گردشگری و سینه پر درد نگهبانان میراث فرهنگی

مجله هفته

P54-Esmail-haddadi
اسماعیل حدادی، نگهبان کاخ چشمه بهشهر / عکس از: محمود دهقانی

دکتر محمود دهقانی
یکم تیرماه در واپسین رمق روز که آفتاب به گونه تشت طلا به آب‌های نیلگون خلیج من رنگ نارنجی داده و گرمای سوزان و تش بادهای دگرگون‌کننده خارَک به دمباز نخل‌های بوشهر، این بندر پیر و رنج کشیده‌ی نیک‌پی، فرو نشسته بود؛ هواپیمای «هما» با غناهشت گوش‌خراش که نشان از سن و سال ساخت خود داشت، در فرودگاه بوشهر به زمین نشست. دید و بازدیدها که پایانی نداشت، خوراک قلیه‌ماهی، سبزی‌های کاکول و منگک را سرانجام پس از یک هفته رها کردم تا سری به ساختمان‌های یادگار شاه عباس یکم در بهشهر مازندران بویژه «چشمه عمارت» (کاخ چشمه)، شاهکار معماران صفوی آن روزگار بزنم و از آنجا به دهدشت کهگیلویه و بویراحمد بروم و دوباره بافت کهن بجا مانده از روزگار صفوی در دهدشت کنونی و به گفته ابن بلخی در سده پنجم، «بلاد شاپور» (شهر شاپور) روزگار ساسانی را ببینم و از حاصل چند سفر و دیدار با ساختمان‌های کهن این دو استان، قلم پردرد در دوات مرثیه‌ی فروریزی ساختمان‌ها و میراث معماری بزنم که تیشه کینه به ریشه آن‌ها زده می‌شود و همه چیز در حال نابودی و سائیده شدن است.((1))

P54.Mahmoud-Dehghani

                                               دکتر محمود دهقانی
با آن که بلیط سفر با هواپیما از کشور به کشور تا ایران و از شهر به شهر در درون ایران راست و ریس بود و ساعت و روز پرواز نیز در چمبره الکترونیک در برون مرز، از سیدنی به توکیو و از آنجا یک نفس تا دوبی و تهران به بوشهر نمایان، اما کارمندان دفتر هما گفتند در رایانه‌های ما جا نیفتاده و باید از همین بوشهر ساعت و روز مبارک پرواز از نو گنجانده شود. سرانجام پس از آن که خشم و دندان‌قروچه تلفنی من ره به جایی نبرد، سوار رخ برشته‌ای با موتورسیکلت زنگار بسته از دفتر هواپیمایی بلیط از نو نوشته‌ای برای پروازهای درونی به خانه ما آورد.
با کوله پشتی آمدم فرودگاه تا نخست به تهران و از آنجا به ساری مازندران بروم و پس از آن راهی دهدشت در استان کهگیلویه و بویراحمد شوم. در تالار فرودگاه بوشهر نمی‌دانم آتش درونی من بود یا ایرادی که در درازنای تاریخ دامنگیر تاسیسات فرودگاه‌های کشور است، هوای درون تالار خنک نبود و با بسته و باز شدن در ورودی تالار، تش باد بر گرده‌ام شلاق می‌زد و پوست بدنم را بیشتر از پیش می‌برشت.((2))
از تهران بزرگ خواهر دوقلوی شهر «شانگهای» چین، که زیباتر از گذشته شده اما چند برابر کشورهای اسرائیل و لبنان جمعیت دارد، اتوبوس به راه افتاد و با بدرقه قله دماوند، من و مسافران اتوبوس راهی ساری شدیم. جنگل‌های سرسبز شمال بر رنگ نخودی جنوب خاطرم پرده کشیدند. ساری شهر دلنشینی است که هیچ‌وقت از ورود به آن پشیمان نشده‌ام و همیشه هنگام ترک این شهر، لشکر غم بر دلم خیمه می‌زند. خیابان فرهنگی یادگار دیرپای این شهر را بارها پیاده طی کرده‌ام و هر بار بیشتر از پیش از زیبایی آن لذت برده‌ام.

