهر بیشتر عشق می ورزید. دلیل این عشق رابطه دوستی ژرف او با شادروان منوچهر آتشی، صادق چوبک، محمدرضا نعمت زاده، رسول پرویزی و خیلی از ادیبان و هنرمندان  گستره  شعر و داستان و تئاتربوشهر بود.

در روزگار دانش آموزی در مدرسه ایرانیان دبی، روزی مدیر مدرسه از من خواست تا به دفترمدرسه بروم. مرد خوش پوشی را که کروات قرمز بر پیراهن سفید و کت  و شلوارسورمه ای و کفش واکس خورده براق پوشیده بود به من نشان داد و گفت برو مشکلات خودت و همکلاسی هایت را با او در میان بگذار؛ ایشان در حال سر و سامان دادن به انجمن خانه و مدرسه است. هنگامی که بر روی مبلمان خوش رنگ مدرسه در کنارش نشستم استکان کمرباریک چای تازه دمی که عبدالرضا مستخدم مدرسه برایش آورده بود را با دست برداشت و پیش روی من گذاشت و گفت چای بخور. این آقا عبدالرضا آدم خوبی است؛ برای من هم  الان چای می آورند.

 بوی خوش عطر «آرامیس» پرویز در دفتر مدرسه پیچیده بود و شادروان حکمت آمد و با او گرم صحبت شد و من که بهانه ای برای دیر رفتن به سر کلاس داشتم با نوشیدن چای تازه دم هل وزعفران دار و بوی دل انگیز عطر پرویز و صحبت او با  شادروان حکمت (که رئیس آموزش پرورش برون مرز بود)، کلی حال کردم و دلم می خواست تا ساعت ها زنگ استراحت به صدا در نیاید. دقیقا به یاد دارم شادروان حکمت از پرویز می خواست در هفته چند ساعتی را در مدرسه ایرانیان دبی تدریس کند.

پس از آن روز از کودکی ، دبستان ، دبیرستان و بسیاری خاطرات پشت سر گذاشته و آموزگاری در بوشهر و جزیره خارگ  را برایم تعریف کرد. آنجا بود که پی بردم چرا شادروان حکمت که از خانواده فرهنگی و بلند آوازه  ایران بود از پرویز پروین می خواست تا در مدرسه ایرانیان دبی تدریس کند. او نه تنها می توانست آموزگار ادبیات باشد، بلکه چون زبان انگلیسی را ژرف آموخته وبرای آن چندین بار به انگلستان سفرکرده  بود ، می توانست در رشته زبان هم آموزگاری با دانش باشد.اما او در دبی رئیس یک شرکت بود.

پرویز پروین مدتی پیش از انقلاب در تهران زندگی و پس از آن به دبی آمده بود. آقای احمدیان از بازرگانان سرشناس شهر اوز لارستان که در دبی صاحب شرکت ساختمان سازی «البرج» بود، مسئولیت یکی از شرکت هایش را به پرویز داد و با ماشین شخصی بسیار گران قیمت «پونتیاک» سعی می کرد او را در کنار خود برای رتق و فتق کارها داشته باشد؛ اما پرویز نسبت به زندگی پر زرق و برق و داشتن ماشین گران قیمت بی پروا بود و از ادبیات دل برنمی کند. با آن که کله اقتصادی داشت و در مدیریت  کوشا بود، کمند رشته ابریشم  احساس و رویاهای شاعرانه  او در شهرهای جهان به دنبال رد اندیشه شاعران و ادیبان جهان بود. پرویز کرور کرور مال و منال دنیا را به یک کتاب شعر برابر نمی کرد.

 من نوجوان بودم در سن و سالی که گنجایش ضبط خیلی از خاطره ها را داشتم. روزگاری که در مدرسه ایرانی دبی درس می خواندم، او نه تنها در درس من را یاری داد بلکه به توصیه او برای تقویت درس ریاضی به مدرسه خصوصی آقای محمد یگانه از قلاتی های شهر اوز در دبی  رفتم. با سفارش پرویز آموزگاران مدرسه ایرانیان هم به من محبت می کردند. برای آموختن ادبیات و حتا گویش درست فارسی من تلاش می کرد و با تبسمی می گفت: «شیر یک زن از خطه  بوشهر خورده ای» و پس از آن با لهجه بوشهری سر به سرم می گذاشت که: «شیرش را حلالت نمی کنه اگر تنبل بازی دربیاری» و بعد قاه قاه می خندید و من هم خنده ام می گرفت.

 پرویز با زبان عربی نیز آشنائی خیلی خوبی داشت. در دبی که بود از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا برایش نشریه می فرستادند. کلید صندوق پستی ویژه دریافت نشریات سیاسی را به من داد. در دبی سروکارم با برخی از کسانی بود که فعالیت سیاسی داشتند و سه تا کلید صندوق پستی را به من سپرده بودند. چون دانش آموز بودم  در آن روزگارحساسیت ها  روی من کمتر بود.

 امروز که بقول سینماگرها به گذشته «فلش بک» می زنم، می بینم پرویز به شدت تحت تاثیر محیط بوشهر قرار داشت. همه چیز برایش بوشهر بود و می گفت: «خاک دامن گیری داره». پرویز قد بلند بود و با چشمانی پر فروغ از پشت عینک آنچنان به چهره آدم صمیمی نگاه می کرد که  کم رو ترین آدم هم فرصت سر چرخاندن نداشت و به حرف هایش دل می سپرد. همیشه پاکیزه و خوش پوش بود. نیاز نداشت که حتما با او دوست باشی، با هر کسی حتا با رهگذر خیابان هم بسیار مودبانه و شاعرانه برخورد داشت. تن صدایش بسیار دلنشین و در هنگام دکلمه و شعر خوانی، صدایش با احمد شاملو که او را خوب می شناخت، مو نمی زد و یکسان بود. برخی از شعر های خودش را همراه با گیتار نواختن دوستم «لئونل پاز» در مادرید دکلمه کرد و نواری ضبط شد؛ اما شوربختانه در خانه تکانی ها نوار پیش پرویز آسیب دید.

یک هفته پس از آن، حدود ٣٥ سال پیش  نزدیک تئاتر»پرنسیپه گران ویا»  پشت خیابان «گران ویا» خانه ای اجاره کرد.  شبی در همان خانه در حین شعر خوانی یک نوار دیگری از شعرهای خودش «فصل روستا» و «مرثیه ای برای دل تنگم»، به همراه شعر «اسب سفید وحشی» منوچهر آتشی و شعر»طرح» از محمد زهری، دکلمه کرد وآن را ضبط کردم  که در سفری به ایران همراه خودم نوار را به بوشهر آوردم. در حضور شادروان محمد حسن آرش نیا و بچه های بیله ادبیات هفته نامه نسیم جنوب آقای قیصی زاده، نوار را روی پخش صوت گذاشتیم ولی در آغاز کار، برق رفت و پخش صوت هم لطمه دید و من هم بدلیل مسئولیت نتوانستم آن را به دوستان بدهم. نسخه هائی از همه اشعار و یک نوار با شعر و صدای شاعر را به برادر ایشان تحویل دادم تا از همه سو محکم کاری کرده باشم. نسخه ای از نوار را نیزپیش خودم نگه داشتم. این نوار را چون بیش از سه دهه پیش  ضبط کرده ام، ترسیدم بیشتر از پیش از کیفیت آن کاسته شود.از سوی دیگر به دلیل آن که خیلی از یادها و یادگارهای دوستان و هنرمندان ایرانی و غیر ایرانی را من در سه کشور از جمله ایران، اسپانیا و استرالیا دارم ، تنها در هنگام سفر به این سه کشور به آن ها  دسترسی پیدا می کنم.

پس از نزدیک به ٣٥ سال اکنون با کمک فرزند برومندش بردیا پروین وخواهر زاده ام بردیا دهقانی توانستیم نوار را به «دیجیتال» برگردانیم. عکس هائی از پرویز نیز برای نخستین بار در چمبره الکترونیک، برای چاپ به هفته نامه نسیم جنوب داده ام. از سوی دیگر فرزند برومندش  و خواهر زاده ام  هر دو قول داده اند به زودی صدایش را نیز بر روی اینترنت به گوش دوستان پرویز که  سن و سالی دارند و شمارشان نه تنها در بندر بوشهر بلکه در شیراز، بندر لنگه، بستک، تهران ، دبی ، اروپا، کانادا ، امریکا و سراسر شهرهای جهان بسیار است و پراکنده اند  برسانند.

به آن دلیل که من در مادرید، در رشته سینما درس می خواندم و پرویز در تدوین نمایشنامه و نمایشنامه نویسی و تئاتر همیشه راهنمایم بود، اشاره به کارهائی که در بوشهر انجام داده بود می کرد. همیشه در گستره ادبیات، هنر و شعر فارسی صحبت داشت که این برای جوان دانشجوی هنر یک نعمت بود بویژه آن که با او احساس خوبی داشتم و از روزگار دانش آموزی و دانشجوئی در فراگیری خیلی چیزها مدیون او بودم.

او از ادبیات و شعر و داستان های جهان آگاهی گسترده داشت. این همان چیزی بود که من دانشجوی هنر در پی فراگیری آن بودم. «میگل د اونامونو» شاعر، داستان سرا، نمایشنامه نویس و فیلسوف اسپانیائی،  «فدریکو گارسیا لورکا»  و «میگل د سروانتس» را از برخی از اسپانیائی ها بهتر می شناخت. هر برنامه ادبی و سیاسی و فرهنگی در سطح مادرید برگزار می شد به او زنگ می زدم و باهم در برنامه ها شرکت می کردیم.

چند بار در برنامه شعر خوانی شاعر اسپانیائی «رافائل آلبرتی» شرکت کردیم. در نشستی که خانم «ایسابل آلنده» بر علیه پینوشه  دیکتاتور شیلی ترتیب داده بود با هم به آنجا رفتیم. هنگامی که شنید می خواهم با دوستم «لئونل پاز» به دیدن «خوان کارلوس اونوتی» نویسنده و داستان سرای اروگوئه ای به منزلش در مادرید بروم، تا یکی دو ساعت از سبک داستانی «اونوتی» و قهرمانان داستان هایش که سر خوردگان و تهی دستان و خودفروشان بودند گفتگو داشت. او به زبان اسپانیولی نیز بخوبی آشنا شده بود.

 پرویزهمیشه در کافیتریای مرکز فرهنگی اسپانیا و امریکای لاتین در خیابان «ال کالا»  و کافیتریای بسیار قدیمی «خیخون» در بلوار «ریکو لتوس» جائی که پاتوق  «فدریکو گارسیا لورکا» شاعر بلندآوازه اسپانیا بوده، می نشست. در هنگام غروب آفتاب در «پلازا اسپانیا» (میدان اسپانیا) نیز تا رمق پایانی رنگ نارنجی غروب در گوشه ای برای خودش می نشست و می نوشت و درنظر داشت  آن ها را به چاپ برساند.

خیلی از شعرای ایرانی را می شناخت و از آن ها نامه دریافت می کرد و آن را با شور و شوق برایم  می خواند. اشعار احمد شاملو، محمد زهری ، محمدرضا نعمت زاده و منوچهر آتشی را همیشه برای من دکلمه می کرد و این نشان می داد که روال شعری او در آن حال و هوا و صمیمیت ها بی تاثیر نبوده است. از رسول پرویزی خالق «شلوارهای وصله دار»، صادق چوبک و همچنین برخی از شعرا و نویسندگان جوان بوشهری یاد می کرد. در مورد شعرا و نویسندگان جوان می گفت این ها نابغه های آینده ادبیات بوشهرو ایران خواهند بود

 

.

در روزگار جنگ ویتنام و آوازه «هوشی مین» که نویسندگان و شعرای جهان در نکوهش جنگ نابرابر امریکا با ویتنام  شعر می سرودند و مقاله و داستان می نوشتند، تا حدودی رد اندیشه پرویز پروین را می شود در شعر بلند «همسفر بود مرا دریا» چاپخش شده در مجله سخن دریافت که این شاعر نیز همچون خیلی از نویسندگان و شعرای خود امریکا، «بیرق تنفر» را بر علیه جنگ و ستم در شعرش برای نسل انقلابی روزگار خود در بوشهر به اهتزاز درآورده است.

پس از مدت ها اقامت در اسپانیا، پرویز درخواست ویزای امریکا کرد و سرانجام از سفارت امریکا در مادرید ویزا گرفت. یک هفته پیش از سفر به امریکا دوست و همدم او «پالوما» خانم، با تلفن به من اطلاع داد که حال پرویز به هم خورده است. فوری خودم را به بیمارستان رساندم اما پرویز در غروب غم انگیز ماه «آوریل» سال ١٩٨٢ میلادی برابر با ١٣٦٠ دور از ایران و در فراق بوشهر که همیشه شیفته آن بود، با ایست قلبی درگذشته بود و بر روح و روان من آنچنان پتکی فرود آمد که تا به امروز آن غم جانکاه را فراموش نکرده ام. با دلداری ها وحرف های آقای عباس جوانمرد هنرمند بلند آوازه تئاتر ایران در مورد هنر و مرگ و زندگی، کم کم آرام شدم. سرانجام برادر وفادار پرویز به مادرید آمد و جسد او را به ایران برد و درگورستان «دارالرحمه» شیراز به خاک سپردند.

