به مناسبت زاد روز عباس جوانمرد، هنرمند برجسته ی تئاتر

 برگرفته از: لهور پایگاه تخصصی هنر و هنرمندان ایران

دکتر محمود دهقانی

عباس جوانمرد هنرمند و پژوهشگر بلند آوازه تئاتر، زاده  بهمن ماه ۱۳۰۷ در تهران است. در پله نخست جوانی با خوی پهلوانی نه تنها قهرمان شنا و رشته واترپلو بود، بلکه سرپرستی تیم تهران را نیز بر عهده داشت. از ویژگی های این هنرمند، نظم و سخت کوشی است و فرهنگ نیاکانی در زندگی او جایگاه  بزرگی دارد. هر چند در جامعه ما نظم در امور همیشه پایش لنگیده، اما جوانمرد  دارای یک  نظم زیبای خود ساخته است. از جوانی در ورزش و هنر، در سایه نظمی که در پیش گرفت و به آن پایبند شد شالوده خوبی برای خود و هنر تئاتر پایه ریزی کرد. با تلاش او ورزشکاران و هنرمندان خوبی سر برون آوردند که در ورزش واترپلو،  شنا و درگستره تئاتر و هنرپیشگی سینما نیز سر آمد بودند. با نهادینه شدن نظمی که او شالوده آن را در پیدایش ورزش نوپای واترپلو در روزگار سرپرستی تیم تهران ریخت  یک دهه و اندی پس از او این رشته ورزشی به جائی رسید که در بازی های آسیائی، ایران قهرمان واترپلو آسیا شد. ۱

از سوی دیگر کارهای اثر گذار عباس جوانمرد بر هنر و تئاتر پیش از انقلاب و پس از آن در رسانه های تصویری و نوشتاری مثنوی هزاران صفحه است که در این نوشته کوتاه نمی گنجد. اما از آنجا که نگارنده در پله نخست درس هنر افتخار آشنائی با هنرمندان ایرانی از جمله عباس جوانمرد را نه در ایران بلکه در اسپانیا پیدا کرده ام، حیفم آمد برای جوانانی که خواهان شناخت از هنرمندان پیش کسوت که با خون دل درخت هنر ایران را آبیاری کرده اند، چکیده ای در آستانه ٨٦ سالگی این بزرگ مرد ننویسم.

جوانمرد در همه کارهای هنری از جمله تئاتر، تلویزیون، بازیگری، کارگردانی و پژوهش با دقت علمی منحصر بفرد و اندیشه  ژرف نامش بر کاکل پیشینه هنر تئاتر می درخشد. او  از  دهه  ۳۰ نهالی کاشت که تا روزگار کنونی ریشه دوانیده و شاخه های نیرومندی به بار آورده و در کنار سینما نام تئاتر ایران نیز در جوامع هنری چهار گوشه جهان مورد پیگیری کار پژوهشگران قرار گرفت. درشناساندن نويسندگان جوان دهه های پیش و سر برون آوردن هنرمندان بلند آوازه و نام آور بازيگری، نقش سازنده ای داشته است. با ورود به  تلویزیون نیز بر حسب نیاز، برنامه هائی برای ورود هنرمندان دایر می کرد تا به اندیشه ها پر و بال داده شود.

پس از بزرگاني چون ميرزا آقا تبريزي، حسن مقدم، عبد الحسين نوشين و شاهين سركيسيان از پيشگامان مشعل به دست  گستره هنر نمایشی  بویژه تئاتر در ايران، کارهای زیبای هنری عباس جوانمرد توانسته است به گونه ای که برای نسل های گذشته مفید بود برای آیندگان نیز سودمند و رهگشا باشد. پژوهش ایشان در زمینه تئاتر و نمایش که در برگیرنده ریشه یابی تئاتر اروپا و ایران است نه تنها در رسانه های فارسی زبان بلکه در دانشنامه ها، جنبش های هنری و ایران شناسی نیز در گرداگرد جهان به ثبت رسیده و بازتاب داشته است. با کتاب پژوهشی «تئاتر، هویت ونمایش ملی» نیز پیشینه تئاتر را شخم و شیار زده  تا در مرغزار خرم هنر، نهال اندیشه باغ جوانان و جویندگان را بارور کند.۲