P54.2-vahdanmanesh
قادر وحدان‌منش، بنا دهدشت
در بهشهر، همسایه دیوار به دیوار بندر فرح‌آباد حاشیه دریای مازندران، هوا شرجی و تب‌دار بود اما باران دانه‌درشت هم یکریز بر سر بی‌پناهم می‌بارید. در کنار نهر پرآب «باغشاه» (پارک ملت) که روزگاری جهانگردان، بازرگانان و فرستاده‌های اروپایی برای باریابی به حضور شاه عباس یکم به آن پا گذاشته بودند، در زیر باران آهسته گام بر می‌داشتم تا تاثیر گرما و تش باد بوشهر را بر بدنم رم بدهد. از درختان سرو روزگار صفوی یکی دو تا از تبر روزگار جان بدر برده و تنومند و استوار در باغشاه بر جا مانده‌اند. ساختمان دیوانخانه شاه عباس با نمای امروزی دفتر شهرداری بهشهر نیز در این باغ، بیننده را بر بال خیال تاریخ پر می‌دهد. کرشمه لعبتان گرجی و شکوفه‌های بهار را هنوز هم می‌شود همراه با بوی دل‌انگیز گل‌ها در سپیده‌دم باغشاه بهشهر حس کرد. اگر از ته دل گوش بخوابانی نواهای کمانچه و چنگ و نی و تار، به هنگام شادنوشی شاه عباس در گوشه و کنار این باغ عدن‌گون به گوش می‌آید. جای شمع‌ها در کنار نهرها، که در هر یک متر روزگاری شب تاریک باغ را روشن می‌کرده‌اند، بر جا مانده است. آهوان و قوها و پرندگان بومی دیگر نیز نماد گذشته این بهشت زیبای امروز شهر بهشهر هستند و در زیر یک سایه‌بان آهوان لم داده و برای خود نشخوار می‌کردند.((3))
در کنار این باغ زیبا و پر از جویبار و فواره آب، کاخ چشمه بهشهر اوج هنر روزگار صفوی را به نمایش گذاشته است. پیش از انقلاب بازسازی کاخ چشمه آغاز شده بود اما پس از انقلاب به‌دلیل جنگ هشت ساله، کار بازسازی آن متوقف شد. پس از جنگ، بازسازی کاخ ادامه پیدا کرد اما هم‌اکنون کار به گونه گذشته پیش نمی‌رود. چشمه‌ای از روزگار نخست در دل ساختمان، حوض درون را سر ریز می‌کند. روشن نیست جریان آب این چشمه به کاخ کشانده شده و یا آن که خودجوش است اما روشن است که سرچشمه آن چشمه‌های کوچک بر فراز کوه و جنگل بوده و همدست شده و به تالار همکف ساختمان در شهر بهشهر راه یافته است. گردش آب در کاخ چشمه و سد کاخ «جهان مورا» عباس‌آباد، از هنرهای بسیار زیبا و شگفت معماری روزگار صفوی در مازندران است. در کاخ چشمه، آب از فراز کوه سرازیر شده در چشمه تالار همکف بدون هیچ‌گونه ابزار برقی به اشکوب بالا می‌رود و در حوضچه‌ها به گردش درآمده، دوباره به اشکوب هم‌کف برمی‌گردد و در نهرهایی از ساختمان بیرون رفته و با گردش در باغ کاخ، راهی شالیزار می‌شود.