چون فصل نامه «الفبا» ی شادروان غلامحسین ساعدی، ماهنامه «روزگار نو» به سردبیری شادروان اسمعیل پوروالی و هفته نامه «جبهه ملیون» به سردبیری شادروان احمد انواری، را در مادرید پخش کرده و همکاری داشتم برای نخستین بار خبر درگذشت پرویز را تلفنی به آن ها گفتم و در داستان کوتاه «خش خش ترد برگ ها» در مجله گردون عباس معروفی در ایران از مرگ پرویز نوشتم. علی باباچاهی و منیرو روانی پور نیز پرویز را خوب می شناختند. در گفتگوهائی با این دو عزیز  بوشهری در جشن «قلم زرین» مجله گردون در تهران و در چند نوبت دیگر هم از پرویز پرسیدند. آقای باباچاهی خاطراتی گفتند و خانم روانی پور نیز که جدا دارای حافظه ای بسیار قوی است شعر پرویز را زمزمه کرد: کاشکی بارون نزنه نم نم/ بلکه خوابم ببره کم کم…

در سفر به ایران قرار بود با شادروان منوچهر آتشی نیز ملاقات داشته باشم. با چاپ «خش خش ترد برگ ها» ، شادروان  آتشی می خواست دیداری برای گفتگو در مورد سرگذشت پرویز داشته باشیم که گرفتاری من در تهران و پس از آن سفر به تبریز و تاخیر حوصله سوز هواپیمائی هما، من را برای ناکامی در آن دیدار، تا همیشه شرمنده کرد.

 پرویز پروین همچون ستاره ای در آسمان شعر و ادبیات خوش درخشید  و در اوان جوانی در نشریات ادبی مطرح آن روزگار سربرآورد و شعرهایش به چاپ رسیدند، اما مرگ زود رس مهلت نداد تا شاهد چاپ کتاب هایش باشیم. او تنها ٤٣ سال مجال زندگی یافت. شوربختانه همسر فرهیخته پرویز پروین نیز نزدیک به دو سال و نیم پیش در ایران درگذشت که یاد هر دو گرامی باد.

 
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

چهار تاقی محلچه شهر اوز در لارستان

 

در میان آثار معماری برجامانده از روزگار ساسانی، چهارتاقی محلچه اوز نیز برگی زیبا از شناسنامه معماری تاریخی لارستان است. اگر میراث فرهنگی برای برجا ماندن این چهارتاقی و ساختمان های باستانی دیگر لارستان تلاش کند، این کار می تواند روزنه ای مالی برای صنعت گردشگری اوز و لارستان شده و در سرزمینی که چاه های نفت آن در حال خشکیدن است، مرهمی بر زخم اقتصادی لارستان فردا باشد. شوربختانه چون آتشکده ها رنگ و بوی ذردشتی دارند نسبت به نگهداری از آن ها بی مهری شده است. در ده کوره ها و بر سر راه ها، در کوه و کتل ها با آجرهای مرغوب به ساختن و بازسازی برخی از ساختمان های بی نام و نشان که هیچ سندی از راستی و ناراستی آن ها در دست نیست و به امامزاده شهرت گرفته اند، می پردازند اما ساختمان هائی که برگ های تاریخ گذشته ملتی گردن فراز است با بی مهری، به دست ابر و باد و مه و خورشید فلک سپرده و بی رحمانه نابود می شوند.
در این نوشته بسیار کوتاه مجال پرداختن به ضعف مدیریت مسئولان بومی نیست، اما تاریخ با بی رحمی بر ملا کننده این سیل ویرانگر بی تفاوتی ها خواهد شد. از چهار ستون چهار تاقی روستای «محلچه» در بخش شهر اوز یکی از ستون ها بشدت سائیده شده و از میان رفته و بازسازی این ساختمان تاریخی نیز ادامه نیافته و به حال خود نیمه کاره، رها گشته است. این ساختمان و ساختمان های تاریخی دیگر در سراسر کشور از جلوه های زیبای هنری و معماری نیاکان، با از سر گذراندن توفان های سهمگین یورش های بیگانگان از تارتار، عرب و مغول تا به امروز سده در پی سده فرهنگ هزاران ساله سرزمین ما را به پژوهشگران و اندیشمندان پیشینه جوی درونی و جهانی بازتاب داده است. در روزگار کنونی ملت های کشورهای جهان در همه شهرها و روستاهای خود به دنبال جای پائی از گذشته می گردند. در لارستان برخی از سر نا آگاهی به این میراث های برجسته فرهنگی رو ترش کرده و بی تفاوتند اما هستند کسانی که برای پا بر جا ماندن میراث و نام و نشان شهر خود از کمک مادی و معنوی دریغ نمی کنند.
هرچند انبوهی از چهارتاقی ها چه در پیش از انقلاب و چه پس از آن در سراسر کشور از میان رفته و نابود شده اند اما جای آن دارد از شمار بسیاری از این چهارتاقی ها و از جمله چهارتاقی محلچه که یادآور نیکی ، راستی و روشنی در فرهنگ ملی است و روزگاری مورد استفاده نیاکان بوده نگهداری شود. نابودی چهارتاقی محلچه سرگذشت نامهربانی روزگار ما را به آیندگان بازنمائی خواهد کرد.
از میان چهارتاقی هائی که در برخی از شهرها و روستاهای ایران دیده می شوند، چهار تاقی محلچه به گونه چهارتاقی های آتشکده نیاسر کاشان که بخشی از استان اصفهان بوده، آتشکده نویس تفرش در استان مرکزی و آتشکده جره کازرون در استان فارس و بویژه چهار تاقی های فراشبند و شمار بسیاری از چهار تاقی ها در سراسر ایران دارای ارزش و اهمیت است.
چهارتاقی «بازه هور» نیشابور در تربت حیدریه نیز به گونه چهارتاقی محلچه اوز با ملات گچ و سنگ و ماسه ساخته شده و گمان بر این است که بازمانده از روزگار اشکانی است. از چهارتاقی ها به عنوان یک تقویم برجسته خورشیدی اندازه گیری و ثبت آیینی زمان در ساختمان استفاده می شده است اما دانستنی های دیگری نیز در گستره چهارتاقی می بایست بر ملا شود که این کار نیاز به پژوهش های بیشتر دارد. هر چند شناسنامه چهارتاقی ها و شبهه چهارتاقی ها گاه در هاله ای از سردرگمی بیان شده و برخی بدون پژوهش ژرف، سایه بان گورها ی پس از اسلام را نیر چهار تاقی قلمداد کرده اند اما به هر روی چهارتاقی محلچه یادگاری از روزگار ساسانی است.
چهارتاقی ها در برخی نقاط معمولا بر فراز تپه و در نزدیکی رود ها ساخته شده اند. در استان کهگیلویه و بویر احمد نیز بر سر راه بهبهان به دهدشت چهارتاقی خیرآباد شباهت بسیاری به چهارتاقی محلچه دارد. هرچند معماری برخی از ساختمان ها دارای شالوده و گاه طرح هائی یکنواخت است اما در گوشه هائی از طرح ها، با توجه به چشم انداز دشت و کوه، دگر گونی هائی در آتشکده ها و چهارتاقی ها دیده می شود و این خود می تواند پژوهشگر را با شناسنامه ساختمان و شیوه استفاده از آن بیشتر آشنا کند. از این دیدگاه نیز نباید چشم پوشید که چهارتاقی ها نیز به گونه کاروانسراها گویای آبادانی و ارتباطات در زندگی روزمره مردم بوده و می توان پنداشت که ازکنار آن، کاروان ها در گذر بوده اند. با توجه به آتشکده های جویم، فیروزآباد و محلچه در بخش شهر اوز، احتمالا با عبور کاروان، بازرگانی از جنب و جوش ویژه ای برخوردار بوده است.
با پیشینه اوز و بویژه روستای محلچه که ریشه در پیش از اسلام دارد مردم آنجا سر انجام پذیرای اسلام شده اند. پیروان مکتب شافعی که در میان شاخه های مذهبی نزدیکترین شاخه به مذهب شیعه است پس از اسلام حتا تا روزگار شاه اسماعیل یکم صفوی که خشونت های بسیاری بکار رفت، پیرو مکتب خود ماندند و شیعه و سنی در لارستان در کنار همدیگر زندگی مسالمت آمیزی در پیش گرفتند و این ضرب المثل عوام که تا به امروز در جنوب ایران و آنسوی آب در کویت و دبی و قطر بر سر زبان هاست و گفته می شود:» شیعه، شیعه گراش و سنی، سنی اوز «، شاهدی بر این مدعاست که این خود نشان از شعور و فرهنگ غنی مردم لارستان دارد. برجا ماندن یادگارهای تاریخی در گرو حس مالکیت ملی بوده که خوشبختانه درمیان مردم لارستان با هر مکتب و آئین این حس ارزشمند، برجسته است .
ازآنجا که دهستان «فیشور» و روستای «محلچه» در کنار هم قرار دارند و هر دو بخشی از شهر اوز می باشند، برخی به آتشکده تاریخی بر جا مانده ، «آتشکده محلچه» و برخی به آن «آتشکده فیشور» می گویند. از سوئی این نا همگونی اگر پیشینه دار باشد و یا سینه به سینه تا به امروز نقل شده است، شاید در آن جا و در مجاور هم، دو چهارتاقی و یا شبهه چهارتاقی قرار داشته که یکی سده ها پیش بکلی از میان رفته و تنها چهار تاقی کنونی بر جا مانده است که این حدس و گمان به پژوهش های علمی بیشتری نیازمند است. اما این چهارتاقی به هر نامی که نامیده شود برگی از شناسنامه نه تنها محلچه، ، کهنه، اوز، فیشور، خنج، گراش و دیگر شهرهای لارستان، بلکه برگی از شناسنامه مردم سراسر ایران است. در این راستا باز هم مسئولان پیشین میراث فرهنگی نخواسته و یا نتوانسته اند با پخش آگاهی نامه کوتاه گردشگری در فرودگاه لار و در شهرهای مهم لارستان از جمله شهر اوز، لار، گراش، و خنج نام این ساختمان تاریخی را که با مصالح سنگ و گچ و ساروج ساخته شده به گردشگران معرفی نمایند. هر چند حس مالکیت نشانه عشقی است که مردم به آثار نیاکانی خود دارند اما میراث فرهنگی لارستان شانه خالی کرده و ناتوان تر از آن نتوانسته است اهمیت بازسازی این ساختمان تاریخی را به شهروندان محلچه، فیشور، «کهنه» و اوز یاداوری نماید تا از فروریختن آن جلوگیری شود.
توضیح:
برخی از این کتاب ها و مجلات دانشگاهی در برگیرنده نوشتارهائی در باره چهارتاقی های ایران است.
رضا مرادی غیاث آبادی در گستره چهارتاقی های ایران پژوهش هائی دارد که علاقمندان می توانند کتاب و نوشتار ایشان را بر پایگاه اینترنتی بررسی نمایند.
http://irania.ir/ie/1827
* مرادی غیاث آبادی: «دایره المعارف عکس ایران» در برگیرنده عکس هائی از آتشکده ها ، منارها و سازهای ایرانی است که در سال 1376 به چاپ رسیده است.
*- مرادی غیاث آبادی: » نظام گاهشماری در چارتاقی های ایران: معرفی چارمین گونه از تقویم های آفتابی نویافته در ایران»، تهران: پژوهشهای ایرانی، شیراز: نوید.
* مرادی غیاث آبادی:»چهارتاقی های ایران» انتشارات ایران شناسی
محمدرضا پور جعفر: «تاثیر چهارتاقی های ایران باستان در معماری مساجد». همایش معماری مساجد. دانشگاه هنر. صص 157-175
عباس نامجو: «بناهای چهارتاقی ایران». سازمان انتشارات جهاد دانشگاهی.
یوسف مرادی: «چهارتاقی میل میله گه. آتشکده هائی از دوره ساسانی». مجله مطالعات باستان شناسی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران. ش 1، دوره 1، صص 155-

 

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

به یاد مهندس عبدالحمید اشراق،خادم جهانی فرهنگ ایران

به یاد مهندس عبدالحمید اشراق،خادم جهانی فرهنگ ایران

eshragh

مهندس عبدالحمید اشراق خادم جهانی فرهنگ ایران که تا واپسین دم عمر دست از تلاش در راه هنر زادبوم  خود بر نداشت، در پاریس چشم بر جهان فرو بست. این فرهیخته بلند آوازه در گستره هنر و معماری نه تنها در ایران بلکه در جوامع دانشگاهی سراسر جهان نیز شناخته شده بود. مهندس اشراق بیش از سه دهه  در ایران و پس از آن سی سال در اروپا در محافل فرهنگی و هنری برون مرز با تلاش و گرد هم آوردن هنرمندان بلند آوازه ایرانی و غیر ایرانی، شعله جاویدان فرهنگ ایران را به آن گونه که لایق ستایش است در انجمن ها و در میان اساتید هنری دانشگاه های برون مرز برافروخته نگاه داشت. روزگاری که در بلندگوهای دشمنان با سم پاشی های ضد ایرانی و  ناوک های زهر آلود، فرهنگ ملی ایران را نشانه می گرفتند، مهندس اشراق با سخنرانی ها و تلاش در دانشکده ها و نمایشگاه های هنری در اروپا و دیگر کشورها، هدف دشمنان را نقش بر آب می کرد و چهره زیبای فرهنگ و هنر زادبومی خود را برجسته به نمایش می گذاشت. این هنرمند بزرگ خستگی ناپذیر ایرانی که روزگاری سردبیر مجله های “موزیک ایران” و مجله دوزبانه فرانسوی – فارسی “هنر و معماری” در ایران بود، در اروپا نیز  پایه گذار انجمن های هنری و فرهنگی شد و دسته ها و گروه های هنری را در ارتباط تنگاتنگ با هنرمندان و دلسوزان فرهنگی درون ایران قرار می داد. وجود این هنرمند آزاده که سال ها در دانشگاه های ایران درس داد، پل سترگ تبادل فرهنگی میان هنرمندان خارجی و ایرانیان برون مرز با هنرمندان درون ایران بود.