  عباس جوانمرد پس از سقوط حکومت ملی دکتر محمد مصدق، در روزگاری که ابر سیاه بر حال و هوای هنرهای اجتماعی بویژه تئاتر سایه افکنده و آن را بی رمق کرده بود، در سال ۱۳۳۲ تحصیل در هنرستان هنرپیشگی تهران را به انجام  و ۲ سال پس از آن در دانشگاه تهران و در کلاس پروفسور «دیوید سون» آن را به پایان رساند. جوانمرد در کنار شاهین سرکیسیان که دانشور و شیفته هنر بود آگاهانه در اندیشه هنر بومی فرو می روند و پس از غور در متن ها و نوشته های پیش کسوتان تئاتر جهان ، تصمیم می گیرند تا نمایشنامه هائی از دل، داده های فرهنگی و نوشته های نویسندگان ایرانی بر روی صحنه بیاورند.

 ایشان کار خود را با فراستدن از دو داستان «مرده خورها» و «آمیرز یداله» صادق هدایت آغاز و آن ها را برای تئاتر آماده می کند و جمع مستان از جمله علی نصریان سر می رسند و در نمایش کارهای هدایت همراه او بودند و با «افعی طلائی» و «بلبل سرگشته» شمع خاموش تئاتر را روشن و گروه ملی طرحی نو در می اندازد. جوانمرد از کارهای بهرام بیضائی از جمله «پهلوان اکبر می میرد» و شمار دیگری از کارهای او نیز غافل نبوده است. با ابتکار و انتخاب نمایشنامه های بومی نه تنها در درون کشور بلکه در برون مرز نیز نام تئاتر ایران جا باز می کند.

پس از هموار شدن راه و گسترش عطر و طعم نمایشنامه های بر گرفته از آثار نویسندگان ایرانی برای تئاتر، در سایه تلاش گروه هنر ملی  قند پارسی این بار نه به بنگال بلکه به قلب پایتخت تئاتر اروپا  پاریس می رود و تحسین رئیس انجمن فرهنگی فرانسه و ایران «مادام هلو» را بر می انگیزد و نه تنها خود او به تماشای نمایش هنر ایرانیان می نشیند بلکه تئاتر «سارا برنارد» نیز آغوش گشوده و رسانه ها و هنردوستان را به دیدن هنر تئاتر ایران می کشاند. در فستیوال تئاترملل «سارا برنارد» غروب در دریای غریب» و»قصه ماه پنهان» بهرام بیضائی و «آلونک» کورش سلحشور، در سال ۱۳۴۳ شرکت داشته که این سه نمایش خود پیروزی بزرگی در سایه تلاش گروه هنر ملی و در کاکل آن عباس جوانمرد به شمار می آید.

جوانمرد در اداره هنرهای دراماتیک وزارت فرهنگ و هنر ایران سازمانی به نام «سازمان تئاترهای تلویزیونی» ‏پایه‌ریزی می‌کند و از میان کارگردانان و بازیگران ، شش گروه تئاتر به وجود ‏می‌آورد تا هفته‌ای یک «برنامه زنده» در تلویزیون اجرا کنند. اجرای این ‏برنامه‌ها توانست تئاتر را به میان ‏تماشاگران تلویزیون نیز ببرد. باید به یاد داشت در آن روزگار تنها رسانه قدرتمند و پر بیننده، تلویزیون بود. این ابتکار برای ‏تربیت بازیگران جوان نیز کارساز افتاد. این برنامه‌ها  تا یک سال پیش از انقلاب ادامه داشت.‏

این هنرمند با بیش از دو دهه تلاش دربازیگری، نمایشنامه نویسی تئاتر، برنامه های تلویزیون و با خدمات خود در وزارت فرهنگ و هنر و نوشتن مقالات  بی شمار در روزنامه ها و  مجلات  سر انجام یک سال  پیش از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ در ایران بازنشسته و مدتی پس از انقلاب راهی اسپانیا می شود که نگارنده در مادرید خدمت ایشان رسیدم و در نوشتن برخی از نکات این یاد داشت بیشتر از حافظه مدد گرفته ام. به یاد دارم  مطالعه در زمینه نمایش های «دوره گرد» و «دوره طلائی» تئاتر اسپانیا ومشابهات تئاتر میانی این دو با تئاترهای سنتی ایران سرگرمی او از روزهای ورود به اسپانیا بود.