P54.3-farzinnia
  قنبر فرزین‌نیا . نگهبان بافت تاریخی دهدشت
رمز بر جای ماندن کاخ چشمه، قرار گرفتن در یک گوشه شهر است که کمتر مورد یورش قرار گرفته هر چند در روزهای نخست انقلاب مورد سودجویی سوداگران بوده و برخی خودسرانه در زمین‌های آن خانه برای خود ساخته‌اند. نگهبانی که پیش از انقلاب از آن نگهداری می‌کرده، سنگ تمام گذاشته و همه را گزارش داده اما در سرآغاز انقلاب کارهای ناشایست بسیاری با آثار تاریخی شد. پس از درگذشت او، فرزندش اسماعیل حدادی، نگهبان ساختمان شده است. هر بار که به بهشهر سفر می‌کنم بر سر چشمه درون کاخ با این نگهبان با چای همیشه دم او به گفتگو می‌نشینم.
آقای اسماعیل حدادی، نگهبان کاخ چشمه بهشهر می‌گفت: پس از انقلاب خیلی‌ها شبانه می‌آمدند که قاچاقی در پیرامون کاخ زمین را برای گنج شاه عباس بکاوند اما جلو آن‌ها را گرفتم. عده‌ای آمدند و گفتند زیر کف حوض‌ها گنج است، بگذار زمین را بکنیم و گنج را در بیاوریم و با هم تقسیم کنیم. بارها آمدند و از من خواستند تا به خواسته‌هایشان گردن بنهم، اما نگذاشتم بیل یا کلنگ قاچاقی بیرون یا درون این کاخ فرو کنند. در روزهای نخست انقلاب می‌آمدند و خیلی کارهای غیر‌قانونی می‌کردند. من آن‌ها را گزارش می‌دادم اما همه می‌گفتند اجازه دارند برای نمونه‌برداری، کاشی بکنند یا سنگ جابجا کنند. جلو همه می‌ایستادم اما آن‌ها که مدرک و کاغذ داشتند دیگر از دست من کاری بر نمی‌آمد. سرانجام در روزگار سرپرستی دلسوزانه بانو سهیلا رجایی علوی، او همراه با مهندسان و کارکنان مازندرانی میراث فرهنگی که جای «سازمان ملی حفاظت آثار باستانی ایران» را گرفت، برای جلوگیری از سوداگران، کمک‌های بسیاری کردند اما چه سود که دیگر بسیاری از کاشی‌ها و سنگ‌ها را پیش از آن‌ها برده بودند. آنچه هست با خون‌دل از آن نگهبانی کرده‌ام و تا زنده‌ام مثل پدرم از این کاخ مواظبت می‌کنم. گل گچبری‌های قرمز رنگ و تکه‌های کوچک کاشی‌های روزگار صفوی را در تاقچه نشانم می‌دهد و به ایوان‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید همه جا تزئینات و کاشی‌های خوشرنگ به گونه این تکه‌ها داشته‌اند اما همه را به نام مسئول آمدند کندند و نمی‌دانم کجا بردند.
با آوازهای درهم پیچیده پرندگان بر شاخه‌های درختان پیرامون کاخ، در پسین‌گاه دل‌انگیزی که بعد از باران بوی نمناک خاک در هوا پراکنده بود، با آقای اسماعیل حدادی خداحافظی کردم و کاخ چشمه بهشهر که روزگاری شاه عباس و همراهان او در آن به شادی می‌پرداختند و شراب شیراز می‌نوشیدند را، من با خوردن خون‌دل ترک کردم و به ساری آمدم و فردای آن روز روانه تهران شدم تا از آنجا به یاسوج پرواز کنم.
در فرودگاه تهران با پروازی که چند روز پیش از آن، از بوشهر با دندان‌قروچه ترتیب داده بودم نیز نتوانستم به یاسوج سفر کنم. هنگام درددل با مسافر بغل‌دستی پیشنهاد او این بود که بروم از میز پذیرش بخواهم بلیط را با پرواز تهران به اهواز عوض کنند چرا که با اتوبوس فاصله جاده یاسوج به دهدشت، و اهواز به دهدشت کم و بیش به یک اندازه است. در نگاه ناباور من که آخر چگونه چنین چیزی امکان دارد، به چهره‌ام زل زد و با تبسمی کشدار گفت: اینجا در سرزمین ما همه راه‌ها برای رسیدن است. پس از آن بلند شد و باز هم نگاهی به سر و رویم انداخت و پرسید: ایران نبودی، تازه آمده‌ای؟ وقت‌کشی نکن! پدرتان کی رحمت خدا رفته؟ گفتم: سال‌هاست عمرش را به شما داده! و سرانجام در چند جمله که من از هیچ کدام سر در نمی‌آوردم، به میز پذیرش گفت که پدر ِسال‌ها مرده‌ی این آقای مسافر، زنده شده و در اهواز است و می‌خواهد مسیر پرواز را تغییر بدهد. مشگل گشوده شد و بخت یار افتاد و جا گیر آمد و ساعتی پس از آن به جای یاسوج، به اهواز پرواز کردم تا از آنجا راهی دهدشت شوم.
شهر دهدشت پیش از آنکه شهری در استان کهگیلویه و بویراحمد باشد، روزگاری از شهرهای استان خوزستان بود. دهدشت با مردم صمیمی و یکرنگ خود به گونه گل‌های شاداب کوهگیلویه، در حاشیه تندار قالی باستانی «انشان» و میان رودان (بین‌النهرین) خوش می‌درخشد و از شهرهایی است که می‌بایست از سر و روی آن غبار زدوده شود. باید سنگ نگاره‌های بخش «لیکک» که گفته می‌شود از روزگار اشکانی است، سنگ نبشته‌های باستانی شاهزاده «ایلمائید»، سنگ‌نگاره‌های تنگ «سروک» را برای گردشگران برجسته نمود.((4))
در آنجا باید شیهه اسبان شاهکان ساسانی و پیش از آن اسب‌های رهوار چاپار هخامنشی استخر به «انشان» و سپاه «شاهیسون» شاه عباس در پیمودن راه اصفهان، پایتخت خود به شاخاب فارس و سواران پرشتاب گل سر سبد تاریخ لر، لطفعلی خان زند، دوباره بر گستره فرش خوشرنگ روزگار دهدشت در کهگیلویه و بویراحمد بلند شود و برجسته به نمایش گذاشته شود و گردشگران را به سوی آن بکشاند چرا که چاه های نفت رو به خشکیدن هستند و اکنون که دیگر بهانه‌ای برای تحریم‌ها نیست، نوبت بازسازی علمی ساختمان‌های تاریخی و آثار باستانی و پیشبرد صنعت گردشگری است.