مهندس اشراق در پیش از انقلاب و در روزگاری که معماری ایران نیاز مبرم به یک رسانه داشت، با چاپخش مجله ای در گستره معماری و با تاسیس نخستین بنگاه “کارتوگرافی” در کشور، پانزده جلد نقشه شهرهای ایران را به دو زبان فارسی و انگلیسی آبرومندانه چاپخش نمود. همراه بلند آوازه گانی چون شادروانان مهنس فروغی،مهندس پیرنیا و شادروان مهندس هوشنگ سیحون به شایستگی توانستند به معماری ایرانی سر و روئی ارزشمند بدهند. شادروان مهندس اشراق که زبان فرانسه را خوب آموخته بود پس ازآن که سال ها در زمینه موسیقی ایران کار کرد و در دانشکده هنرهای زیبا ی تهران آن رشته را فرا گرفت برای ادامه تحصیل به عنوان دانشجوی برگزیده به پاریس رفت و در رشته معماری دانش آموخته دانشکده هنرهای زیبای پاریس (بوزار) شد.

در بازگشت به ایران توشه راه او پایان نامه ای بود که  در باره شهرسازی و پیرامون مسئله زباله های پاریس نگاشته بود. در روزگاری که شادروان مهندس هوشنگ سیحون در سال ۱۳۳۴ ریاست دانشکده هنرهای زیبای تهران را بر عهده داشت، از مهندس اشراق جویای پایان نامه شد تا در کتابخانه دانشکده، دانشجویان بتوانند از آن استفاده کنند. از آنجا که پایان نامه بسیار ارزشمند بود، رونوشت آن را به شهردار و انجمن دست اندرکار امور شهرها دادند و پایان نامه توانست خدمت شایانی برای پیشبرد بهسازی در گستره شهر تهران شود.

مهندس سیحون چون مهندس اشراق را که سر شار از نیرو و اندیشه ژرف در امور شهر سازی بود بخوبی می شناخت با او به گرمی سخن گفت و چیزی نگذشت مهندس اشراق انجمن آرشیتکت های ایران که در سال های دهه بیست پایه ریزی شده و در نیمه راه از فعالیت بازمانده بود را با گرد هم آوردن معماران و دست اندرکاران، پر جنب و جوش کرد. دسته ای از نیروهای جوان دانش آموخته از دانشکده، در کنار شادروان فروغی، بدیع ، فرمانفرماییان و شادروان سیحون انجمن را دوباره به راه انداختند و آن انجمن تا سرآغاز انقلاب بهمن ۱۳۵٧ به کار خود ادامه داد.

کار ارزشمند و اندیشمندانه مهندس اشراق در جامعه سنتی ایران که از دیرباز تا سال های نخست روزگار قاجار حتا در بیشتر موارد شالوده و پی ساختمان ها از طرحی یکنواخت پیروی می کرد، دگر گون کردن روال پیشین و گرد هم آوردن مهندسان و معماران بود. با سمینارها و سخنرانی ها و برقراری رابطه هنر معماری که همچنان برای خیلی ها ناشناخته بود آن را به میان مردم کوچه و بازار بردند و مقوله معماری در اندیشه عامه مردم در جامعه جا باز کرد.

به همت ایشان نه تنها معماری ایران دارای نشریه ای آبرومند در حد اروپا شده بود بلکه در شصت و یک سال پیش درمجله ” موزیک ایران” نیز بحث “ربع پرده” را به میان آورد که مورد پسند هنرمندان قرار گرفت و از آن میان با پاسخ استاد ابوالحسن صبا در مجله  بحث های علمی داغی در باره موسیقی ایرانی در گرفت. با مقاله ای از سعدی حسنی بحث گسترده ای در گستره موسیقی سنتی راه افتاد چرا که نوشته بود : “علت اصلی آن که موسیقی دان های ما فاصله “ربع پرده” را که در موسیقی ایرانی وجود دارد به عنوان یک سنت دیرینه و مهم تلقی کرده اند و با وجود موانعی که در پیشرفت موسیقی ایجاد شده حاضر نیستند آن را حذف کنند”. این فرهیخته ایرانی مقالات بسیاری در گستره معماری و موسیقی در ماهنامه “روزگار نو” به سردبیری شادروان اسمعیل پوروالی که در دولت ملی دکتر محمد مصدق معاون رئیس تبلیغات دولت او بود، در فرانسه به چاپ رساند و بحث “ربع پرده” موسیقی را پس از چند دهه دوباره در “روزگار نو” ادامه داد که نسخه ای از ماهنامه “روزگار نو” هر ماه به کتابخانه ملی دانشگاه تهران برای استفاده اساتید و دانشجویان فرستاده می شد.

هم زمان با چاپ مقالات مهندس اشراق در مورد موسیقی ایران، در کنگره ای که توسط پروفسور “شوماخر” رئیس مرکز مطالعات موسیقی دانشگاه  کلن آلمان باز گشائی شد و سخنرانان سرشناس ایرانی و اندیشمندان غیر ایرانی شرکت داشتند در باره  موسیقی ایرانی و بویژه “ربع پرده”بحث دامنه داری به میان آمد.

مهندس اشراق در پیشبرد دانشنامه “ایرانیکا” که با همت پروفسور احسان یارشاطر و با پشتیبانی دانشگاه کلمبیا به زبان انگلیسی به قلم متخصصان برجسته در مورد فرهنگ و تاریخ ایران به چاپ می رسد نیز با تلاش شبانه روزی خود سهیم بود. این دانشنامه سرچشمه بزرگی برای دانستنی های گسترده در باره فرهنگ و پیشینه و تمدن ایران و کشورها و نواحی دیگری که به یکی از زبان های ایرانی سخن می گویند به چاپ می رسد.  با ابتکار فرهنگی و پشتیبانی های او انجمن های دوست داران دانشنامه “ایرانیکا” نه تنها در فرانسه و برخی از شهرهای اروپا بلکه در استرالیا نیز پایه گزاری شده است تا در جوامع دانشگاهی کشورها مشعل فرهنگ ایرانی جاودانه بماند و نسخه های دانشنامه در دسترس دانشجویان و اساتید قرار بگیرد.

در برگزاری نمایشگاه هائی که از سوی کتابخانه ها ی دولتی فرانسه و موزه های اروپائی برگزار می شد از مهندس اشراق پژوهنده تاریخ معاصر و رئیس انجمن آرشیتکت های ایرانی در فرانسه و مسئول انجمن فرهنگ ایران در پاریس دعوت شده و در رابطه با فرهنگ باستانی و ملی ایران با ایشان مشورت می شد. مهندس اشراق شناخت ژرفی از تبادل فرهنگی ایران با اروپا بویژه ایران با فرانسه داشت چرا که پیشینه فرانسه در گرد آوری آثار هنری شرق از سال های ۱۶٧۵ میلادی برابر با ۱٠٨۶ هجری، در روزگار فرمانروائی شاه سلیمان صفوی آغاز شده است. در آن روزگار کتابخانه لوئی چهاردهم به فرمان پادشاه فرانسه نزدیک به ۱۳۳ نسخه از آثار ایران را خریداری کرد و گرد آوری آثار هنری ایران و ابتکار آن در سفرهای “ژان شاردن” طلا فروش و جهانگرد فرانسوی که سال ها در اصفهان زندگی کرده و به زبان فارسی تسلط داشت صورت گرفته بود.

شادروان مهندس اشراق در سراسر زندگی پر ثمر خود لحظه ای از فرهنگ و هنر ایران غافل نماند و همیشه در حال پژوهش، سمینار، سخنرانی و برگزاری نمایشگاه بود. این نگهبان و دلسوز فرهنگ ایران ٨۴ سال مجال زندگی یافت.  در ۲۳ ژانویه سال ۱٩۳۱ در شیراز چشم بر جهان گشود و در ٩ دسامبر ۲٠۱۵ در پاریس تختگاه فرانسه چشم بر جهان فرو بست. یاد این شمع فرو خفته گرامی باد.

توضیح: برای این نوشته از یاداشت هائی که در حین گفتگوهای های تلفنی با شادروان مهندس اشراق بر روی کاغذ می نوشتم، نامه هائی که از ایشان دریافت می کردم  و همچنین مجلات “روزگار نو” و “ره آورد” که پیشتر از پاریس برایم پست شده بود استفاده شده است.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

گردشگری و سینه پر درد نگهبانان میراث فرهنگی

مجله هفته

P54-Esmail-haddadi
اسماعیل حدادی، نگهبان کاخ چشمه بهشهر / عکس از: محمود دهقانی

دکتر محمود دهقانی
یکم تیرماه در واپسین رمق روز که آفتاب به گونه تشت طلا به آب‌های نیلگون خلیج من رنگ نارنجی داده و گرمای سوزان و تش بادهای دگرگون‌کننده خارَک به دمباز نخل‌های بوشهر، این بندر پیر و رنج کشیده‌ی نیک‌پی، فرو نشسته بود؛ هواپیمای «هما» با غناهشت گوش‌خراش که نشان از سن و سال ساخت خود داشت، در فرودگاه بوشهر به زمین نشست. دید و بازدیدها که پایانی نداشت، خوراک قلیه‌ماهی، سبزی‌های کاکول و منگک را سرانجام پس از یک هفته رها کردم تا سری به ساختمان‌های یادگار شاه عباس یکم در بهشهر مازندران بویژه «چشمه عمارت» (کاخ چشمه)، شاهکار معماران صفوی آن روزگار بزنم و از آنجا به دهدشت کهگیلویه و بویراحمد بروم و دوباره بافت کهن بجا مانده از روزگار صفوی در دهدشت کنونی و به گفته ابن بلخی در سده پنجم، «بلاد شاپور» (شهر شاپور) روزگار ساسانی را ببینم و از حاصل چند سفر و دیدار با ساختمان‌های کهن این دو استان، قلم پردرد در دوات مرثیه‌ی فروریزی ساختمان‌ها و میراث معماری بزنم که تیشه کینه به ریشه آن‌ها زده می‌شود و همه چیز در حال نابودی و سائیده شدن است.((1))

P54.Mahmoud-Dehghani

                                               دکتر محمود دهقانی
با آن که بلیط سفر با هواپیما از کشور به کشور تا ایران و از شهر به شهر در درون ایران راست و ریس بود و ساعت و روز پرواز نیز در چمبره الکترونیک در برون مرز، از سیدنی به توکیو و از آنجا یک نفس تا دوبی و تهران به بوشهر نمایان، اما کارمندان دفتر هما گفتند در رایانه‌های ما جا نیفتاده و باید از همین بوشهر ساعت و روز مبارک پرواز از نو گنجانده شود. سرانجام پس از آن که خشم و دندان‌قروچه تلفنی من ره به جایی نبرد، سوار رخ برشته‌ای با موتورسیکلت زنگار بسته از دفتر هواپیمایی بلیط از نو نوشته‌ای برای پروازهای درونی به خانه ما آورد.
با کوله پشتی آمدم فرودگاه تا نخست به تهران و از آنجا به ساری مازندران بروم و پس از آن راهی دهدشت در استان کهگیلویه و بویراحمد شوم. در تالار فرودگاه بوشهر نمی‌دانم آتش درونی من بود یا ایرادی که در درازنای تاریخ دامنگیر تاسیسات فرودگاه‌های کشور است، هوای درون تالار خنک نبود و با بسته و باز شدن در ورودی تالار، تش باد بر گرده‌ام شلاق می‌زد و پوست بدنم را بیشتر از پیش می‌برشت.((2))
از تهران بزرگ خواهر دوقلوی شهر «شانگهای» چین، که زیباتر از گذشته شده اما چند برابر کشورهای اسرائیل و لبنان جمعیت دارد، اتوبوس به راه افتاد و با بدرقه قله دماوند، من و مسافران اتوبوس راهی ساری شدیم. جنگل‌های سرسبز شمال بر رنگ نخودی جنوب خاطرم پرده کشیدند. ساری شهر دلنشینی است که هیچ‌وقت از ورود به آن پشیمان نشده‌ام و همیشه هنگام ترک این شهر، لشکر غم بر دلم خیمه می‌زند. خیابان فرهنگی یادگار دیرپای این شهر را بارها پیاده طی کرده‌ام و هر بار بیشتر از پیش از زیبایی آن لذت برده‌ام.