از یاد نمی برم که در روزهای پایان هفته که هنرمندی اسپانیائی از جامعه تئاتر مادرید که شکل و شمایلی  درست شبیهه هوشنگ ابتهاج خودمان داشت، با انبوه ریش و چشمان نافذ ، برنامه تئاتر عروسکی شهرداری را در تئاتری که یک سکوی نمایش با میدان دید باز داشت برای کودکان اجرا می کرد. هیجان و شادی عظیمی در میان کودکان بر پا بود و جوانمرد به دقت کار آن هنرمند سالمند و گروه او را بدون خستگی ایستاده در کنار کودکان در بوستان زیبای تاریخی «رتیرو» در قلب مادرید تماشا می کرد. از خواندن و بررسی کارهای نمایشی و غور در هنر اروپا و مقایسه اش با ایران خسته نمی شد و برای سرچشمه متون تاریخی به کتابخانه ملی اسپانیا می رفت و «میکروفیلم» (نسخه های تصویری) متون تاریخی را بر رسی و از موزه ها دیدن می کرد.

تئاترهای شهر مادرید را مثل کف دست می شناخت و نمایشنامه های تاریخی و معاصر را به دقت تماشا می کرد. چند بار که به اتفاق او از کنار تئاتر زیبای «کالدرون» گذشتم دقایقی می ایستاد و به بالای سردرساختمان، خیره می شد. برنامه ها را خوب می شناخت. ساختمان تئاتر «کالدرون» را معمار با ذوق اسپانیائی  «ادواردو سانچز ازناریاگا» با طرحی بسیار زیبا، بین سال های ۱٩۱۵ تا ۱٩۱۷ میلادی درست همزمان با انقلاب اکتبر روسیه، در قلب مادرید به پایان رساند که در شماره ۱٨ خیابان «آتوچا» در محله «تیرسو د مولینا» نزدیک » پلازا بیناونته» قرار دارد. گنجایش و تزیینات درونی این تئاتر بسیار زیبا و دیدنی است.

 در پی گیری کارهای پژوهشی هنر، وسواسی مسئولانه  داشت. در کار نمایش و آموزش بازیگری نیز به همین گونه سخت گیر بود و من این را نه تنها از او در حین پژوهش در اروپا دیده ام بلکه  ازهنرمندان ایرانی در برون کشور و از هنرپیشگان مطرح سینما و تئاتر درون کشور که برخی در میان ما نیستند، نیز شنیده ام.

 برای فیلم برداری یک تکه کوچک فیلم از ماهان فرزند خردسال خود در آن روزگار و دکتر سرشناس امروز در کانادا، خواسته بود ۲۵ بار جلو دوربین تمرین کند و آخر سر، اورا بوسیده بود و گفته بود این ژست و نقش پایانی بد نبود. ماهان پرسیده بود: بابا جان  بد نبود یا خوب بود؟ و او پاسخ داده بود: بد نبود در حال خوب شدن است.

 نکته دیگری را که نباید از آن ناگفته بگذرم نظم و تربیت ماهگل و ماهان فرزندان او نیز بسیار زیبا و هنرمندانه بود. در تابستان تا می دید در خانه حوصله اشان سر رفته، بر روی آن ها آب می پاشید که شاید این هم یادگار روزگار جوانی شنا و واتر پلو بود. با خنده و شادی، همسرش نصرت و فرزندان در مسابقه برای سرگرمی شرکت می کردند.

 فراتر از آن، هرازچندی مهمانی و شعر خوانی در منزل یکی از هنرمندان ایرانی را در مادرید ترتیب می دادند که من در چند مهمانی و شب شعر شرکت داشتم. علاقه جوانمرد به اشعارشعرای ایرانی بویژه سهراب سپهری و احمد شاملو هویدا بود چون با صدای گرم و هنرمندانه اش شعرهای این دو را در کنار نور نارنجی رنگ شمع ها، همراه با صدای تار نقاش نامدار آقای معصومی و سنتور هنرمند  شعبده باز آقای صابری دکلمه می کرد و غم دوری از دیار، را می زدود.