هوای دهدشت به‌شدت گرم و سوزان بود. در سمت باختری بافت کهن و در نزدیکی امامزاده جابر، یک کاروانسرای زیبا با یک حلقه چاه آب شیرین به گونه همه کاروانسراهای روزگار صفوی، جای آسایش و درنگ کاروان‌هایی بوده که از هر سوی دهدشت با پیمودن پنجاه فرسخ به شهرهای بزرگ و بلندآوازه استخر، اصفهان و اهواز می‌رفته‌اند. پس از خیابان خاوری بافت، گرمابه‌ای هست که در پیرامون آن به گفته سالمندان، بازار گیوه‌بافی قرار داشته است. از آنجا که دهدشت بر سر راه شهرهای پرآوازه قرار داشته، بازار گیوه‌بافی آن پررونق بوده و شاید گیوه دهدشت راهی بازارهای گناوه، ریشهر، دشتستان بوشهر در شاخاب فارس می‌شده است.((5))
در بافت کهن که پیش‌تر کار بازسازی آن انجام داده می‌شد، هم‌اکنون از ادامه باز مانده و ساختمان‌ها نیز بیشتر از پیش از میان رفته‌اند. کاروانسرا و گرمابه، پیشتر در حال بازسازی آبرومندانه بود. در آنجا در و پنجره‌های تخته‌ای با میخ‌های کله‌قارچی و درکوب آهنی را به سبک روزگار صفوی ساخته بودند اما این بار از پیشرفت کار چیزی به چشم نمی‌خورد. روزی که با آقای قادر وحدان‌منش، بازساز تجربی تاق‌های فرو شکسته در هنگام کار گفتگو داشتم، دیدم در لنگه‌های گچی نمای سردر تاق‌ها، برای استوارسازی و خم آن، در گچ ساقه‌های نازک نی به کار می‌برد. یادآوری این نکته در پیشینه معماری بی‌جا نیست که بدانیم پیش از آن که تاق‌های ضربی روال‌مند شوند، در لنگه‌های گچی پیشانی تاق و تاقچه‌های ساختمان‌های دهدشت که سراسر با مصالح سنگ لاشه و گچ بوده‌اند، نی استفاده می‌کردند. در خشت‌های گلی ساختمان‌های جنوب کشور نیز کاه و موی حیوانات بویژه یال اسب به کار می‌بردند. به کار بردن چوب در ساختمان بویژه بخش‌هایی که زیر فشار نیروها هستند و همچنین ساقه نی در شاخه‌های گچی تاق‌های ساختمان‌های روزگار سلجوقی و پیش از آن‌ها نیز با ویژگی فنری در رویارویی با نیروهای کششی، روال‌مند بوده است.
آقای وحدان‌منش که می‌گفت سواد خواندن و نوشتن هم ندارد، بهتر از برخی سوداگران دانش قلابی آموخته، با شیوه معماری پیشینیان آگاه بود. از آن رو در نوآبادی لنگه‌های گچی با چیره‌دستی به کار ادامه می‌داد. شخصا در خیلی از شهرها، ناکارآمدی برخی نوسازی‌ها را دیده بودم. برای نمونه بازسازی نیمه‌کاره پل شکسته ساسانی در خرم‌آباد لرستان و پل و کاروانسرای «زیر کتل ملو» در کنار جاده کوهستانی شیراز به بوشهر در نزدیکی کنارتخته و دالکی برازجان، بسیار ناشیانه بوده و هزینه هنگفتی روی دست میراث فرهنگی گذاشته است. آقای وحدان‌منش این انسان پاک و سرزنده در زیر آفتاب سوزان با دستمزدی ناچیز و تنها با عشق به دهدشت، کارهای باارزشی انجام داده اما نه او را بیمه کرده بودند و نه به او دستمزد خوبی می‌دادند.
در دهدشت به همت آقای عزیزی، در بافت کهن نیز با نوشیدن استکانی چای تازه‌دم با نگهبان به گفتگو نشستم. آقای قنبر فرزین‌نیا، نگهبان شرافتمندی که به جای هشت ساعت مزد ناچیز، بیست و چهار ساعت در کاروانسرا نگهبانی می‌دهد و با چنگ و دندان از به یغما بردن سنگ‌های ساختمان‌ها و هجوم یغماگران در شب و روز جلوگیری می‌کند اما هیچ‌گاه از رنجی که کشیده، قدر‌دانی نشده است. هم‌اکنون جای آن دارد تا مسئولان از این انسان‌های شریف که دل در گرو میراث زادبوم خود داشته‌اند، دلجویی کرده تا سرمشقی برای آیندگان شود. گفتگوی آقای قنبر فرزین‌نیا، همچون همه نگهبانان بافت‌های کهن سراسر کشور، پر از گلایه بود و از دست مسئولان می‌نالیدند. او با تکیه بر عصای خود، با کهولت سن به تلی از سنگ لاشه و قلوه‌سنگ شهر شاپورساسانی اشاره می‌کند و می‌نالد که اگر روزگاری در تاریکی شب سنگ ساختمان‌ها را بار کامیون می‌کردند و در گوشه و کنار خانه می‌ساختند، الان دیگر تعارف را کنار گذاشته‌اند و سوداگران در دل روز به ویرانی و سائیدگی ساختمان‌های بافت کهن ادامه می‌دهند.
روزگاری «هاینس گاوبه» در سفر پژوهشی خود به واژه‌های نقش بسته بر سنگ گوری که احتمالا از روزگار سلجوقی بود، اشاره داشت اما هم‌اکنون نبشته‌ها در ابر و باد و مه و خورشید و فلک رنگ باخته و خوانا نیستند چرا که سایه‌بان‌ها را نیز به یغما برده‌اند.((6))
باری، بازسازان تجربی ساختمان‌ها و نگهبانان پیر شده‌ی بافت‌های کهن با چشم‌های کم‌سو و با دل‌های مالامال درد، چشم به راه آستین بالا زدن جوانان دانش‌پژوه هستند تا با نگهداری از شناسنامه‌های باستانی شهر و کشور خود، بر زخم خنجر زهرآلود فرود آمده بر مازه تاریخ مرهم بنهند.