P54.2-vahdanmanesh
قادر وحدان‌منش، بنا دهدشت
در بهشهر، همسایه دیوار به دیوار بندر فرح‌آباد حاشیه دریای مازندران، هوا شرجی و تب‌دار بود اما باران دانه‌درشت هم یکریز بر سر بی‌پناهم می‌بارید. در کنار نهر پرآب «باغشاه» (پارک ملت) که روزگاری جهانگردان، بازرگانان و فرستاده‌های اروپایی برای باریابی به حضور شاه عباس یکم به آن پا گذاشته بودند، در زیر باران آهسته گام بر می‌داشتم تا تاثیر گرما و تش باد بوشهر را بر بدنم رم بدهد. از درختان سرو روزگار صفوی یکی دو تا از تبر روزگار جان بدر برده و تنومند و استوار در باغشاه بر جا مانده‌اند. ساختمان دیوانخانه شاه عباس با نمای امروزی دفتر شهرداری بهشهر نیز در این باغ، بیننده را بر بال خیال تاریخ پر می‌دهد. کرشمه لعبتان گرجی و شکوفه‌های بهار را هنوز هم می‌شود همراه با بوی دل‌انگیز گل‌ها در سپیده‌دم باغشاه بهشهر حس کرد. اگر از ته دل گوش بخوابانی نواهای کمانچه و چنگ و نی و تار، به هنگام شادنوشی شاه عباس در گوشه و کنار این باغ عدن‌گون به گوش می‌آید. جای شمع‌ها در کنار نهرها، که در هر یک متر روزگاری شب تاریک باغ را روشن می‌کرده‌اند، بر جا مانده است. آهوان و قوها و پرندگان بومی دیگر نیز نماد گذشته این بهشت زیبای امروز شهر بهشهر هستند و در زیر یک سایه‌بان آهوان لم داده و برای خود نشخوار می‌کردند.((3))
در کنار این باغ زیبا و پر از جویبار و فواره آب، کاخ چشمه بهشهر اوج هنر روزگار صفوی را به نمایش گذاشته است. پیش از انقلاب بازسازی کاخ چشمه آغاز شده بود اما پس از انقلاب به‌دلیل جنگ هشت ساله، کار بازسازی آن متوقف شد. پس از جنگ، بازسازی کاخ ادامه پیدا کرد اما هم‌اکنون کار به گونه گذشته پیش نمی‌رود. چشمه‌ای از روزگار نخست در دل ساختمان، حوض درون را سر ریز می‌کند. روشن نیست جریان آب این چشمه به کاخ کشانده شده و یا آن که خودجوش است اما روشن است که سرچشمه آن چشمه‌های کوچک بر فراز کوه و جنگل بوده و همدست شده و به تالار همکف ساختمان در شهر بهشهر راه یافته است. گردش آب در کاخ چشمه و سد کاخ «جهان مورا» عباس‌آباد، از هنرهای بسیار زیبا و شگفت معماری روزگار صفوی در مازندران است. در کاخ چشمه، آب از فراز کوه سرازیر شده در چشمه تالار همکف بدون هیچ‌گونه ابزار برقی به اشکوب بالا می‌رود و در حوضچه‌ها به گردش درآمده، دوباره به اشکوب هم‌کف برمی‌گردد و در نهرهایی از ساختمان بیرون رفته و با گردش در باغ کاخ، راهی شالیزار می‌شود.

P54.3-farzinnia
  قنبر فرزین‌نیا . نگهبان بافت تاریخی دهدشت
رمز بر جای ماندن کاخ چشمه، قرار گرفتن در یک گوشه شهر است که کمتر مورد یورش قرار گرفته هر چند در روزهای نخست انقلاب مورد سودجویی سوداگران بوده و برخی خودسرانه در زمین‌های آن خانه برای خود ساخته‌اند. نگهبانی که پیش از انقلاب از آن نگهداری می‌کرده، سنگ تمام گذاشته و همه را گزارش داده اما در سرآغاز انقلاب کارهای ناشایست بسیاری با آثار تاریخی شد. پس از درگذشت او، فرزندش اسماعیل حدادی، نگهبان ساختمان شده است. هر بار که به بهشهر سفر می‌کنم بر سر چشمه درون کاخ با این نگهبان با چای همیشه دم او به گفتگو می‌نشینم.
آقای اسماعیل حدادی، نگهبان کاخ چشمه بهشهر می‌گفت: پس از انقلاب خیلی‌ها شبانه می‌آمدند که قاچاقی در پیرامون کاخ زمین را برای گنج شاه عباس بکاوند اما جلو آن‌ها را گرفتم. عده‌ای آمدند و گفتند زیر کف حوض‌ها گنج است، بگذار زمین را بکنیم و گنج را در بیاوریم و با هم تقسیم کنیم. بارها آمدند و از من خواستند تا به خواسته‌هایشان گردن بنهم، اما نگذاشتم بیل یا کلنگ قاچاقی بیرون یا درون این کاخ فرو کنند. در روزهای نخست انقلاب می‌آمدند و خیلی کارهای غیر‌قانونی می‌کردند. من آن‌ها را گزارش می‌دادم اما همه می‌گفتند اجازه دارند برای نمونه‌برداری، کاشی بکنند یا سنگ جابجا کنند. جلو همه می‌ایستادم اما آن‌ها که مدرک و کاغذ داشتند دیگر از دست من کاری بر نمی‌آمد. سرانجام در روزگار سرپرستی دلسوزانه بانو سهیلا رجایی علوی، او همراه با مهندسان و کارکنان مازندرانی میراث فرهنگی که جای «سازمان ملی حفاظت آثار باستانی ایران» را گرفت، برای جلوگیری از سوداگران، کمک‌های بسیاری کردند اما چه سود که دیگر بسیاری از کاشی‌ها و سنگ‌ها را پیش از آن‌ها برده بودند. آنچه هست با خون‌دل از آن نگهبانی کرده‌ام و تا زنده‌ام مثل پدرم از این کاخ مواظبت می‌کنم. گل گچبری‌های قرمز رنگ و تکه‌های کوچک کاشی‌های روزگار صفوی را در تاقچه نشانم می‌دهد و به ایوان‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید همه جا تزئینات و کاشی‌های خوشرنگ به گونه این تکه‌ها داشته‌اند اما همه را به نام مسئول آمدند کندند و نمی‌دانم کجا بردند.
با آوازهای درهم پیچیده پرندگان بر شاخه‌های درختان پیرامون کاخ، در پسین‌گاه دل‌انگیزی که بعد از باران بوی نمناک خاک در هوا پراکنده بود، با آقای اسماعیل حدادی خداحافظی کردم و کاخ چشمه بهشهر که روزگاری شاه عباس و همراهان او در آن به شادی می‌پرداختند و شراب شیراز می‌نوشیدند را، من با خوردن خون‌دل ترک کردم و به ساری آمدم و فردای آن روز روانه تهران شدم تا از آنجا به یاسوج پرواز کنم.
در فرودگاه تهران با پروازی که چند روز پیش از آن، از بوشهر با دندان‌قروچه ترتیب داده بودم نیز نتوانستم به یاسوج سفر کنم. هنگام درددل با مسافر بغل‌دستی پیشنهاد او این بود که بروم از میز پذیرش بخواهم بلیط را با پرواز تهران به اهواز عوض کنند چرا که با اتوبوس فاصله جاده یاسوج به دهدشت، و اهواز به دهدشت کم و بیش به یک اندازه است. در نگاه ناباور من که آخر چگونه چنین چیزی امکان دارد، به چهره‌ام زل زد و با تبسمی کشدار گفت: اینجا در سرزمین ما همه راه‌ها برای رسیدن است. پس از آن بلند شد و باز هم نگاهی به سر و رویم انداخت و پرسید: ایران نبودی، تازه آمده‌ای؟ وقت‌کشی نکن! پدرتان کی رحمت خدا رفته؟ گفتم: سال‌هاست عمرش را به شما داده! و سرانجام در چند جمله که من از هیچ کدام سر در نمی‌آوردم، به میز پذیرش گفت که پدر ِسال‌ها مرده‌ی این آقای مسافر، زنده شده و در اهواز است و می‌خواهد مسیر پرواز را تغییر بدهد. مشگل گشوده شد و بخت یار افتاد و جا گیر آمد و ساعتی پس از آن به جای یاسوج، به اهواز پرواز کردم تا از آنجا راهی دهدشت شوم.
شهر دهدشت پیش از آنکه شهری در استان کهگیلویه و بویراحمد باشد، روزگاری از شهرهای استان خوزستان بود. دهدشت با مردم صمیمی و یکرنگ خود به گونه گل‌های شاداب کوهگیلویه، در حاشیه تندار قالی باستانی «انشان» و میان رودان (بین‌النهرین) خوش می‌درخشد و از شهرهایی است که می‌بایست از سر و روی آن غبار زدوده شود. باید سنگ نگاره‌های بخش «لیکک» که گفته می‌شود از روزگار اشکانی است، سنگ نبشته‌های باستانی شاهزاده «ایلمائید»، سنگ‌نگاره‌های تنگ «سروک» را برای گردشگران برجسته نمود.((4))
در آنجا باید شیهه اسبان شاهکان ساسانی و پیش از آن اسب‌های رهوار چاپار هخامنشی استخر به «انشان» و سپاه «شاهیسون» شاه عباس در پیمودن راه اصفهان، پایتخت خود به شاخاب فارس و سواران پرشتاب گل سر سبد تاریخ لر، لطفعلی خان زند، دوباره بر گستره فرش خوشرنگ روزگار دهدشت در کهگیلویه و بویراحمد بلند شود و برجسته به نمایش گذاشته شود و گردشگران را به سوی آن بکشاند چرا که چاه های نفت رو به خشکیدن هستند و اکنون که دیگر بهانه‌ای برای تحریم‌ها نیست، نوبت بازسازی علمی ساختمان‌های تاریخی و آثار باستانی و پیشبرد صنعت گردشگری است.
هوای دهدشت به‌شدت گرم و سوزان بود. در سمت باختری بافت کهن و در نزدیکی امامزاده جابر، یک کاروانسرای زیبا با یک حلقه چاه آب شیرین به گونه همه کاروانسراهای روزگار صفوی، جای آسایش و درنگ کاروان‌هایی بوده که از هر سوی دهدشت با پیمودن پنجاه فرسخ به شهرهای بزرگ و بلندآوازه استخر، اصفهان و اهواز می‌رفته‌اند. پس از خیابان خاوری بافت، گرمابه‌ای هست که در پیرامون آن به گفته سالمندان، بازار گیوه‌بافی قرار داشته است. از آنجا که دهدشت بر سر راه شهرهای پرآوازه قرار داشته، بازار گیوه‌بافی آن پررونق بوده و شاید گیوه دهدشت راهی بازارهای گناوه، ریشهر، دشتستان بوشهر در شاخاب فارس می‌شده است.((5))
در بافت کهن که پیش‌تر کار بازسازی آن انجام داده می‌شد، هم‌اکنون از ادامه باز مانده و ساختمان‌ها نیز بیشتر از پیش از میان رفته‌اند. کاروانسرا و گرمابه، پیشتر در حال بازسازی آبرومندانه بود. در آنجا در و پنجره‌های تخته‌ای با میخ‌های کله‌قارچی و درکوب آهنی را به سبک روزگار صفوی ساخته بودند اما این بار از پیشرفت کار چیزی به چشم نمی‌خورد. روزی که با آقای قادر وحدان‌منش، بازساز تجربی تاق‌های فرو شکسته در هنگام کار گفتگو داشتم، دیدم در لنگه‌های گچی نمای سردر تاق‌ها، برای استوارسازی و خم آن، در گچ ساقه‌های نازک نی به کار می‌برد. یادآوری این نکته در پیشینه معماری بی‌جا نیست که بدانیم پیش از آن که تاق‌های ضربی روال‌مند شوند، در لنگه‌های گچی پیشانی تاق و تاقچه‌های ساختمان‌های دهدشت که سراسر با مصالح سنگ لاشه و گچ بوده‌اند، نی استفاده می‌کردند. در خشت‌های گلی ساختمان‌های جنوب کشور نیز کاه و موی حیوانات بویژه یال اسب به کار می‌بردند. به کار بردن چوب در ساختمان بویژه بخش‌هایی که زیر فشار نیروها هستند و همچنین ساقه نی در شاخه‌های گچی تاق‌های ساختمان‌های روزگار سلجوقی و پیش از آن‌ها نیز با ویژگی فنری در رویارویی با نیروهای کششی، روال‌مند بوده است.
آقای وحدان‌منش که می‌گفت سواد خواندن و نوشتن هم ندارد، بهتر از برخی سوداگران دانش قلابی آموخته، با شیوه معماری پیشینیان آگاه بود. از آن رو در نوآبادی لنگه‌های گچی با چیره‌دستی به کار ادامه می‌داد. شخصا در خیلی از شهرها، ناکارآمدی برخی نوسازی‌ها را دیده بودم. برای نمونه بازسازی نیمه‌کاره پل شکسته ساسانی در خرم‌آباد لرستان و پل و کاروانسرای «زیر کتل ملو» در کنار جاده کوهستانی شیراز به بوشهر در نزدیکی کنارتخته و دالکی برازجان، بسیار ناشیانه بوده و هزینه هنگفتی روی دست میراث فرهنگی گذاشته است. آقای وحدان‌منش این انسان پاک و سرزنده در زیر آفتاب سوزان با دستمزدی ناچیز و تنها با عشق به دهدشت، کارهای باارزشی انجام داده اما نه او را بیمه کرده بودند و نه به او دستمزد خوبی می‌دادند.
در دهدشت به همت آقای عزیزی، در بافت کهن نیز با نوشیدن استکانی چای تازه‌دم با نگهبان به گفتگو نشستم. آقای قنبر فرزین‌نیا، نگهبان شرافتمندی که به جای هشت ساعت مزد ناچیز، بیست و چهار ساعت در کاروانسرا نگهبانی می‌دهد و با چنگ و دندان از به یغما بردن سنگ‌های ساختمان‌ها و هجوم یغماگران در شب و روز جلوگیری می‌کند اما هیچ‌گاه از رنجی که کشیده، قدر‌دانی نشده است. هم‌اکنون جای آن دارد تا مسئولان از این انسان‌های شریف که دل در گرو میراث زادبوم خود داشته‌اند، دلجویی کرده تا سرمشقی برای آیندگان شود. گفتگوی آقای قنبر فرزین‌نیا، همچون همه نگهبانان بافت‌های کهن سراسر کشور، پر از گلایه بود و از دست مسئولان می‌نالیدند. او با تکیه بر عصای خود، با کهولت سن به تلی از سنگ لاشه و قلوه‌سنگ شهر شاپورساسانی اشاره می‌کند و می‌نالد که اگر روزگاری در تاریکی شب سنگ ساختمان‌ها را بار کامیون می‌کردند و در گوشه و کنار خانه می‌ساختند، الان دیگر تعارف را کنار گذاشته‌اند و سوداگران در دل روز به ویرانی و سائیدگی ساختمان‌های بافت کهن ادامه می‌دهند.
روزگاری «هاینس گاوبه» در سفر پژوهشی خود به واژه‌های نقش بسته بر سنگ گوری که احتمالا از روزگار سلجوقی بود، اشاره داشت اما هم‌اکنون نبشته‌ها در ابر و باد و مه و خورشید و فلک رنگ باخته و خوانا نیستند چرا که سایه‌بان‌ها را نیز به یغما برده‌اند.((6))
باری، بازسازان تجربی ساختمان‌ها و نگهبانان پیر شده‌ی بافت‌های کهن با چشم‌های کم‌سو و با دل‌های مالامال درد، چشم به راه آستین بالا زدن جوانان دانش‌پژوه هستند تا با نگهداری از شناسنامه‌های باستانی شهر و کشور خود، بر زخم خنجر زهرآلود فرود آمده بر مازه تاریخ مرهم بنهند.