 نگارنده در شلوغ ترین روزگار عمرم که با هنرمندان و نویسندگان ایرانی در برون مرز در ارتباط و توزیع گر نشریات ادبی و سیاسی از جمله «الفبا» دکتر غلامحسین ساعدی ، «آهنگر» منوچهر محجوبی و ماهنامه «روزگار نو» به سردبیری معاونت سیاسی تبلیغات حکومت دکتر مصدق، اسمعیل پوروالی و به عنوان خبر نگار هفته نامه «ملیون ایران» احمد انواری سر گرم بودم ، در کنار تحصیل به رتق و فتق کار پناهندگان ایرانی و عراقی و امریکای لاتین نیز می پرداختم. با هزاران درد و رنج مرگ برخی از پناهندگان که به گونه ای از آن ها در کتاب «توفان باربادوس » نوشته ام، سعی داشتم خودم را از چشمه جوشان دانش بزرگان هنر از جمله عباس جوانمرد نیز سیراب کنم.

باید اعتراف کنم که همیشه عباس جوانمرد، در نظرم یک دکتر غلامحسین صدیقی در سیاست بوده که یکی هنرمندی صادق و دیگری سیاستمداری درست کار بوده است.  همان وسواس و درس ها و صداقت جوانمرد نیز نه تنها بر هنرپیشگان نامداری که مثل فرزندانش آن ها را دوست می داشت پس از انقلاب کار ساز شد و شهره هنر بازیگری سینما شدند بلکه نقش ماهرانه و پخته همسر هنرمندش بانو نصرت پرتوی در فیلم «گوزن ها» در پیش از انقلاب، در کنار بهروز وثوقی هنر پیشه نامدار سینمای ایران نیز، ستودنی است.

 درست دو روز پیش از ورود جوانمرد به مادرید اسپانیا بود که عبدالله ناظمی رهبر «باله ملی پارس» که پدر خانمش»گلین» بانو، در انگلستان مریض شده بود یاد داشتی برای من در خانه ای که مدتی با هم بودیم گذاشته و به لندن رفته بود. از خوب اتفاق چند ساعتی پیش از آن من از بوئینس آیرس آرژانتین که برای رتق و فتق پناهندگی همسر و فرزندان دوست هنرمند «لئونل پاز» تازه به مادرید برگشته بودم در حال خواندن یاد داشت، تلفن زنگ زد. آقای ناظمی پشت خط بود و تا آمدم بگویم پست یک نامه از رضا براهنی برایت آورده ، گفت نگه اش دار تا برگردم  و آب دستت هست نخور برو سراغ آقای جوانمرد که تازه از راه رسیده است.

 من که سال یکم رشته هنر » سینما توگرافی»  بودم خوشحال سر از پا نشناختم. سوار مترو شدم و در ایستگاه میدان «پلازا اسپانیا» جائی که آقای ناظمی آدرس داده بود پیاده شدم و از میان گروهی ایرانی که با صدای بلند داشتند بحث سیاسی می کردند، در زیر سایه کش دار و تیره مجسمه دون کیشوت و خرش با نیزه دراز، با حسین کندازی دوست هنرمند تنبک نواز احوالپرسی کردم و از میدان گذشتم و به پیشواز آقای جوانمرد  در مرکز مادرید رفتم.

در روزهای ورودش به مادرید هنرمندان بسیاری از ایران و کشورهای دیگر به او زنگ می زدند که از آن میان محمود کیانوش، نصرت کریمی و بهرام بیضائی  را به خوبی در خاطر دارم چرا که سال ها پیش از این هنرمندان، فیلم دیده و کتاب نمایشنامه و شعر خوانده بودم. نام بزرگان ادبیات و هنر و خاطراتی که جوانمرد از آن ها تعریف می کرد من را در پله نخست جوانی به خواندن و تماشای آثار آنان وامی داشت چرا که  ازنوجوانی در دوبی بوده ام و در آنجا بجز افتخار خوردن یک ناهار با محمد علی فردین درمنزل آقای خرسند جمال در دوبی، که دستپاچه در حین خوردن نگاهش می کردم و قاشق و چنگال به سق دهانم می خورد مجال آشنائی گسترده با هنرمندان و دانشوران ایرانی کمتر نصیبم شده بود.