توضیح‌ها:
((1)) ابن بلخی در سده پنجم نوشته است: «بلاد شاپور میان پارس و خوزستان است؛ نواحی خراب و بروزگار (به روزگار) قدیم سخت آباد بودست (بوده است) اما اکنون خراب شدست (شده است) و گرمسیر معتدلست (معتدل است) و آبهاء (آب‌های) روان دارد». فارسنامه ابن بلخی، ص ۱٤٧.

((2)) در روزگار نوجوانی و قیل و قال مدرسه در پیش از انقلاب، برای بدرقه یکی از همکلاسی‌های مدرسه ایرانیان دوبی که با خانواده راهی تهران بود، با بیله‌ای همکلاسی به فرودگاه دوبی آمدیم. سرگرم نوشیدن چای در خوراک‌خوری فرودگاه بودیم و خنده‌هایمان گوش آسمان را کر کرده بود که از بلندگوی فرودگاه گفته شد به دلیل فروریزی نا‌به‌هنگام سردر فرودگاه مهرآباد تهران، پرواز به تهران لغو می‌شود. به هر روی یادآوری آن فروریزی تاریخی دروازه کشور (فرودگاه تختگاه) پیش از انقلاب برای این است که در فرهنگ ما نظم برجسته نشده، با معماری بساز و بفروشی خو گرفته‌ایم و همیشه هر چه پیش آید خوش آید، زندگی کرده‌ایم.