توضیح‌ها:
((1)) ابن بلخی در سده پنجم نوشته است: «بلاد شاپور میان پارس و خوزستان است؛ نواحی خراب و بروزگار (به روزگار) قدیم سخت آباد بودست (بوده است) اما اکنون خراب شدست (شده است) و گرمسیر معتدلست (معتدل است) و آبهاء (آب‌های) روان دارد». فارسنامه ابن بلخی، ص ۱٤٧.

((2)) در روزگار نوجوانی و قیل و قال مدرسه در پیش از انقلاب، برای بدرقه یکی از همکلاسی‌های مدرسه ایرانیان دوبی که با خانواده راهی تهران بود، با بیله‌ای همکلاسی به فرودگاه دوبی آمدیم. سرگرم نوشیدن چای در خوراک‌خوری فرودگاه بودیم و خنده‌هایمان گوش آسمان را کر کرده بود که از بلندگوی فرودگاه گفته شد به دلیل فروریزی نا‌به‌هنگام سردر فرودگاه مهرآباد تهران، پرواز به تهران لغو می‌شود. به هر روی یادآوری آن فروریزی تاریخی دروازه کشور (فرودگاه تختگاه) پیش از انقلاب برای این است که در فرهنگ ما نظم برجسته نشده، با معماری بساز و بفروشی خو گرفته‌ایم و همیشه هر چه پیش آید خوش آید، زندگی کرده‌ایم.

((3)) برای پیشینه و آشنایی بیشتر با کاخ‌های صفوی «اشرف» (بهشهر کنونی)، کاخ «جهان نما» فرح‌آباد ساری و کاخ «جهان مورا» بر فراز کوه در عباس‌آباد بهشهر و ساختمان‌های تاریخی گیلان و مازندران، نگاه کنید به پنج جلد کتاب پژوهشی: «از آستارا تا استارباد»، نوشته دکتر منوچهر ستوده. انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.

((4)) یادآوری می‌شود که برای نخستین‌بار «بارون دبود» جهانگرد روسی در سال ۱٨٤۱ میلادی برابر با ۱۲۵٧ هجری سنگ‌نگاره‌های تنگ «سروک» را شناسایی و پس از او آقای «الستین» کتابی با نام «»جاده های قدیم ایران غربی» چاپخش نمود و از آن یاد کرد.

((5)) در شهرهایی از استان بوشهر، شهروندان با گویش لری گفتگو می‌کنند و گویش آن‌ها دارای واژه‌هایی همانند در گویش لری مردم دهدشت است. در شهر برازجان، مرکز دشتستان بوشهر نام فامیلی برخی از شهروندان «دهدشتی» است.

((6)) برای آگاهی بیشتر با دهدشت و ساختمان‌های تاریخی آن بنگرید به کتاب پژوهشی: «ارجان و کهگیلویه»، از فتح عرب تا پایان دوره صفوی، نوشته هانیس گاوبه برگردان: سعید فرهودی. تحشیه و تصحیح و تنظیم فهارس: احمد اقتداری، تکلمه و مجلد چهارم در مجموعه آثار خوزستان. انجمن آثار و مفاخر فرهنگی. همچنین، مقاله های «معرفی شهر تاریخی دهدشت» نوشته: سید ابوالحسن دانشی، در مجموعه مقالات سومین کنگره تاریخ معماری و شهرسازی ایران، جلد سوم، فروردین ماه ۱۳٨۵ و مقاله «حمام کهیار دهدشت»، نوشته: شکرالله علیزاده در مجموعه مقالات سومین کنگره ، جلد چهارم ۲۵ تا ۳٠ فروردین ۱۳٨۵، به کوشش: شادروان دکتر باقر آیت‌الله زاده شیرازی، دبیر کنگره.

http://www.hafteh.ca/index.php?option=com_k2&view=item&id=5991:%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C&Itemid=685#.Vl-U3dIwjcs

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

آدم حسامی (یدالله حسامی) چشم بر جهان فرو بست.

هنگامی که خبر بیماری آدم حسامی (یدالله حسامی) را به من دادند به هم ریختم. باورم نمی شد مردی که در زندگی سالم خود با ورزش کوهنوردی، عشق به طبیعت و سرسبزی، دریا و شنا، آب و رود، دشت و دمن میان همه ما در جامعه ایرانی سیدنی پرآوازه بود دچار بیماری سرطان شود و با سرعت رد یک شهاب چشم بر جهان فرو ببندد و بر دل یکایک دوستان با اندیشه و باور متفاوت غم و اندوهی جانکاه بگذارد. امروز مراسم آدم حسامی بود. دلیر مردی از خوانین طایفه عرب خمسه باصری استان فارس. خیلی گریه کردم اما شوربختانه مرگ بر سر راه آدمیزاد است. آدم در دانشگاه های تهران و ایالات متحده امریکا درس اقتصاد خوانده و سال ها در شرکت نفت ایران کار کرده بود. در مراسم آدم جمعیت بسیاری از مرد و زن ایرانی و استرالیائی و ملیت های دیگر به گورستان شرق سیدنی در حاشیه اقیانوس آرام، آمده بودند. همسر داغدار او مدت نزدیک به سه ماه همچون ستونی در بیمارستان کنار تخت او بود و لحظه ای تنهایش نگذاشت. برادر خانم آدم جوانمردانه فرزندان دختر و پسر او را زیر چتر محبت خود دارد. این دو کودک با گام های شمرده و شگفت آور از میان جمعیت در سالن گذشتند و گل بر تابوت پدر گذاشتند. پس از خاطراتی که برادر خانمش و تنی چند از دوستان ایرانی و ملیت های دیگر پشت تریبون در مورد آدم گفتند، پرده ای به گونه یک سالن تئاتر میان جمعیت و تابوت پوشیده از گل آدم حسامی بسته شد و من که بارها با او در قید حیات آب آتشین به خندق بلا ریخته بودم، این شعر عمر خیام را برای دل کولی وش خود زمزمه کردم که: «چون پرده در افتد نه تو، مانی و نه من…». روابط آدم با نزدیکان، مسیحا گونه برای وصل کردن بود نه فصل کردن. حرص و طمع مال و منال دنیا در زندگی او معنائی نداشت. دوستان بسیاری با باورهای متفاوت داشت. هنگامی که برای آخرین بار به تابوتی که در آن غنوده بود خیره شدم در میان جمعیتی که با ملیت های متفاوت همراه همشهریان او در سالن مراسم نشسته بودند دوباره این شعر فارسی را با خود زمزمه کردم که می گوید:»چنان با نیک و بد عرفی، به سر کن کز پس مردن / مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند». آدم هفتاد و دو سال مجال زندگی یافت. در ۲۳ سپتامبر ۱٩٤٤ در استان فارس ایران چشم بر جهان گشود و در ۲۲ اکتبر ۲٠۱۵ در استان «نیو ساوت ویلز» استرالیا در سیدنی چشم بر جهان فرو بست. یاد آدم حسامی تا همیشه در خاطرمن و همه دوستان خوش می درخشد

Mahmoud Dehgani's photo.
نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

ویرانی کاخ شاه عباس به دست افسر قزاق

ویرانی کاخ شاه عباس به دست افسر قزاق

dfbh457

دکتر محمود دهقانی

xvcdst

پس از فرو خفتن نقاره جنگ میان عثمانی و صفوی در روزگار شاه عباس یکم، در سایه آرامشی که گسترده شد نوبت به آبادانی رسید. بدنبال راه سازندگی که امام قلی خان در فارس و گنجعلی خان در کرمان و سران لشکری و کشوری درهمه جا پیش گرفتند میرزا تقی خان نیز با کمک شاه عباس غبار از چهره مازندران زدود وبا امنیت راه ها، ابریشم و کالاهای ایران بیشتر به جهان صادر شد. اما سال ها پس از آن در پایان فرمانروائی شاه عباس دوم و سال های نخست فرمانروائی شاه سلیمان، گروه ها ئی ماشک دماغ کشورهای ایران و روسیه شدند که به گونه خلیفه داعش امروز در کشورهای سوریه و عراق، آن ها در کناره های رود ولگا عرض اندام کردند. هر چند در آن سوی رود ولگا به یغماگری می پرداختند اما قدرت یافتن یاغیان این سوی مرز را نیز با خطر بسیار روبرو کرد چرا که سران تزار برای امتیازات بازرگانی با ایران و رهائی از دست یورشگران، آن ها را به این سو می تاراندند.