در اشکوبه هشتم ساختمانی در خیابان «امباخادور» محله «لگازپی» مادرید، نه تنها از پند های جوانمرد  لذت می بردم بلکه به همه پرسش هایم با متانت پاسخ می داد و من در پیش درآمد نمایشنامه «ناوگانی از قایق ها» که در مورد پناهندگان است، نوشته ام که اندرزها و گفتارهای عباس جوانمرد و نقاش بلند آوازه ایران علی اصغر معصومی را عاشقانه پی گیری و از آن ها  ادب و انسان دوستی  آموختم و کوله باری از خاطرات زیبائی از آن ها دارم و از یاد نمی برم  تلفظ بوشهری «خوب نیست» که گفته می شود «نخوبه» باعث شادمانی و خنده می شد  و نه تنها  این بلکه زندگی شلوغ من و سر و کارم با » دفتر پرواز» و «سکه تلفن»  نیز این عزیزان را از ته دل می خنداند.۳

همراه درگیری ها و زندگی شلوغ در مادرید، مرگ برخی ازهنرمندان  نیز بر روحیه ام تاثیر می گذاشت و افسرده می شدم. روزی که پرویز پروین شاعر جنوبی و دوست منوچهر آتشی که در مجله سخن به سردبیری پرویز ناتل خانلری شعرهایش چاپ می شد و در رادیو شیراز با او مصاحبه و شعرها با صدای زیبای شاعرانه اش پخش می شد، در مادرید درگذشت و من همراه برادرش درگیر بارنامه کردن جسد پرویز به ایران بودیم و سرانجام در دارالرحمه شیراز به خاک سپرده شد، تا مدتی کارم گریه بود و پس از چندی کم کم با حرف های هنرمندانه جوانمرد در مورد دنیای هنر و مرگ و زندگی آرام شدم. دیری نپائید غلامحسین پوزش هنرمند بسیار دانا درگذشت که این هم عینهو غرش ناخودآگاه یک آذرخش از نظر روحی تکانم داد و گریان شدم. در سال  ۱۳٦۴ نیز اول صبح با صدای زنگ تلفن ناصر بانکی و پس از او عباس جوانمرد از خواب بیدار شدم و سخت  در هم ریختم و غمی سنگین بر دلم نشست. این بار خبر در گذشت غلامحسین ساعدی در پاریس را شنیدم وتا چند هفته گیچ و پکربودم و گریه می کردم.

 چندی بعد تا آمدم کشتی روحم را بر دریای متلاطم غم و اندوه جانکاهی که از مرگ هنرمندان و برخی از جوانان کشور می دیدم ، با تجربه بیشتر به آرامش ساحل بیاورم ، این بار تئاتر زندگی  به گونه ای دیگر آغاز شد و نامزدم که دانشجوی رشته روانشناسی بود، حامله شد  و  «سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیز هم برسد». هر چه گفتم آخر  نه وقت پدر شدن من است. انگار نه انگار و اشک ریزان بود و من تنها چاره منحصر بفرد را در میان گذاشتن مشکلم با عباس جوانمرد و خانواده اش دیدم.

 در یک گردهمائی برای ترتیب جشن ملی نوروز در باغی سرسبز که  جمع بزرگی از فرهیختگان از جمله، شادروان منوچهر فرهنگی موسس «کالج مادرید»، تبریزی، دکتر ژیان، کاشانی، مصطفوی، معصومی و صابری و بانکی و دسته ای از عزیزان دیگر بودند، حامله شدن نامزدم را یواشکی با جوانمرد درمیان گذاشتم. با مکثی به چهره ام خیره شد و گفت: کاری است که شده… و سرانجام با پندهای او پدر شدن من در سال نخست تحصیل در رشته هنر، کلید خورد.

نمی دانم چه شد که جماعت همه از پدر شدن من با خبر شدند اما به یاد دارم خانم فرهنگی نیز گفتند اگر دختر بود نامش را استر بگذارید. یا آتوسا نام دختر کورش و اگر پسر بود مزدک که انبار گندم را روی مردم باز کرد. سرانجام پسر بود و هنگامی  برای ثبت نامش با نامزدم رفتیم ثبت احوال مادرید گفتند طبق قانون فرهنگی اسپانیا باید مثل نام «خوان کارلوس» یا «ویکتور مانوئل»، از مجموع دو اسم باشد و طرف خندید و گفت مثل اسم کوچک مشت زن امریکائی محمد علی کلی.