((3)) برای پیشینه و آشنایی بیشتر با کاخ‌های صفوی «اشرف» (بهشهر کنونی)، کاخ «جهان نما» فرح‌آباد ساری و کاخ «جهان مورا» بر فراز کوه در عباس‌آباد بهشهر و ساختمان‌های تاریخی گیلان و مازندران، نگاه کنید به پنج جلد کتاب پژوهشی: «از آستارا تا استارباد»، نوشته دکتر منوچهر ستوده. انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.

((4)) یادآوری می‌شود که برای نخستین‌بار «بارون دبود» جهانگرد روسی در سال ۱٨٤۱ میلادی برابر با ۱۲۵٧ هجری سنگ‌نگاره‌های تنگ «سروک» را شناسایی و پس از او آقای «الستین» کتابی با نام «»جاده های قدیم ایران غربی» چاپخش نمود و از آن یاد کرد.

((5)) در شهرهایی از استان بوشهر، شهروندان با گویش لری گفتگو می‌کنند و گویش آن‌ها دارای واژه‌هایی همانند در گویش لری مردم دهدشت است. در شهر برازجان، مرکز دشتستان بوشهر نام فامیلی برخی از شهروندان «دهدشتی» است.

((6)) برای آگاهی بیشتر با دهدشت و ساختمان‌های تاریخی آن بنگرید به کتاب پژوهشی: «ارجان و کهگیلویه»، از فتح عرب تا پایان دوره صفوی، نوشته هانیس گاوبه برگردان: سعید فرهودی. تحشیه و تصحیح و تنظیم فهارس: احمد اقتداری، تکلمه و مجلد چهارم در مجموعه آثار خوزستان. انجمن آثار و مفاخر فرهنگی. همچنین، مقاله های «معرفی شهر تاریخی دهدشت» نوشته: سید ابوالحسن دانشی، در مجموعه مقالات سومین کنگره تاریخ معماری و شهرسازی ایران، جلد سوم، فروردین ماه ۱۳٨۵ و مقاله «حمام کهیار دهدشت»، نوشته: شکرالله علیزاده در مجموعه مقالات سومین کنگره ، جلد چهارم ۲۵ تا ۳٠ فروردین ۱۳٨۵، به کوشش: شادروان دکتر باقر آیت‌الله زاده شیرازی، دبیر کنگره.

http://www.hafteh.ca/index.php?option=com_k2&view=item&id=5991:%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C&Itemid=685#.Vl-U3dIwjcs

دربارهٔ محمود دهقاني

Dr Mahmoud Dehgani is of Iranian background but lived in Europe for many years. He has published extensively on Persian art and architecture. I feeling about plants...about plants as living organisms. They need nourishment. They need air and light; protection from disease and a hostile environment.
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s