اگر خلیفه سده بیست و یکم داعش، در روزگار کنونی با جنگجویان به آن گونه که خود گفته می خواهد از راه دمشق و بغداد در آن سوی خلیج فارس به ایران به گونه روزگار ساسانیان پا بگذارد، یورشگران قزاق نیز در آن سوی رود ولگا برای خود ثروت و قشونی تدارک دیده بودند و به این سوی مرز به ایران روزگار صفوی پا می نهادند. هدف نگارنده در این نوشته خیلی کوتاه پرداختن به یورش داعش در سوریه و عراق نیست بلکه هدف برافروختن شمعی در دالان تاریک پیشینه دیگری از یک رویداد به فرماندهی افسر قزاق استفان استینکو رازیندر کناره رود ولگا و شبیخون به فرح آباد در کرانه دریای مازندران ایران روزگار صفوی است.۱

در ۲۵ کیلومتری ساری روستائی به نام طاهان، در کنار رودخانه تجنقرار داشت واز دیرباز کشاورزی و شالیزارهای پرآوازه آن بر سر زبان ها بود. مهندسان شهرسازی شاه عباس یکم به سرپرستی ساروتقی استاندار مازندران که در گستره معماری و شهر سازی با دانشی فراگیر پر تجربه بود، با  طرح خانه‌ها و ساختمان‌های کاخی که شاه فرمان ساختن آن ها را داد، در انجا دست به کار شدند. با آغاز شهر سازی و بالا رفتن ساختمان‌ها و با ساختن  پل، بازار و جاده ها خیلی از خانواده‌های گرجی و ارمنی و یهودی نیز در طاهان و پیرامون آن جاگیر شدند و به کار و بازرگانی پرداختند. بیشتر مهاجران به آنجا کوچ داده شدند و برخی نیز در بالا گرفتن آوازه طاهان خود به آنجا مهاجرت کردند. گزارش اسکندر بیگ منشی و گزارش د لاوالهآغاز و روند شکل‌گیری و توسعه شهر را نشان می‌دهند.۲

این شهر در حین ساخت، با مسجدی بسیار زیبا که از آن برای مدرسه نیز استفاده می شد همراه کاروانسرا، گرمابه و جاده سنگ فرش و گل ها و باغ ها و جویبارها آنچنان به سر و رویی زیبا و دل انگیز دست یافت که بر آن فرح آبادنام نهادند. شاه عباس برای ساختن خانه در شهرفرح آباد به مهاجران زمین واگذار می کرد و گاه با قیمتی ناچیز زمین در اختیار برخی از اسرای جنگی که با ازدواج سرگرم زندگی و بازرگانی شده بودند می گذاشت و آنان را به کار و پیشرفت تشویق می کرد. در گذر از بومی‌ها و سران سپاه و نزدیکان شاه، بیشتر شهروندان فرح آباد یهودی و مسیحی بودند. در آن روزگار فرح آباد دارای نزدیک به سه هزار خانوار شد. کاخ جهان‌نمادر انتهای شمالی شهر بود. این کاخ نگارگری‌های زیبا و خوش رنگ داشت و از ایوان آن چشم‌انداز دلپذیر شالیزار، رود و دشت و دریا پیدا بود.

کاخ جهان نمابه دست افسر قزاق استفان استینکو رازینویاغیان او در بهار شوم سال ۱۶۶۸ میلادی، در روزگار آلکس میخائیلویچپدر پطر کبیردر روسیه و هم زمان با سال های پایان فرمانروائی شاه عباس دوم چپاول و به آتش کشیده شد. نگارگری هائی که جهانگردان اروپائی از آن یاد کرده اند، همراه آینه های بلند و همه تزیینات کاخ یکسره ویران شد. یاغیان مسلح رازینبا چند کشتی، با حقه داد و ستد به آنجا آمده بودند. شب هنگام با یک یورش، کشتار بی گناهان شهر فرح آباد و چپاول خانه ها را آغاز کردند. پس از کشته شدن انبوهی از مردم، یاغیان متواری شدند.

آن رویداد ترمز روانی شد و مردم دلواپس کمبود امنیت بودند چرا که با یورش های پیاپی، فرح آباد تاختگاه تراکمه و گروه های دیگر نیز شده بود. شهروندان یکی پس از دیگری شهر را ترک نموده و به جاهی دیگری کوچ کردند. از ساختمان دو اشکوبه کاخ جهان نما با آینه‌های بزرگ همراه با کاشی‌های خوش رنگ گرمابه که در گمانه‌زنی‌های باستان‌شناسی کنونی در آنجا دیده می‌شوند تنها پلی شکسته و تکه ای از دیوار کاخ به جا مانده، اما مسجد شاه عباس فرح آباد با معماری منحصر بفرد خود هنوز پا برجا است.

افسر قزاق استفان استینکو رازینبرادرش در مسکو محکوم به مرگ شده بود و از آن روی، نخست در اندیشه انتقام از دولت روسیه برآمد. او از راه چپاول و راهزنی ثروت هنگفتی به دست آورده و یاغیان نقاط دیگر را در کنار هم گرد آورده بود. پیش از آن وقتی از سوی روس ها احساس خطر کرد از دولت صفوی درخواست تابعیت ایرانی نمود اما شاه عباس دوم درخواست او را نپذیرفت. “رازیناز هر دو سو نگران جان خود و جنگجویانش بود. او تا مدت ها نامش در کتاب های داستان روسی بود و حتا دانشنامه روسیه نیز از او صحبت به میان آورده است.

شهر زیبای فرح آباد در سال های پایان فرمانروائی شاه عباس دوم چند بار مورد یورش قرار گرفته بود. “استینکو رازیناز قزاقان ناحیه رود دنبا گروهی از مردم بخش دنیترهم دست شده به سواحل دربند و باکو حمله کردند و تا دروازه رشت پیشروی نمودند. فرمانفرمای گیلان به جنگ با آن ها شتافت و بیرون رانده شدند. آن ها پس از مدتی دوباره برگشتند و این بار از راه دریا در فرح آباد پیاده شدند. برای ترس مردم فرح آباد نخست چند نقطه شهر را به آتش کشیدند و برای رعب و وحشت عده ای را در جا بجای شهر گردن زدند. خیلی ها را اسیر کرده و در خن کشتی ها زندانی کردند و خود به میانکاله گریختند. در جزیره میانکاله از سوی مردم پیرامون جزیره مورد هجوم قرار گرفتند و عده ای از آن ها با هجوم پشه های مالاریا فرار را بر قرار ترجیح داده اما از پا درآمدند. بازمانده قشون رازیندر نزدیکی رود ولگا با سربازان تزار درگیر شدند و عده ای از سربازان روس را کشتند و با خفه کردن اسرای ایرانی آن ها را به آب انداختند. دولت شاه عباس دوم به روس ها اعتراض کرد و سرانجام پس از جنایت های بی شمار، رازیندستگیر و روس ها با ساطور او را چهار شقه کردند.

این یورش ها درگذر از راهزنی گروه های ماجراجو، ریشه سیاسی نیز داشت. چون در روزگار الکسی میخائیلویچ پدر پطر کبیرفرستاده تزار به دربار شاه عباس دوم پیروزی سیاسی چندانی برای بازرگانی نیافت در سال های نخست روزگار شاه سلیمان، در ١٠٧٩ قمری برابر با ١۶۶٨ میلادی شش هزار قزاق را برانگیخت و به آن ها سفارش کرد که خود را به ستوه آمده از ستم پادشاه روس معرفی کنند. پس از آن اشرار دسته دسته با چندین ناو که هر یک با دو توپ مسلح بود از راه دریا روانه شدند. گفته می شود کار که از کار گذشت پادشاه روس با حیله سیاسی به ایران گزارش داد که حدود شش هزار از اتباع ما برای گرفتن تابعیت ایرانی بسوی مرزهای آبی شما می آیند و بهتر است از پذیرش آن ها خودداری نمائید. ۳

یاغیان قزاق در سواحل گیلان و فرح آباد پیاده شده و گفته بودند ما به سرزمین شما پناه آورده ایم. پس از چندی که با شهر آشنا شدند در یک شبیخون مردم را کشتند و کاخ و بازار و همه جا را به آتش کشیدند. ناآرامی و یورش این گونه یاغیان به ایران در روزگار شاه صفی نیز گزارش شده است. یاغیان گاه خود سرانه و گاه با چشمک پادشاهان تزار که می خواستند به گونه ای از شر آن ها، رها شوند به مرزهای ایران نزدیک می شدند. این یورش ها همیشه در روزگاری بود که ریخت و پاش و اختلاس و دزدی و ریا و تزویر و خودخواهی های سیاسی درون این سوی آب بالا می گرفت و از کسی نمی پرسیدند از کجا آورده ای. با نا آرامی درونی، شهرها ی کشور دستخوش اغتشاش می شدند و شهروندان زخم خورده نیز سر در گریبان، با بهت و حیرت به خود فراموشی رو می آوردند و آماج تیر و شمشیر دزدان غیر خودی نیز می شدند.

سند های بسیاری جسته و گریخته از چپاول شهرهای ساحلی شمال ایران در درازنای تاریخ به ثبت رسیده اما یاد آوری این نکته نیز لازم است که جنایتی که یاغیان قزاق در روزگار صفوی به فرماندهی استفان استینکو رازینبه اجرا درآوردند چیزی به گونه یورش داعش به کشورهای سوریه و عراق امروز بود. اگر در روزگار شاه عباس دوم در مازندران به زیر ساخت کشتی سازی و آن صنعت نیاز پیدا شد و کشتی رانی دریای خزر رونق گرفت و به تشویق او ایرانیان کشتی هایی چند ساختند که شاه عباس دوم خود برای تشویق صنعت گران ایران در آن ها نشست، برای یورش ها و تهدیدی بود که پی در پی در مرزهای آبی دریای مازندران به خاک ایران صورت می گرفت.۴

پانوشت:

۱ – نگاه کنید به جلد نخست تاریخ سیاسیسعید نفیسی ص ٨۵. “در تاریخ میهن مانوشته محمد حجازی ص ١۲۴.همچنین بنگرید به سفرنامه ملگانف به سواحل دریای خزر،با تصحیح مسعود گلزاری، ص ۱٠۴. انتشارات دادجو، تهران ۱٩٨۵.

۲ – در گذشته به تجن رود تیزین رود می گفته اند. “پیترو د لاوالهجهانگرد ایتالیائی از ملازمان پاپ بود. در روزگار شاه عباس یکم به ایران سفر کرد. سفرنامه او را شادروان شعاع الدین شفا به فارسی برگردانده است. همچنین برای پیشرفت شهر فرح آباد نگاه کنید به اسکندر بیگ منشی: “تاریخ عالم آرای عباسی، ایرج افشار،ج دوم، تهران ۱۳۳۴.

۳تاریخ مازندران“. جلد دوم. اسمعیل مهجوری. چاپ اول تیرماه ۱۳۴۵ چاپ اثرساری، ص ٩۱.

۴ – در مورد کشتی سازی و کشتی رانی در روزگار شاه عباس دوم نگاه کنید به پاریزی، سیاست و اقتصاد عصر صفوی، ص ۲۲٩، به نقل از روضه الصفاج ٨، ص ۴٨۳.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