  نامزدم «ماری بل» که مادر نوزاد بود هم مثل من  که پدر شدن را باور نداشتم، هنوز مادر شدن را باور نداشت گفت: در شناسنامه «داریو مزدا» ثبت کنید چرا که  داریو همان  نام داریوش هخامنشی است  و در اروپا  داریو شناخته شده و پر طرفدار است تا هر دو نام در کنار هم ایرانی باشند و فرزند دوم اگر دختر بود من نام اسپانیائی انتخاب می کنم.

 هنگامی که با مادر داریو مزدا، از ثبت احوال مادرید بر گشتیم ، آقای جوانمرد هم تبسمی زد و تائید کرد که » داریو فو» هنرمند بزرگ تئاتر ایتالیاست. او همه چیز را تئاتر می دید و در اندیشه هنر فرو بود. می گفت زندگی تئاتر است، نباید از ایفای نقش سازنده برای آیندگان در تئاتر زندگی غافل ماند.

  یکی دو هفته پس از پدر شدن رسمی من و مادر شدن «ماری بل»،  با آقای جوانمرد رفتم کافیتریای زیبای مرتضی عقیلی و بهرام وطن پرست درنزدیکی بزرگراه «خنرال پرون» مادرید  که هر دو از هنرپیشگان خوب پیش از انقلاب در ایران بودند. کافیتریا به ساختمان بلند ی چسپیده بود که دفتر سازمان ملل نیز در اشکوبه بالائی آن قرار داشت و من برای صبحانه به کافیتریا می رفتم و همیشه هم چندتائی از هم میهنان برای امور «دفتر پرواز» دورم به عنوان سفیر آوارگان، حلقه زده بودند.

 در اروپا جمع بزرگی از هنرمندان و فرهیختگان ایرانی تاثیر ژرفی بر زندگی ام داشته اند که یاد صفایشان تا همیشه همراه من است. چند سالی گذشت من به استرالیا و آقای جوانمرد به کانادا پرواز کردند. اما ادامه این خاطرات روزی به اوج رسید که دوباره من آقای جوانمرد را در تهران در خانه شخصی نیاوران دیدم و در خانه جدیدتر نیز که نقل مکان کرد در سفرهایم به ایران ایشان را ملاقات و آشنائی و گفتگو با هنرمندان مطرح ایران نیز که  گرداگرد او بودند برایم لذت بخش بود.

 عباس جوانمرد گله داشت که ادارات و وزارتخانه های فرهنگی و انتشارات در ایران عینهو سکوی مشت زنی هستند. می گفت با مشت های سنگین چانه هنرمند را در اینجا خرد می کنند. اما هنر برای همین است تا تاریخ ساخته شود. با بردباری در دانشگاه سوره  تدریس می کرد که دسته ای دانشجو نیز همیشه دورش حلقه می زدند. از طریق او در «خانه هنرمندان» با نویسنده وکارگردان ژرف نگر تئاتر ناصح کامگاری عزیز هم  آشنا شدم.

 در همان روزها نقدی از جوانمرد در مجله «آدینه» در مورد تحقیقی ازمصطفی اسکوئی و چاپ آن در مسکو تازه به چاپ رسیده بود و من در آن مورد از جوانمرد پرسیدم چرا که در مادرید بارها از زبان ایشان، از نیکی مصطفی و مهین اسکوئی شنیده بودم. اما او در نقد خود تعارف و دوستی را به کناری گذاشته بود. همان نقد بعدها با نام «غبار منیت پدر خوانده.» در یک کتاب به چاپ رسید. جوانمرد ازآن نقد هدفش راست و ریست کردن واقعیت های تاریخی تئاتر از یک سو و از سوئی آغاز نقد سازنده و علمی در گستره تاریخ و هنر تئاتر ایران بود.

اشاره به انبوه نشان های افتخار و گرامیداشت  و خدمات عباس جوانمرد و لیست کتاب ها، مقالات ، نمایش نامه ها و کارهای هنری او در این مختصر نمی گنجد. او عاشق ایران بود و هست و خدمت به هنرمندان و جوانان و رویش و جوانه زدن هنر تئاتر ایران، با همکاری بزرگانی چون محمود استاد محمد و مشایخی و خیلی از هنرمندان دیگر تئاتر، شاهدی بر این مدعاست.  جوانمرد در برون مرز نظاره گر نشد. سرگرم پژوهش بود و به ایران بازگشت و با نم دل تدریس کرد تا باز هم به فرهنگ بیشتر خدمت کند.

  وقتی در تهران به تئاتر شهر در چهار راه ولیعصر می رسیدم  و به تماشای نمایشنامه ها ئی در آنجا می نشستم، پی بردم تاثیر اجتماعی و فرهنگی نمایش های تئاتر نیز کمتر ازتاثیر فیلم های سینما نیست. نویسندگان مطرح تاریخ ایران در روزگار معاصر و دسته بزرگی از هنرپیشگان سینما نیز بیشتر از سکوی تئاتر کار هنر را آغاز کرده اند. نویسنده بلند آوازه ایران در جهان، محمود دولت آبادی خالق کلیدر نیز هنرمند تئاتر بود.

باری:

هنگامی که جشنواره قلم زرین مجله گردون عباس معروفی که او هم تئاتر خوانده است در تهران برگزار شد. هنرمند عزیز آقای پرویز کلانتری با خواندن شعر «کوچه» فریدون مشیری در آن جشنواره که خیلی از نویسندگان، شاعران و هنرمندان رشته های دیگر هنر زیر یک سقف گرد آمده بودند، رو به شنوندگان گفت: کاش همین روزها که زادروز فریدون مشیری است از او می پرسیدیم این کوچه شعر عاشقانه ات کجاست تا اگر شهردار شیر پاک خورده ای پیدا شد اسمش را بگذارد،  کوچه مشیری.

 اکنون پرسش من از شهردار تهران و مسئولانی که با شعار  «تدبیر و امید» پا به میدان گذاشته اند این است که آیا زمان آن نرسیده است تا در زاد روز عباس جوانمرد، کسی که یک عمر نه تنها به ورزش بلکه به فرهنگ وهنر ایران خدمت کرده است  باغی ، باغچه ای، کوچه ای، کوچه باغی،  تالاری و  یا نمایشخانه ای را  به نام او نامگذاری کنند تا تشویقی برای جوانان عاشق و جویندگان راه هنر در این سرزمین باشد ؟.

 

زیر نویس ها:

۱-پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ که اوضاع ورزش به هم خورد خیلی از ورزشکاران و هنرمندان ناچار کشور را ترک کردند. شوربختانه مجید رازیان قهرمان تیم واترپلو ایران بازی های آسیائی، در مادرید درگذشت. در داستانی کوتاه در مجله گردون تهران از آن نوشتم و در کتاب «توفان باربادوس»  نیز  به آن اشاره کرده ام.

۲-کتاب پژوهشی عباس جوانمرد  «تئاتر، هویت ونمایش ملی» را می توان از نشر قطره تهیه کرد. نشر قطره: خیابان فاطمی، خیابان ششم (شیخلر) کوچه خجسته شرقی، پلاک ۱۰ تهران.

۳ –تا سال ها پس از انقلاب ایرانیان برای ورود به اسپانیا به روادید نیاز نداشتند. گفته می شد دلیل آن پیشینه رابطه سیاسی اسپانیا با ایران بود.  یاد آوری می شود «ری گونسالس د کلاویخو» فرستاده پادشاه اسپانیا (۱۴۰۳ – ۱۴۰٦ ) میلادی  به دربار امیر تیمور در سمرقند بود.  پس از انقلاب بهمن خیلی ها بدون این که پناهنده شوند در اسپانیا زندگی می کردند. جمعیت بزرگی هم پناهنده شدند وبوسیله سازمان ملل به کشورهای اروپائی، استرالیا، امریکا، کانادا و نیوزیلند رفتند. پناهند گان ایرانی در اسپانیا آن روزها به گذرنامه مخدوش می گفتند «دفتر پرواز» و «سکه تلفن» هم با فن و فوتی بود که می شد با آن از تلفن عمومی رایگان با ایران و همه جای دنیا تماس گرفت و صحبت کرد. آن زمان مکالمه تلفنی خیلی گران بود. برای این که مخاطب دست پاچه نشود و دلواپس هزینه مکالمه نباشد و سریع حرف نزند می گفتند: نگران نباش، تنگه دستم هست. تنگه اشاره به تنگه هرمز بود.

لهور

http://www.lehoor.com/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF/

دربارهٔ محمود دهقاني

Dr Mahmoud Dehgani is of Iranian background but lived in Europe for many years. He has published extensively on Persian art and architecture. I feeling about plants...about plants as living organisms. They need nourishment. They need air and light; protection from disease and a hostile environment.
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s