محیط زیست و آب انبارهای ایران و استرالیا

دکتر محمود دهقانی
در کشورهائی که سکونت داشته یا به آن ها سفر کرده ام بیش از هر چیز به محیط زیست و طرح های معماری بویژه معماری تاریخی آن کشورها علاقه مند بوده ام و در همه جا به این دو مورد فرهنگی بیشتر دقت داشته ام. چه در روزگارجوانی در اروپا که در گرنادای استان آندلوسیای اسپانیا به کاخ “الحمرا” با جمله ی “ولا غالب الی الله” حکاکی شده بر دیوارها و تاق های کاخ ها و حرمسرای خلفای عرب ، در هجوم به اسپانیا خیره بودم. چه آن روزهائی که به ساختمان بسیار بلند صلیب “د لوس کائیدوس” کلیسا بر بلندای کوه نزدیک شهر اسکوریال در۴۵ کیلومتری مادرید میخکوب می شدم. چرا که خشت و مصالح این صلیب به دستور فالانژیست های روزگار فرانکو از شانه چپ های زندانی سیاسی برای تنبیهه آن ها حمل و صلیب ساخته شده است. در همه کشورها معماری همچون یک کتاب پیشینه فراز و نشیب ها و رویدادها را بازگو می کند. در استرالیا نیز با این که بیشتر از دوسده و اندی از استیلای اروپائیان بر این کشور نمی گذرد اما ساختمان ها ی زیبائی به یادگار مانده که حرف های بسیاری برای گفتن دارند. از آن میان ساختمان سنگی زندان “دارلینگهرتس” سیدنی که هنوز نقش و نشان تبهکاران را بر سنگ های دیوار خود دارد و چسبیده به دادگستری است با شانه دادباختگان بالا رفته است و در ورودی آن برخی از محکومان را به دار می آویختند که آخرین محکوم در سال ١٩٠٧ میلادی به دار آویخته شد. در روزگار کنونی با برچیدن پایه دار و اعدام، زندان “دارلینگهرتس” به مدرسه ملی هنر تبدیل شده است و در آنجا هنرمندان سرشناسی تربیت شده اند. همچنین آب انبار و برکه هائی که در شهرهای مختلف در روزگار گذشته ساخته شده و هنوز هم در گوشه و کنار دیده می شوند میراث های دویست ساله معماری کشور استرالیا هستند که از آن ها با نم دل نگهداری می شود.
درایران نیز کاخ های هخامنشیان واشکانیان و ساختمان های روزگار ساسانی و ایلخانی و تیموری و همه دودمان هائی که بر این کشور فروانروائی کرده اند، همراه با ساختمان ها و کاشی های فیروزه ای و خوش رنگ و نگار با گنبدهای منحصر بفرد روزگار صفوی و ستون های ایرانی که آوازه جهانی دارند، هریک همچون کتاب فراز و نشیب ها و رویداد های گذشته را روایت می کنند. اگر ارگ زیبای کریم خان را دودمان زند برای زندگی خود در شیراز ساخته بودند پس از آن ها به زندان تبدیل شد. در قزوین نیز بر بلندای کوه در کنار ساختمان و آب انباری زیبا بر فراز پوزه سنگی دژ الموت یادگار حسن صباح ، شاهان صفوی شاهزاده های سرکش را زندانی کردند. از این رو معماری و ساختمان های تاریخی در همه جای جهان، روایت گر خطا ها و تلخ و شیرین گذشته است.
در این نوشته با اشاره ای کوتاه به محیط زیست و میراث فرهنگی و چکیده ای در مورد پیشینه آب انبار در ایران، از آب انبار محله “پادینگتون” سیدنی استرالیا نیز سخن گفته خواهد شد تا بدانیم اگر مسئولان در ایران نسبت به محیط زیست و همچنین ساختمان های تاریخی بی اهمیت هستند اما مردم و مسئولان کشورهای دیگر چطور برای محیط زیست، پیشینه فرهنگی و معماری خود اهمیت قائلند.
اگر به درازنای پیشینه پر فراز و نشیب سرزمین ایران ژرف بنگریم معماری بومی آن بویژه در گستره آبادانی و نیازمندی های همگانی، پیشینه ای طلائی دارد. آب انبار، قنات، بادگیر، کبوترخانه و سردابه از ساختمان هائی هستند که زادبوم آن ها ایران بوده و این ها همه نشان دهنده تلاش ملی و فرهنگی در گذشته است. در میان آثار به جا مانده از پیشینیان، ساختمان و سیستم آب در شهر ایلامی دورانتاش چغازنبیل در خوزستان پیشینه ای ٣۵٠٠ ساله دارد و در جا به جای استان ها ی دیگر نیز معماری نمادی از روزگار دودمان هائی است که بر کشور فرمان رانده اند.
از آن جا که بنیان گذار پست و پیام رسانی ( چاپارخانه) در جهان، ایرانیان بوده اند برای فرستادن پیام و بسته های پستی در روزگاران کهن زیر ساخت هائی ماهرانه برای ارتباطات ساخته می شد تا کار اسب سواران چابک چاپار به راحتی انجام بگیرد. پیشینه نگارانی چون هردوت و گزنفون نیز از چاپارخانه های ایران یاد کرده اند. در سرتاسر شهرها و استان ها و در میان راه و کوه و کتل ها با ساختن برج های دیده بانی و در کنار آن با ساختن آب انبار، ارتباط و سفر از شهری به شهر دیگر و از استانی به استان دیگر را آسان می کرده اند تا نه تنها مسافران و حیوانات بلکه پرندگان نیز از فرط تشنگی در تابستان تلف نشوند.
ایران سرزمینی کوهستانی است که فاصله بین آبادی ها و شهرهای آن در روزگار کهن بسیار بوده و بازرگانی و جا به جائی بار و بنه با راه افتادن کاروان های بزرگ انجام می گرفته است. در گذر از نیاز به خورد و خوراک و سبزی و آب مسافران، حیوانات باربر نیز در هنگام سفر نیاز به آب و علف داشته اند که پیشینیان برای آن چاره اندیشی می کرده اند. نه تنها بر سر راه کاروان ساختتمان های زیبا و بزرگ کاروانسرا برای آسایش کاروان قرار داشته بلکه در کنار آن آب انبار هم می ساختند تا برای پخت و پز و رفع تشنگی در گرمای تابستان، از آن استفاده کنند.
چاره اندیشی نه تنها در گستره چاپارخانه و عبور کاروان بلکه برای کشاورزی نیز در کشور ما پیشینه ای اندیشمندانه داشته است. با تنبوشه ها و کوزه های پر آب فرو در زمین و با نم و رطوبت تراوش شده از کوزه ها، درخت و گیاه رشد داده و با باغ های دل انگیز میوه، محیط را سر سبز می کرده اند. از سوئی با حفر قنوات از ژرفای زمین آب به دست می آورده اند که در این مورد نیز اگر خوب بنگریم پیشینیان آینده نگر بوده اند.
از یادگارهای به جا مانده از گذشته کهن چنین پیداست که نیاکان ما با آینده نگری زندگی را زیباتر کرده و دارای محیط زیست سالم نیز بوده اند. در روزگار کنونی با تغییرات آب و هوا برروی کره زمین، برای نگهداری از محیط زیست و استفاده بهینه از امکانات زندگی در کشور کوهستانی ایران که ناحیه های گرم بر نواحی سرد سیر آن می چربد می بایست بیشتر کوشش شود. دلواپسی برای محیط زیست و بهتر کردن زندگی و استفاده بهینه از طبیعت و دوری از تخریب آن جزئی از فرهنگ دیر پای مردم ایران بوده اما در دهه های اخیر ما مردمی شده ایم که تیشه به ریشه خود می زنیم و دیگر دلواپس محیط زیست و میراث فرهنگی و پیشینه نیاکانی نیستیم.
با چرخش روزگار و پیدایش تکنولوژی، خیلی از کشورهای جهان به تلاش برای پر بار تر کردن زندگی و تکامل و پیشرفت در راستای آبادانی دست زده و در کنار آن برای حفاظت از محیط زیست نیز بی دریغ تلاش نموده اند. در این میان کشور استرالیا بیشتر از کشورهای دیگر مصمم بر نگهداری از محیط زیست بوده و مردم استرالیا با داشتن کویر فراخ در سرزمین گسترده خود نه تنها از محیط زیست بلکه از ساختمان ها و آثار ملی نیز با نم دل مواظبت می کنند. اما در ایران کار به گونه دیگری بوده و با دارا بودن ساختمان ها و آثار باستانی چند هزار ساله هر روز تیشه بر پیشینه زده می شود و کسی دلواپس میراث ملی و محیط زیست نبوده و نیست.
اگر ملت استرالیا با تمام وجود از میراث خود و از هنر بومی “ابوریجینال” از جمله نقاشی و سنگ نگاره های بومی ها، با نم دل نگهداری می کنند اما در ایران پس از انقلاب به جای بالا بردن فرهنگ حفاظت از میراث نیاکانی و بالا بردن فرهنگ نگهداری از محیط زیست، سرچشمه های اندیشه های آینده نگری را در مورد آب و هوا در کشور کور کرده اند و تا کنون به دلیل پائین بودن دانش و کارشناسی ، با ریخت و پاش های وحشتناک دست به هر کاری زده شده نتایجی منفی در بر داشته است. نمونه آن دارا بودن پانصد سد آب در کشور و آسیب به اکوسیستم طبیعی کشور و خالی کردن ذخیره آب های زیر زمینی و پس از آن خشکیدن دریاچه ها، تالاب ها و رود خانه های ایران است که عروس زیبائی چون اصفهان در سوگ زاینده رود می نالد و اهواز نیز در کنار آپادانا و دانیال و نیایشگاه ایلامی چغازنبیل در خوزستان بیخ گوش دجله و فرات، برای مرگ کارون مویه می کند.
ایران کشوری در خاورمیانه است که پیشینه ای به درازای پیدایش انسان بر روی زمین دارد. اگر نیاکان ما در مورد آب و هوا و نیاز روزمره مردم به آبادانی، آینده نگر بوده اند اما پس از پایان جنگ ایران و عراق، ما به جای سازندگی و زیر ساخت های حیاتی و تامین آب برای خود و آیندگان، به ریخت و پاش پرداخته ایم و فرهنگ پارو کردن پول و سرمایه های باد آورده را در جامعه گسترش داده، نگران آب و تغییرات آب و هوائی نبوده ایم و با سلام و صلوات خود را به دست تقدیر سپرده و زندگی را از محتوا تهی کرده و هر یک گناه را بر گردن دیگری انداخته ایم.
امروز زنگ خطر بی آبی و تغییرات جوی و محیط زیست از دلهره های بشر در سراسر جهان شده است . جنگ های دل خون کننده در آینده احتمالا نه برای نفت بلکه برای آب خواهد بود و هر چه زودتر باید برای آن راهی درست و اندیشمندانه جستجو کرد. کمبود آب نه تنها ایران بلکه همه کشورهای خاورمیانه را نیز با دردسری بزرگ روبرو خواهد ساخت و از هم اکنون نزدیکی برخی از کشورهای حاشیه خلیج فارس به کشور کوهستانی ایران برای تامین آب است. حتا در گذشته ای نه چندان دور نیز مردم حاشیه خلیج فارس با لنج وحمل آب از بندر لنگه آب آشامیدنی خود را تامین می کرده اند. در روزگار کنونی نیز کویت ، قطر و امارات با راهنمائی اندیشمندان غیر بومی جهانی، به نزدیکی خود با ایران برای از سر گذراندن این خطر پی برده اند.
مسئله آب در شبهه قاره استرالیا نیز به دقت پیگیری می شود. اما در ایران تخریب جنگل ها و منابع آب و دریاچه ها و تالاب ها اتفاق افتاده و گوش کسی بدهکار نبوده و ملیاردها دولار از ثروت همگانی را با ریخت و پاش بر باد فنا داده اند و به گذشته که نگاه می کنیم می بینیم پیشینیان دلواپس امروز بوده اند اما امروز کسی در فکر چاره جوئی برای فردا و آیندگان نبوده و نیست.
در گذشته نه تنها همه مناطق گرم و جنوبی ایران که همچون استرالیا در دل خود کویری فراخ دارد، بلکه برخی از شهرهای شمالی ایران نیز دارای آب انبار بوده اند. آب انبار میرزا مهدی مرکز مازندران یکی از آب انبارهای شمال کشور، در شهر ساری است. از پر آوازه ترین آب انبارهای شهرهای سراسر ایران می توان از آب انبار نیک شهر در استان سیستان و بلوچستان، آب انبار تاریخی ارگ بم و علی مردان خان کرمان، آب انبار شش بادگیری و آب انبار تکیه امیر چقماق در حاشیه کویر در شهر یزد، حاج کاظم، سردار کوچک، مولا وردیخانی و مسجد جامع و سردار بزرگ در شهر قزوین پایتخت دوم روزگار صفوی نام برد. در خراسان شمالی نیز آب انبار صفی آباد ورق زرین دیگری از کتاب آبادانی و آب انبار در کشور است که مردم و معماران آن روزگار برای جلوگیری از فاسد شدن آب در انبار، چاره جوئی می کردند که اشاره به آن در مجال این نوشته کوتاه نیست.
آب انبار “کل” در شهرستان گراش لارستان در استان فارس نیز دارای طرح معماری در خور توجه است چون به گونه ای ساخته شده که تا مدت ها آب آن قابل مصرف بوده و هنوز این آب انبار پابرجا است. در جنوب کشور نه تنها شهرستان گراش و شهر اوز در لارستان فارس، شهرهای استان بوشهر و هرمزگان نیز دارای آب انبارهای بی شماری هستند که نشان دهنده تلاش همگانی برای بهتر کردن زندگی و تامین آب در گذشته بوده است. کسانی که از جاده های حاشیه آب های خلیج فارس از بوشهر به بندر عباس مرکزهرمزگان سفر کرده اند شاهد آب انبارهای بسیاری بر سر راه هستند که هنوز هم از آن ها در خشکسالی و فصل تابستان برای پرندگان و حیوانات استفاده می شود. این آب انبارها با طرح های متفاوت و گنبدهای سفید در حاشیه شهرها ساخته شده اند. بر فراز برخی از آب انبارها بادگیر نیز قرار دارد که از طرح های بسیار زیبا و بومی مناطق گرم برای خنک نگهداشتن آب بوده است. در همه شهرها ی ایران بویژه شهر اوز در لارستان مردم از دیرباز در روزهای جشن نوروز و سیزده بدر، در کنار آب انبارها به شادی و تفریح و “اوآش” می پردازند و با خورد و خوراک و شیرینی سبزه ها را گره زده و به خانه بر می گردند.
در شهرهای لار، گراش و خنج لارستان در استان فارس و در شهرهای دیر، کنگان و پارسیان در استان بوشهر همه جا ساختمان های زیبای سفید و نخودی رنگ آب انبار به چشم می خورند. در استان کهگیلویه و بویر احمد آب انبار گل سرخ بهبهان و آب انبار تاریخی شهر دهدشت، در برازجان آب انبار درخت، در شهرهای بستک ، لنگه، میناب و شهرهای دیگر استان هرمزگان نیز جا به جا، آب انبار وجود دارد. آب انبارها و برکه‌های بسیاری در حاشیه خلیج ‌فارس و در جزایر قشم، هرمز، خارگ و کیش با سنگ و ساروج ساخته شده اند که از آن میان آب انبار دهان شیر لار و آب انبار قوام در بوشهر، پنج برکه در کنگ و آب انبارهای برکه ی طلائی، کاکا، شیخ ، خرکی ، نیریز ، شاکو و شکری در بندر لنگه و برکه گله‌داری، رئیس حسن و همچنین برکه ملا محمد اوز لارستان و آب انبار کیش با بادگیرهای بسیار زیبا و آب انبار دژ پرتقالی ها در هرمز و دژ قشم که بانی آن صوغیه همسر شیخ عبدالله فرمانفرمای جزیره بوده نمونه هائی از آب انبارهای جنوب ایران است.
آثار و وجود آب انبار در تهران پایتخت کنونی کشور نیز کم نیست و می توان از آب انبارهای سید اسماعیل، صاحب ایوان، بابا نوذر یوز باش، سید ولی، امامزاده یحیا، رضا قلی خان ، چهل تن و کوچه غریبان نام برد. در سمنان آب انبار قلی و سرخه و در مشهد حوض لقمان، بالا کوچه و چهل پایه و در کاشان آب انبار سید حسین دخان ، درهمدان آب انبار شاه عباس و در اصفهان آب انبار حاج صباغ و باغچه خان و در یزد آب انبارهای گلشن و رستم گیو نمونه هائی از هزاران آب انبار در سراسر شهرها و استان های کشور است که با رشد و توسعه شهرها ، هم اکنون می شود با مرمت آب انبارها برای میراث فرهنگی و گردشگری درآمد بدست آورد.١
آب انبار در خیلی از کشورهای جهان برای نیاز همگانی ساخته می شده است. در کشورهای باستانی ایران، یونان، روم و مصر آب انبار جای مناسبی برای ذخیره آب بوده است. از کهن ترین نمونه تاریخی آب انبار در ایران همان گونه که پیش از این گفته شد می توان به محوطه چغازنبیل در نزدیکی شهر شوش در استان خوزستان اشاره نمود که ٣۵٠٠ سال پیشینه دارد.

در اقیانوسیه نیز کشور استرالیا با داشتن کویر فراخ در دو سده گذشته برای امور حمل و نقل بر سر راه کاروان، همچون ایران با کمبود آب روبرو بوده است. پس از استیلای سفید پوستان بر استرالیا از جمله ی اموری که بشدت دست و پاگیر مردم شد حمل و نقل در این سرزمین پهنا ور بود. از آنجا که حمل و نقل با اسب و خر و قاطر در این شبهه قاره کار آسانی نبود و این حیوانات در مسافرت های دور و دراز از فرط تشنگی هلاک می شدند تنها چاره منحصر به فرد سفید پوستان استفاده از شتر شد که تا حدود چهار روز می تواند بدون آب دوام بیاورد و با خار و خاشاک کویر قانع است.

از این رو برای کار حمل و نقل در سال ١٨۶٠ میلادی برای رفع نیاز استان ویکتوریا ٢۴ نفر شتر از افغانستان به استرالیا آورده شد. همراه با شترها سه نفر ساربان افغانی به اسامی دوست محمد ، احسان خان و بلوچ را نیز به استرالیا آوردند. حدود پنج سال پس از ورود ساربانان افغانی که بیشتر از استرالیائی ها تجربه کار با شتر داشتند و ساربانان کارکشته ای بودند آقای “توماس الدر” در استرالیای جنوبی اقدام به واردات ١٢۴ نفر شتر افغانی کرد. همراه با شترها ٣١ ساربان افغانی نیز به استرالیا آورده شدند و چیزی نپائید که با رونق بازار داد و ستد و راه افتادن کاروان بازرگانی در استرالیا بازار کار شتر و شتربانان افغانی بالا گرفت.

ارتباط نقاط مهم کشور به وسیله شتر و ساربانان افغانی برقرار شد و با نتیجه ی خوب پیشرفت و رونق کار کاروان ها بود که تعداد بیشتری شتر و ساربان به استرالیا وارد شد. حدود ٣٠٠٠ ساربان افغانی همه ی امور حمل و نقل تجاری استان های “نیو ساوت ویلز” و “کوینزلند” و استرالیای جنوبی و مرکزی را در دست داشتند. مهاجران افغانی آن روزگار بیشتر در مناطق “مای ری” ، ” بروکن هیل”، “آلیس اسپرینگ” و شهرهای آدلید و پرت ، ساکن بودند.

از آغاز استیلای اروپائیان بر استرالیا در همه جای کشور با در نظر داشتن افزایش جمعیت برای ساختن برکه و آب انبار تلاش می شده است. در استرالیای جنوبی آب بند و برکه ها ی بسیاری در دو سده گذشته به مرور ساخته شد که قدیمی ترین آن ها برکه “هوپ والی ” در ١٨٧٣ میلادی به پایان رسید و دارای گنجایش ٢٨۴٠ مگالیتر آب بود. برکه “باروسا” که ساخت آن از ١٨٩٩ آغاز و در سال ١٩٠٢ پایان یافت، گنجایش ۴۵١۵ مگالیتر آب داشت. برکه “بیتالو” با گنجایش ٣١٨٠ ساخت آن در سال ١٨٨۶ آغاز و در سال ١٨٩٠ پایان یافت و برکه “یان یه آن” در سال ١٨۵٧ میلادی ساخته شده است.

با کویر گسترده در مرکز سرزمین پهناور استرالیا، از دیر باز برخی نقاط با خشکسالی روبرو بوده که در تاریخ دویست ساله این کشور دولت هائی که بر سر کار آمده اند دست به طرح های بسیاری برای زدودن خشکسالی و بی آبی زده اند. در روزگار کنونی استرالیائی ها تجربیات بسیار خوبی در این مورد دارند.

در آدلید شهری که بنیان گذار آن سرهنگ “ویلیام لیت” هنرمند نقاش استرالیائی که با کشتی نظامی در روزگار خدمت از حاشیه جزیره سنتا هلن به اروپا و خاورمیانه در آسیا و مصر در افریقا سفر کرده بود و تجربیات خوبی از جهان آن روزگار داشت یکی از اهداف عمده اش در برپائی شهر آدلید مسئله آب بود و این شهر را در کنار رود خانه “تورنس” بنیاد گذاشت. در استان ویکتوریا و نقاط دیگر شهرها از جمله بندرسیدنی برکه ها و آب انبارهای زیبائی ساخته بودند که تا روزگار سر رسیدن لوله کشی آب بهداشتی برای شهر، از آن ها استفاده می شد.

آب انبار محله ی “پادینگتون” سیدنی که هم اکنون در میان ساختمان های تاریخی، به عنوان یکی از میراث های زیبای شهر به ثبت رسیده ، از آب انبارهائی است که در سال ١٨۶۶ آقای “ادوارد بل” ساختن آن را آغاز و در ١٨٧٨ میلادی پایان یافت.
در سال های نخست سده بیستم پس از راه افتادن آب لوله کشی ،آب انبار”پادینگتون” سال ها متروکه ماند و پس از آن در آنجا یک گاراژ و جایگاه بنزین قرار داشته است. پس از مدتی دوباره متروکه ماند تا این که معمار خوش ذوق “تونکین زالیکا گریر” همراه با “جیمز ماتر دیلا نی دیزین” آن را به گونه ای زیبا بازسازی کردند. در سال ٢٠٠٩ نشان ملی به طراحی بومی آن داده شد و هم اکنون بازدید از آن برای همگان آزاد است. این آب انبار جائی برای هنرمندان نقاش، طراحی و فیلم است که همیشه از آنجا برای هنرآفرینی خود استفاده و نمایشگاه هائی برگزار می کنند و جای مناسبی برای خلق آثار تاریخی و مطالعه کتاب و گردش آخر هفته است.
آب انبار “پادینگتون” از مصالح ساروج و سنگ و آجر ساخته شده و دارای تاق های قوسی و ستون هائی از چوب است که به دلیل مهارت مرمت گر و آشنائی با معماری هم عصر این آب انبار، نماهائی از برخی از ساختمان های تاریخی در جهان را در خود دارد. مرمت گر با استفاده از مصالح امروزی از جمله کانکریت و بیم آهنی، آب انبار را با دوام و به زیبائی باغچه آن افزوده است. به گونه ای که نمای آن با ساختمان پست و تلگراف در آن سوی خیابان که در سال ١٨٨۵ میلادی ساخته شده به همراه تالار شهر در نزدیکی آب انبار که تاریخ ١٨٩٠ میلادی بر خود دارد نیز تا حدودی هماهنگ و با نرده ها و سبکی زیبا در خیابان “آکسفورد”، به زیبائی محله پادینگتون در مرکز شهر افزوده است.
ستون های بلوطی آب انبار “پادینگتون” یاد آور ستون های کاخ خلفای عرب الحمبرای اسپانیا و عکس ستون ها در حوض به همراه ستون پایه ها نیز یاد آور چهل ستون و هشت بهشت روزگار صفوی اصفهان بوده و بیننده را به یاد ساختمان های روزگار اکبر شاه در هند نیز می اندازد.
فراتر از آن نمای کنونی زیبای آب انبار “پادینگتون” ذهن بیننده را به یاد آوری آمیخته ای از نمای حمام های باستانی غرب آسیا و حمام های رومی “کاراکالا” فرو می برد و از سوئی نشانه ای از باغ باستانی بابل را نیز در خود دارد. نگارنده بر این باورم که طعم و بوی معماری حوض و ستون های چوبی روزگار صفوی و تاق های قوسی روزگار قاجار در ایران، بیشتر از هر چیز در زلال آب انبار و حوض های باغچه پادینگتون سیدنی موج می زند.٢
پانوشت:
١– برای این نوشته از یاد داشت های شخصی هنگام پژوهش و بازدید از برخی آب انبارها و برکه ها در ایران و ساختمان و آب انبار “پادینگتون” در سیدنی و همچنین از مقالات و کتاب های زیر استفاده شده است. مطلب شتربانان افغانی نیز برگرفته از نوشته نگارنده درهفته نامه نسیم جنوب بوشهر اسفند ١٣٨۶ است:
سرچشمه های فارسی:
الف : دکتر باقر آیت الله زاده شیرازی “آب انبارهای حاشیه کویر” مجله باستان شناسی و هنر ایران. شماره ۵ تهران وزارت فرهنگ و هنر سال١٣۴٩
ب : دکتر محمد دبیر سیاقی. سیر تاریخی بنای شهر قزوین و بناهای آن. چاپ انتشارات میراث فرهنگی ١٣٨١ صص ۴٠٩ – ۴١٨
پ: جعفر شهری: طهران قدیم. ۵ مجلد. انتشارات معین ١٣٧١
ت : عباس حاجی آقا محمدی. سیمای استان قزوین. انتشارات طه ١٣٧٧ صص ٩۶ –٩٩
٢ – در روزگار روم باستان گرمابه های بزرگ و با شکوه “کاراکالا” در سراسر شهر رم بویژه در مرکز آن وجود داشتند که فضای بزرگی را در برگرفته بود. گرمابه های کاراکالا استخر شنا ٬ گرم خانه و پاشویه های خنک نیز داشتند و نه تنها شهر وندان از گرمابه برای شست و شوی خود استفاده می کردند بلکه در آنجا کتابخانه و نمایش تئاتر و قهوه خانه و خورد و خوراک هم بود. برای بازرگانان و کسانی که ثروتمند بودند گرمابه کاراکالا مکانی دلچسب برای گفتگو و سرگرمی در تعطیلات آخر هفته بود .
سرچشمه های انگلیسی:
A: The Australian People. An Encyclopaedia of the Nation. Its people and their origins, edited by James Jupp. Pp/ 16-30.164-165. Cambridge University Press 2001
B: John de Manincor, (2009) Paddington Reservoir Gardens. Architectural Review Australia, 110: 61-64.
C: Report prepared by Nathanael Hughes photographer Nov, 2012
D: Tony Dingle and Helen Doyle: “Yan Yean , a history of Melbourne’s early water supply”. Monash University, 2003.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید